close
تبلیغات در اینترنت
اشعار

مطالب ناب
اشعار

ads ads ads

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - در مدح سلطان اویس

وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود
بهر گل گوید «خوش آمد» تا دل گل وا شود
غنچه غناج و شاخ شوخ رنگ آمیزی گل
این دم طاووس گردد و آن سر ببغا شود
روی گل برچین شود چون درنیارد چین برو
نازک اندامی که چندان خارش اندر پا شود
با شجر مرغ سحر گوید کلیم آسا کلام
چون ید بیضای صبح از جیب شب پیدا شود
کوه جام لاله گیرد ابر لولو گسترد
باغ چون مینو نماید راغ چون مینا شود
خسرو ملک فلک بهر تماشای بهار
از زمستان خانه‌های زیر بر بالا شود
کوه را کاندر زمستان داشت از قاقم قبا
اطلس گلزیر روی جامه خارا شود
رعد چون دعد از هوا نالد به سودای رباب
باد چون وامق فدای غنچه عذرا شود
بر کشد آواز ابر و در چکاند از دهن
گوشه‌های باغ از آن پر لولوی لالا شود
زال گیتی را که بهمن داشت در آهن داشت به بند
خط سبزش بردمد پیرانه سر برنا شود
روز عیش و عشرت است امروز و محروم آنکه او
عیش امروزی گذارد در پی فردا شود
شکل عین عید پیدا شد ز لوح آسمان
عارفی کوتابه عینی این چنین بینا شود
در بهار آمد صبوحی فرض اگر نه هر صباح
لاله را ساغر چرا پر لاله گون صهبا شود
گل چو درگیرد چراغ از شمع کافوری صبح
بلبل شوریده چون پروانه ناپروا شود
پیکر نرگس دو سر بر هیات میزان بود
گلبن نسرین به شکل گلشن جوزا شود
سوسن آزاد بگشاید زبان را تا چو من
مادح سلطان معز الدین و الدنیا شود
آفتاب سلطنت سلطان اویس آنکه از شکوه
حمله‌اش گر کوه بیند پای کوه از جا شود
آنکه رای خرده دانش گرنماید اهتمام
ذره خرد از بزرگی آسمان آسا شود
گر مزاج نخل و نحل از لطف او یابد مدد
نیش او پر نوش گردد خار آن خرما شود
هرکجا بال همای چتر شاهی باز شد
آشیان باز و شاهین کبک را ماوا شود
تا سر انگشتش از نی ساخت طوطی نزد عقل
نیست مستعبد که چوب خشک اژدرها شود
بر درش جوزا بدان امید می‌بندد کمر
کش عطارد صاحب دیوان استیفا شود
چون براق عزم جزمش زیر زین آرد ملک
ذاکر تسبیح سبحان الذی اسری شود
ملک روی رای او چون دید گفت ار کار من
با سر و سامان شود زین روی ملک آرا شود
گفت ابرویم که با فیض کف فیاض او
این همه ادرار و اجرا از چه خرج ما شود
ای شهنشاهی که گر مهر افکنی بر آفتاب
عاشق دیدار خور خفاش چون حربا شود!
ابر چندان گرید از رشک کف دستت که اشک
آید از چشمش روان در دامن صحرا شود
وصف حکمت گر به گوش صخره صما رسد
ای بسا خارا که در چشم دل خارا شود
می‌نماید دشمن ملکت سودای از سپاه
تا دماغ مملکت شوریده زان سودا شود
زود بهر دفع آن سودا به خون گردنش
روی بیضای حسام خسروی حمرا شود
این همه غوغا که خصمت را ز سودا در سرست
آخر این برگشته طالع گشته غوغا شود
دشمنت خود را به دست خود بدستت می‌دهد
تا مگر دستی بگردد پایه‌اش بالا شود
پس عجب مرغی حریص افتاده است این آدمی
کز برای دانه‌ای صدبار در دریا شود
آخر آن نادان که هرگز دانه‌اش روزی مباد
بسته دام بلا چون مرغک دانا شود
چاکری باید فرستادن به دفع آن عدو
چون تو شاهی کی معارض با چنین اعدا شود
آن کند حقا که رستم کرد در مازندران
بر سر گردان ز خیلت گر پری تنها شود
در ثنای حضرت شاها ز بحر خاطرم
هر گهر کان سر برآرد لولو لالا شود
قرنها ملک سخن باید کشیدن انتظار
تا چو من صاحب قرانی دیگرش پیدا شود
غره می‌باشد به نظم خویش هرکس تا چو من
شهره عالم به نظم دلکش غرا شود
شعر من نگرفت عالم جز به عون دولتت
کی چنین فتحی به سعی خاطر تنها شود
باید اول التفات پادشاهی همچو تو
بعد از آن طبعی چو طبع بنده تا اینها شود
تا نویسد منشی دور فلک منشور عید
بر سر منشور شکل ماه نو طغرا شود
باد نام عالیت طغرای هر منشور کان
نافذ از دیوان حکم کشور خضرا شود
مقدم عیدت مبارک، پایه قدرت چنان
کز علو چرخ گردون صد درج اعلا شود!

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در مدح سلطان اویس

باد سحرگهی به هوای تو جان دهد
آب حیات را، لب لعلت نشان دهد
در بوستان به یاد دهن تو غنچه را
هر دم هزار بوسه صبا بر دهان دهد
ز انسان که عکس ماه دهد حسن روی گل
رویت به عکس حسن مه آسمان دهد
گلگونه از جمال تو خواهد به عاریت
باد صبا چو عرض گل و گلستان دهد
بر دم گمان که هست میان ترا کمر
اما کجا میان تو تن در گمان دهد
در رشته جمال تو هر دل که عاشق است
جانی به یک نظر دهد و بس گران دهد
از حلقه دو زلف تو عطارد باد صبح
بویی به عالمی دهد و رایگان دهد
تا چند در هوای جمالت به آب چشم
بر چهره لاله کارم و بر زعفران دهد؟
صفرای چهره را چو علاجی کنم سوال
از دیده در جواب مرا ناردان دهد
ماند به پسته تو دهن طفل غنچه را
گردایه صبا، نگارش در دهان دهد
دندان فرو مبر به امید ای دل ار تو
روزی لب نگار به کامی زبان دهد!
ما بیدلیم و راه غمت پر خطر، بگو
با زلف پر دلت که ره بیدلان بود
دادم دلی ضعیف به دست ستمگری
کس چون چنین دلی به چنان دلستان دهد
خود دل را دهد که دهد دل به بی‌وفا
باری چو دل دهد به مهی مهربان دهد
چشمت به خنجر مژه عالم خراب کرد
کز خنجر کشیده به مستی چنان دهد
چون منبع حیات نگردد به خاصیت
آن لب که بوسه بر در شاه جهان دهد؟
سلطان، معز دینی و دین، کز نسیم عدل
نوشین روان به قالب نوشیروان دهد
دریای جود، شیخ اویس آنکه دولتش
آب نهال عدل ز تیغ یمان دهد
شاهی که دفتر جم و داراب صیت او
گاهی به باد و گاه به آب روان دهد
کیوان به یک دقیقه فکرش کجا رسد؟
چرخش گر از هزار درج نردبان دهد
بر قامت بزرگی او اطلس فلک
می‌زیبد ار بزرگی او تن دران دهد
در ملک دست یار قلم گشته عدل او
تا تاب گوشمال کند و کمان دهد
بر روی ران آهوی اگر داغ او نهد
بس بوسه‌ها که شیر حرمت بران دهد
پرواز نسر طایر چرخ، آنچه واقع است
زین آستان حضرت بخت آشیان دهد
ای سروری که رای تو در ضبط مملکت
هر دم خجالت خرد خرده دان دهد!
چون چرخ پیر طلعت بخت تو را بدید
گفت: ار دهد تو را مدد این نوجوان دهد
هست آستان حضرتت اقبال را حرم
مقبل کسی که بوسه بر این آستان دهد
صد بار گردش بال خورشید، سر نهد
تا شاه زیر دست خود او را مکان دهد
از همت تو شرم ندارد سپهر دون
کز صبح تا به شام جهان را دونان دهد
گشته است پای باز مشرف به دست تو
بر پای خویش بوسه پیا‌پی ازان دهد
چترت مظله است که سکان خاک را
از تاب آفتاب حوادث امان دهد
مشکل رسد به خاک درت چشمه حیات
ور خود به این امید همه عمر جان دهد
خصمت که گشت تشنه به خون خو دارد می
آبش دهد زمانه بنوک سنان دهد
روزی که کرد لشکر مریخ رزم شاه
برجیس را ز شعر سیه، طیلسان دهد
بهر هنروران گه هیجا ز غیبها
عارض چو عرض جوشن و بر گستوان دهد
پای مبارک تو کند زور بر رکاب
دست مخالفت همه تاب عنان دهد
رمحت میان بسته نهد بهر دام و دد
یک خوان که شرح رزمگه هفتخوان دهد
شاها! اگر چه گفت «ظهیر» از سر طمع
این بیت را و حرص طمع بر هوان دهد:
«شاید که بعد خدمت سی‌سال در عراق
نانم هنوز خسرو مازندران دهد»
داری تو جای آنکه کمین مدح خوان تو
صد ساله نان به صد چون قزل ارسلان دهد
روح «ظهیر» اگر شنود این قصیده را
صد بار بیش مرا بوسه بر زبان دهد
تا صبح نو عروس زمرد حجاب را
هر روز جلوه از تتق خاوران دهد
بادا عروس بخت تو را زینتی که چرخ
هر ساعتش به روی نما، صد جهان دهد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح غیاث الدین محمد

آن دم که باد صبح به زلفت گذر کند
مشک ختن به خون جگر چهره تر کند
آگه نه‌ای که سنبل تو مشک را
هر دم ز روی رشک چه خون در جگر کند؟
یاد تو سوختگان اجل را شفا دهد
بوی تو خفتگان عدم را خبر کند
هردم که از صفای جمال تو دم زنم
صبحم سر از دریچه انفاس برکند
هرگه که مهر روی تو در خاطر آورم
خورشید سر ز روزن اندیشه در کند
دارم شکسته بسته چو زلفت دلی که او
هر دم هوای صحبت رویی چو خور کند
کار من از تو راست به زر می‌شود چو زر
آری چو زر بود همه کاری چو زر کند
خوشه نهاد سر به کمرگاه تو مگر
آمد که با تو دست هوس در کمر کند
سرگشته هندویت، چه سوداست بر سرش؟
آن که به این خیال کج از سر بدر کند
دل خواست تا حکایت زلف تو مو به مو
معلوم رای آصف جمشید فر کند
لیکن چنین حدیث پراکنده چون کسی
دربندگی خواجه نیکو سیر کند؟
خورشید آسمان وزارت که آسمان
خاک درش به سرمه کحل بصر کند
اعظم غیاث دولت و دین آنکه روزگار
نامش وزیر مملکت بحر و بر کند
تا رایت مظفر سلطان خاوری
هر شام عزم مملکت باختر کند
بادا ز قدر رایت چنانکه سر
هر روز فتح عرصه ملکی دگر کند

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح سلطان اویس

وصف ماه من چو شعری را منور می‌کند
آفتاب از مطلع آن شعر سر بر می‌کند
لعل را لعل سبک روحش همی دارد گران
قند را لعل شکرریزش مکرر می‌کند
چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او
آنچه ساقی با خرد در دور ساغر می‌کند
فصلی از دیباچه حسن تو می‌خواند بهار
لاجرم رخسار گل را از حیا تر می‌کند
چون رخت نقش چین را بر نمی‌خیزد ز دست
صورتی از هرچه او با خود مصور می‌کند
تا نشاند آرزوی نرگس بیمار تو
ناردان اشک رویم را مزعفر می‌کند
دارم از عشق قدت شکل مه نو در درون
زندگانی جان بدان شکل صنوبر می‌کند
خاک پایت می‌کنم بر آب حیوان اختیار
گر میان هر دو گردونم مخیر می‌کند
هندوی گیسو به پشتت شد قوی، وز پشت تو
شیر مردان را به گردن سلسله در می‌کند
من که چون آینه‌ام یکرو و صافی دل چرا
دم به دم آینه‌ام را دم مکدر می‌کند؟
هرکه در کوی هوایت می‌نهد پای هوس
روز اول ترک سر با خود مقرر می‌کند
نیکبخت آن است کو هندوی چشم ترک توست
یا غلامی در دارای صفدر می‌کند
آفتاب سلطنت، سلطان معز الدین اویس
آنکه حکمش منع حکم چرخ و اختر می‌کند
آنکه عدلش گر حمایت می‌کند گوگرد را
ز آتشش ایمن‌تر از یاقوت احمر می‌کند
آب و آتش داوری گر پیش عدلش می‌برند
رای او صلحی میان آب و آذر می‌کند
میش اگر از گرگ پیش از عهد او دل ریش بود
وه چه بز بازی که اکنون با غضنفر می‌کند
تا همای چتر او بال همایون باز کرد
باز بال خویش را چتر کبوتر می‌کند
تا نهد پا بر سر ایوان قدرش آفتاب
دست محکم در کمربند دو پیکر می‌کند
چر حوالت می‌کند بر قلعه هفتم فلک
ماه رایت را به یک ماهش مسخر می‌کند
ای شهنشاهی که قدرت بر سریر سلطنت
تکیه گه زین بالش سبز مدور می‌کند
در هر آن محضر که پیشت می‌نویسد آفتاب
سعد اکبر نام خود را عبد اصغر می‌کند
آفرین بر برق تیغت کو به یکدم خصم را
فرق پیدا در میان ترک و مغفر می‌کند!
شرع را دستی است در عهدت که گر خواهد به حکم
این نه آبا را جدا از چار مادر می‌کند
دیده فتح و ظفر را میل در میل آسمان
از غبار شاهراهت کحل اغبر می‌کند
بوی اخلاقت صبا، اقصا به اقصا می‌برد
صیت احسانت خبر کشور به کشور می‌کند
عود و شکر زاده اندر لطف طبعت زان سبب
روزگار آن هر دو را با هم برادر می‌کند
پهلوی انصاف و دین و عدل تو فربه کرده است
کیسه در یاوکان جود تو لاغر می‌کند
در جبین رایت و روی تو روشن دیده‌اند
آن روایت‌ها که راوی از سکندر می‌کند
می‌رود با سدره قدر تو طوبی را نسب
نامه انساب خود را گر مشجر می‌کند
آفتاب نوربخشی وز طریق تربیت
کیمیای التفاتت خاک را زر می‌کند
هرکه را مستوفی رایت قلم را بر سر کشید
کاتب اوراق نامش حک ز دفتر می‌کند
فکر در مدح تو چون بی‌دست و پا بیگانه است
ز آشنا گو آشنا در بحر اخضر می‌کند
آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریز
گرچه خون خود در عروقش فعل نشتر می‌کند
دشمنت را در درون ازحقد رنجی مزمن است
رو جوابش ده که سودای مزور می‌کند
دشمن برگشته بخت توست روباهی که او
پنجه با سر پنجه شیر دلاور می کند
روز خفاش است کور از کوربختی ز آنکه او
دشمنی در خفیه با خورشید خاور می‌کند
شاهد ملک است در عقد کسی کو همچو تو
دست در آغوش با شمشیر و خنجر می‌کند
آنکه او پا بر سر ناز و تنعم می‌نهد
روزگارش در جهان سردار و سرور می‌کند
پادشاهی چمن دادند گل را، زآنکه گل
با وجود نازکی از خار بستر می‌کند
این منم شاها که طبع من ز عقد مدحتت
بر عروس سلطنت صدگونه زیور می‌کند
می‌نویسم از جوانی باز مدحت این زمان
دفتر عیش مرا پیری مبتر می‌کند
بنده را عمری است اندک باقی و آن نیز صرف
در دعای پادشاه بنده پرور می‌کند
در سر من جز هوای دستت بوست هیچ نیست
لیک درد پا و پیری منع چاکر می‌کند
بنده در کنج است چون گنجی لاجرم
همچو گنج از دست طالع خاک بر سر می‌کند
گر نمی‌یابد نصیبی کس ز گنجم طرفه نیست
ز آنکه جست و جوی من ایام کمتر می‌کند
گرچه دور از حضرتم جز فکر مدح حضرتت
تا نپنداری که سلمان کار دیگر می‌کند
گفته‌ام عمری دعای شاه و دور از کار نیست
گر نظر در کار این پیر معمر می‌کند
قوت جور جهان و پیری و ضعف بدن
این سه حالت مرد را به یکباره مضطر می‌کند
قحبه رعنای دنیا بین که با این کهنگی
تا چها در زیر ان پیروزه چادر می‌کند
من دعایت می‌کنم هرجا که هستم بی‌ریا
وآنچه می گویم دلت دانم که باور می‌کند
این سخن را من نمی‌گویم که بر مصداق قول
این حکایت شعر من در بحر و در بر می‌کند
تا چو می‌آید به مشکات حمل، مصباح چرخ
باغ و بستان را به نور خود منور می‌کند
تاج گل را کز زرش گاورسه کاری کرده‌اند
شبنمش آویزهای در و گوهر می‌کند
از کنار نوعروس بوستان هر بامداد
باد برمی‌خیزد و عالم معنبر می‌کند
مغفر لعل شقایق کوه بر سر می‌نهد
جوشن مواج نیلی بحر در بر می‌کند
باغ عمرت تازه بادا تا دماغ ملک را
از نسیم گلبن دولت معطر می‌کند
رایت نصرت قرینت باد تا در شرق و غرب!
رایتت هر روز فتح ملک دیگر می‌کند!

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح شیخ حسن

دل را هوای چشم تو بیمار می‌کند
جان را امید وصل تو تیمار می‌کند
طرار طره تو دلم برد عارضت
رو وانهاده پشتی طرار می‌کند
از بندگی قد تو شد کار سرو راست
آزادی از تو دارد و هموار می‌کند
خال تو پیش چشم تو زعنبر بخور کرد
وین بهره قوت دل بیمار می‌کند
هشیار باش ای دل غافل که چشم یار
مست است و قصد مردم هشیار می‌کند!
دیدار او به خواب خیال است دیده را
کاری است اینکه دولت بیدار می‌کند
دربست با دلم دهن تنگ او به هیچ
او این چنین مضایقه بسیار می‌کند
افتاده دل ز کار به یکبارگی که یار
هرجا غمی است بر دل من بار می‌کند
مرغ شکسته بال دل من که روز و شب
پرواز در هوای رخ یار می‌کند
تشویش از آن دو دام دلاویز می‌برد
اندیشه زان دو ترک کماندار می‌کند
مست است و بی‌خبر مگر از دور عدل شاه
چشم سیه دلش که دل آزار می‌کند
دارای عهد، شیخ حسن، آنکه خدمتش
چرخ دوتا به چاروبه ناچار می‌کند
شاهی که در هلاک اعادی به روز رزم
احیای رسم حیدر کرار می‌کند
روشن شد اینکه از غضب اوست کافتاب
خوناب لعل در دل احجار می‌کند
پوشیده نیست کز کرم اوست کاسمان
دیبای سبز در بر اشجار می‌کند
از شرم رای روشن او هر شب آفتاب
چون سایه سجده پس دیوار می‌کند
ای خسروی که کوکبه رای روشنت
رایات آفتاب نگونسار می‌کند!
از طبیب خلق نافه گشای تو شمه‌ای است
باد آن روایتی که ز گلزار می‌کند
از فیض دست بحر یسار تو قطره‌ایست
ابر آن ترشحی که به اقطار می‌کند
در قطع و فصل دشمن بد اصل بدگهر
تیغ تو پاکی گهر اظهار می‌کند
تو ملتفت مشو به عدو ز آنکه خود فلک
تدبیر دفع فتنه اشرار می‌کند
کانکس که کرد در حق دارا بدی هنوز
نقاش نقش او همه بردار می‌کند
گر مرتفع شوند نجوم فلک چه باک؟
رای تو حکم ثابت و سیار می‌کند
پیر ار بود وعده تدبیر چون نکرد
امید داشتم که مگر پاره می‌کند
زامسال نیز قرب سه مه رفت و بند گیش
با من همان حکایت پیرار می‌کند
در حسب حال تذکره نظم کرده‌ام
نظمی که کسر لول شهوار می‌کند
کاری ز پیش می‌رود از لطف شاهیش
این نظم را پیش تو در کار می‌کند
تا هر بهار خامه نقاش روزگار
بر خار نقش صورت فرخار می‌کند
سرسبز باد گلبن جاه تو تا زرشک
در چشم دشمنان مژه چون خار می‌کند!

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح سلطان اویس

صبح ظفر از مشرق امید بر آمد
اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد
از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر
بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد
بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار
رخسار دل‌آرای ظفر جلوه‌گر آمد
بی‌درد سر نیزه و آمد شد پیکان
آن فتح که مفتاح امان بود برآمد
سلطان فلک با کفن و تیغ به زنهار
زیر علم خسرو جمشید فر آمد
خورشید کرم، شیخ اویس آنکه ثریا
در کوکبه همت او بی‌سپر آمد
جمشید جهانگیر که خاک کف پایش
تاج سر گردون مرصع کمر آمد
آن قلزم زخار که عمان گهربخش
با موج کف او ز شمار شمر آمد
تیغ و قلمش رابطه خوف و رجا گشت
لطف و غضبش واسطه نفع و ضر آمد
یک رو زعطایش نه که یک ساعت خرجش
محصول تر و خشک همه بحر و بر آمد
هر سرکه به خاک در او گشت مشرف
همچون فلک از دور ازل تاجور آمد
ای شیر شکاری که به عونت چو غزاله
آهو بره در چشم و دل شیر نر آمد
چون خط نگارین بتان بر گل رخسار
طغرای تو آرایش دور قمر آمد
ابر سر شمشیر تو هرجا که ببارد
از خاک زمین خنجر بران به بر آمد
آنجا که نسیم دم لطف تو اثر کرد
بر شاخ شجر، زهره به جای زهر آمد
از سیر سپاهت خم چوگان فلک را
گه گوی زمین زیر و گهی بر زبر آمد
آنکس که چو نرگس نتوانست تو را دید
از عین حسد، دیده شوخش به در آمد
چون نقره دلت با همه کس صافی و پاک است
کار تو درست از پی آن همچو زر آمد
هرکس که به عهد تو بر او اسم خلاف است
چون بید سراپاش، سزای تبر آمد
اوصاف کمالات تو از شرح فزون است
وصف تو نه به اندازه فکر بشر آمد
آن را که جگر گرم شد از آتش کینت
هم چشمه شمشیر تواش آبخور آمد
گرز تو چه سودا به سر خصم درافتاد
رمحت به دلش راست چو اندیشه در آمد
تیغ تو که از زخم زبان مغز سران برد
هرجا که دمی زد دم او کارگر آمد
بر دوش بلای سیه آمد سر خصمت
وز هر سر مویش بلایی به سر آمد
دو لشکر جرار که از کینه یکایک
چون کوه سراپا همه تیغ و کمر آمد
این پیش تو بر خاک ره افتاد چو سایه
وآن ز آتش تیغ تو جهان، چون شرر آمد
فی الجمله، یکی جست و برون شد ز میانه
والقصه، یکی از در زنهار در آمد
شاها! منم آن طوطی گویا که به شکرت
از گفته من کام جهان پر شکر آمد
زان روی که دارم دم مشکین، من مسکین
چون نافه نصیبم همه خون جگر آمد
باشد به هنر بیشی قدر همه کس، لیک
کم قدری من بنده به قدر هنر آمد
قسمت چو به تقدیر قضا رفت، رضا ده
سلمان چه توان کرد نصیب این قدر آمد؟
تا هست محل بد و نیک و غم و شادی
زین خانه شش سو که به اول دو در آمد
چون رکن حرم قبله شاهان جهان باد
درگاه تو کز جاه جهانی دگر آمد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در مدح امیر شیخ حسن

ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد
چشم بد ایام چه گویم چها کرد؟
با چشم و دل سوختگان روز فراقت
آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد
ما یار ندیدیم که با یار بسر برد
ما دوست ندیدیم که با دوست وفا کرد
زلفت به سر خویش و جمالت به جدایی
هریک چه دهم شرح که بر من چه جفا کرد
بی‌نور جمال تو نظر پرده‌نشین شد
بر مردم و بر خویش در دیده فرا کرد
چشمم ز جهان داشت غباری و حجابی
دیدار تو آن هر دو مبدل به صفا کرد
عمری که رود بی‌تو نمی‌بایدم آن عمر
می‌بایدم آن عمر دگر باره قضا کرد
بر بوی تو جان رفت و ز کوی تو همان دم
جانی دگر آورد صبا در تن ما کرد
با این همه با او نزدم دم که شنیدم
کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد
از خون دلم دیده چنان گشت که مردم
زین گوشه بدان گوشه تردد به شنا کرد
من در غم آنم که خیالت به چنین جای
چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟
«المنه لله» که کنون بخت من از خواب
بیدار شد و دیده به دیدار تو وا کرد
وین چشم رمد دیده من سرمه اقبال
از خاک در خسرو جمشید لقا کرد
دارای حسن نام حسنی نصب و اصل
کو کار عراق از پی احسان به نوا کرد
سلطان زمان، شیخ حسن، آنکه زمانه
تیغ و قلمش را سبب خوف و رجا کرد
جمشید فلک قدر که خورشید جهان تاب
از رای کرم گستر او کسب ضیا کرد
گاهی فلکش داور جمشید نگین خواند
گاهی لقبش داور خورشید لقا کرد
از نور دلش صبح دل افروز صفا یافت
وز فیض کفش ابر گهر بار حیا کرد
ای شاه عدو کاه که انصاف تو از کاه
دفع ستم جاذبه کاهربا کرد!
رمحت به سنان عامل آن شغل خطیر است
کاعجاز کف موسی عمران به عصا کرد
قولت به بیان محیی آن فعل شریف است
کاثار دم عیسی عمران به دعا کرد
ناهید پناهید به بزم تو و رایی
می‌خواست و را مطربه پرده‌سرا کرد
بسیار بگردید فلک گرد و ثاقت
تا قدر تواش متصل پرده‌سرا کرد
دست تو که با بی ز ایادی است گشاده
حاجات خلایق ز سر دسا روا کرد
تیغ تو که سدی است ز پولاد کشیده
دفع ستم فتنه یاجوج بلا کرد
شمشیر تو آوازه رسانید به فعفور
حالی به مسلمانیش انگشت نما کرد
اسلام تو پروانه فرستاده به قیصر
آتشکده کفر به پروانه رها کرد
جایی که محیط کفت اجرای جهان راند
وقتی که دل روشنت اظهار صفا کرد
از روی تو شد ابر خجل وان ز حیا بود
وز مهر تو زد صبح نفس وان ز ذکا بود
بدخواه تو قصد سر خود داشت ولیکن
تیغ تو ز یکدیگرشان نیک جدا کرد
قدر تو شبی کهنه قبایی به فلک داد
از روی زمین بوس فلک پشت دوتا کرد
پیش از قد او بود به هریک ز کواکب
بخشید کله‌واری و باقی به قبا کرد
گر خشم تو بر کوه زند بانگ نیارد
کوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد
آن روز که مشاطه تقدیر الهی
آرایش رخسار عروسان سما کرد
شمیر تو آینه روی ظفر ساخت
انصاف تو را واسطه عقد بنا کرد
فی‌الجمله، تو را شاه ملوک امرا ساخت
القصه، مرا میر ملوک شعرا کرد
شاها فلک بی‌سرو پا دست برآورد
یکبارگی احوال مرا بی‌سر و پا کرد
کس بوی وفایی نشنیدست ز ایام
هر کس که از او بوی وفا جست خطا کرد
چندان دم دل سوختگان داد بدان بوی
ایام که خون در جگر مشک خطا کرد
تا هر بدو نیکی که درین مرکز خاکی
دور گذران کرد به تقدیر خدا کرد
دور گذران بر حسب رای شما باد
دور گذران کی گذر از رای شما کرد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در مدح سلطان اویس

بختم از بادیه در کعبه علیا آورد
بازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد
منم آن قطره که انداخت سحابم بر خاک
باز برداشتم از خاک و به دریا آورد
در محاق ارچه مه طالع من بود به قوص
آفتابش نظری کرد و به جوزا آورد
جذبه صحبت خورشید چو شبنم ما را
سوی مصعد دگر از مهبط ادنی آورد
چون سکندر طمعم برد به تاریکی و باز
به لب آب حیاتم خضر آسا آورد
ملجا من در شاه است و لله الحمد
که مرا بخت بدین ملجا و ماوا آورد
رفته بودم ز سر شعر و هوای در شاه
باز در خاطرم این مطلع غرا آورد
باد نوروز نسیم گل رعنا آورد
گرد مشک ختن از دامن صحرا آورد
شاخ را باغ بنفش دم طاووس نگاشت
غنچه را باد به شکل سر ببغا آورد
لاله از دامن کوه آتش موسی بنمود
شاخ بیرون ز گریبان ید بیضا آورد
بلبل آشفته چو وامق ز هوا گشت مگر
رحم بیش از دهن غنچه عذرا آورد؟
از پی خسرو گل بلبل شیرین گفتار
نغمه بار بد و صوت نکیسا آورد
بلبل پرده‌سرا صوت چکاوک بنواخت
مطرب زهره نوا نغمه عنقا آورد
بودم افتاده ز پا شوق توام دست گرفت
بر سر کوی توام بی‌سر و بی‌پا آورد
سر زلفت که ز اسلام کناری دارد
در میان عادت ز نار و چلیپا آورد
سرو بالای بلند تو بدین شیوه و ناز
هرکجا رفت دل و هوش به یغما آورد
طرب لعل تو می را برسانید به کام
جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد
عشق تو کیش من و طاعت شاهم دین است
مومن آن است که اقرار بدین‌ها آورد
سرو را باد صبا منصب بالا بخشید
لاله را لطف هوا طلعت والا آورد
بود بر عنچه و گل وجهی و آن وجه برون
بلبل از غنچه به تشنیع و تقاضا آورد
دامن پیرهن یوسف گل را بدرید
باد گفتی که برو عشق زلیخا آورد
تافت صد زهره زهر شاخ ز هر شاخ مگر
شاخ ثورست که بر زهره زهرا آورد
نقش بند چمن آرای طبیعت گویی
نقش خضرا همه بر صفحه زهرا آورد
کرد ساقی چمن بلبل عاشق را مست
زان می لعل که بر ساغر صهبا آورد
گل رعنا چو سر نرگس مخمور گران
دید در ساغر زرین می حمرا آورد
پادشاهی که کمال شرف پادشهیش
نقص در سلطنت بهمن و دارا آورد
ظل حق، شیخ اویس، آنکه ز آفات فلک
ملک را در کنف چتر فلک آسا آورد
آنکه در دعوی عدلش چو خرد برهان خواست
آیت معدلت مملکت آرا آورد
تیغ او یک دو ذراع است ولیکن در قلب
آتشی گشت و زبان تا به زبانا آورد
ای که خاک ره شبرنگ تو برداشت به چشم!
چرخ کحلی ز پی دیده بینا آورد
وی که نعل سم اسب فلک از گوش ملوک!
کرد بیرون جهت یاره حورا آورد!
دین پناهید به ذات تو و ذات تو پناه
به خداوند تبارک و تعالی آورد
هرکجا موکب منصور تو یک پی بنهاد
دولت از چار طرف روی بدانجا آورد
جان نمی‌داد عدو از پی تحصیل اجل
رفت و شمشیر تو را بر سر اعدا آورد
دهر پیرست و جهان زال و تو کیخسرو عهد
قوتی در تن پیران که برنا آورد
هر مثالی که به توقیع سعادت بنوشت
آسمان بر سرش از چتر تو طغرا آورد
تیغ قهر تو پی سخت عجایب دارد
که به هر جای که در رفت مفاجا آورد
بهترین صورتی اندیشه اخلاص تو بود
زان تصور که خرد در دل دانا آورد
نور خورشید تو که در آن بقعه که تافت
شاخ زربار همه عقد ثریا آورد
مشرب غیب به دیوان ضمیرت امروز
از ولایات عدم نسخه فردا آورد
پادشاها چه دهم شرح که بیماری و ضعف
چه بلا دور ز حضرت ز سر ما آورد
پنج نوبت ز سر صدق و ارادت هر روز
خواستم روی بدین کعبه علیا آورد
تب هر روزه و سرمای زمستان نگذاشت
هرچه آورد به رویم تب سرما آورد
رفته بودم ز جهان از سر کوی عدمم
دولتت باز به بازوی توانا آورد
بعد سی سال سفر باز به بغداد مرا
به عراق آروزی مولد و منشا آورد
در عراق آنچه من از ظلم و تعدی دیدم
شرم دارم به زبان بعضی از آنها آورد
گریه بیوه‌زن و اشک یتیمان عراق
ای بسا آب که در دیده خارا آورد
«یارب» نیم شب و آه و سحرگاه ضعیف
ای بسا رخنه که در گنبد اعلا آورد
کیمیای نظر لطف بدان خاک انداز
که خدایت به جهان از پی احیا آورد
تا در اطراف جهان زمره مردم خواهند
به زبان ذکر جهانداری کسری آورد
ملک کسری همه در قبضه فرمان تو باد!
که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در مدح سلطان اویس

چمن از بلبل و گل، برگ و نوایی دارد
عالم از طلعت تو، نور و صفایی دارد
مجلس عیش بیارای که رضوان بهشت
دیده‌ها بر سر ره، گوش صلایی دارد
بر سراپرده گل پرده‌سرا شد بلبل
راستی گل به نوا، پرده‌سرایی دارد
ورق صورت نقاش فروشو که کنون
شاخ بر هر ورقی، چهره گشایی دارد
چون گل عارض گلبوی من از سنبل تو
باغ بر هر طرفی، غالیه سایی دارد
چنگ در دامن گلزار زدن چون سنبل
نتواند، مگر آن کس که نوایی دارد
گل تنگ مایه و کم عمر فتادست و چنار
وسعت دستگه و طول و بقایی دارد
سرو در دامن جو پای کشیدست دراز
راستی خرم و آراسته جایی دارد
هرچه در دایره مرکز خاک است کنون
تا به مدفون لحد، نشو و نمایی دارد
خاک زنگار برآورد و خوشازنگاری!
که از او آینه دیده جلایی دارد
ابر نوروز همه روزه چو من می‌نالد
هیچ شک نیست که او نیز هوایی دارد
سرو در خدمت شاه است، چو سلمان همه روز
دست برداشته آهنگ و دعایی دارد
راستی نیک شبیه است به خلق خوش شاه
گل به شرطی که قراری و وفایی دارد
آنکه خورشد فلک برفلک همت او
با وجود عظمت شکل سهایی دارد
وانکه با نسبت آوازه او در عالم
صیت شاهان جهان حکم صدایی دارد
می‌کند دعوی شاهی و گواهش عدل است
راستی دعوی او عدل گوایی دارد
ای کریمی که همه وقت ز خوان کرمت
معده آز شکم‌خوار بلای دارد!
صبح را تربیت رای تو پرورد به مهر
صبح از این است که پیوسته صفایی دارد
گوهر از حلقه به گوشان غلامان تو شد
سبب آن است که زیبی و بهایی دارد
پیش دست تو عرق می‌کند از شرم سحاب
آفرین باد بر آنکس که حیایی دارد!
چون محیط کرمت موج زند دریا را
نتوان گفت که فیضی و عطایی دارد
پیش قدر تو فلک چیست؟ که قدرت چو فلک
زده بر هر طرفی پرده‌سرایی دارد
بر هر آن بوم که شهباز تو روزی بگذشت
هر غرابیش کنون یمن هوایی دارد
زیرزین اشهب تازی تو را دید جهان
گفت جمشید به زین باد صبایی دارد
چرخ بر پای تو سر می‌نهد و گر ننهد
همتت را چه غم بی‌سر و پایی دارد
در بنان تو چو ثعبان سنان یافت زمان
گفت: موسی است که در دست عصایی دارد
خرگه جای تو بالای سماوات زدند
تا سما نیز بداند که سمایی دارد
کس نگشتی به قضا راضی اگر دانستی
که قضا غیر رضای تو رضایی دارد
گرد میمون سمند تو غباری عجب است
که از او دیده اقبال جلایی دارد
یزک صبح شبانگاه به مشرق برسد
گو چو رایت به مثل راهنمایی دارد
بجز از خنجر کلک تو ندارد امروز
گر ستم خوفی و انصاف رجایی دارد
تا جهان را متواتر شب و روزی باشد
تا شب و روز صباحی و مسایی دارد
باد فرخ شب و روز تو که ایام دوام
به بقای تو چو فرخنده لقایی دارد!

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح سلطان اویس

دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت 
ماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت 
هر چه ز اطراف بحر، وآنچه زاکناف بر 
داشت به تیغ آفتاب، سایه یزدان گرفت 
ماهچه رایتش، سر به فلک برفراشت 
شاه به ماهی ز روم، تا در کرمان گرف
از طرفی دولتش، دفتر دیوان نوشت 
وز جهتی لشگرش، ملک سلیمان گرفت 
گرد سپاهش که هست سرمه اهل نظر 
رفت و ز پنجاه میل، ملک سپاهان گرفت 
ساحت قدرش ز قدر، مهر به مژگان برفت 
دامن قدرش ز عجز، چرخ به دندان گرفت 
ای که چو خورشید چرخ از پی آرام خلق 
شیب و فراز جهان، عزم تو یکسان گرفت 
از چمن مملکت، بر که خورد؟ آنکه او 
با دم او تیغ را، باد گلستان گرفت 
حکم تو خواهد گرفت از همه عالم خراج 
دایره ابتدا از خط ایران گرفت 
فتح نه امروز کرد، پیروی موکبت 
با تو ز عهد ازل، آمد و پیمان گرفت 
مملکتی را که داشت، خصم به دستان بدست 
رستم حشمت فشرده پای و بیابان گرفت 
خصم تو ماری است کو جست به صحرا چو موش 
مور حسامت چنین، مار فراوان گرفت 
دولت توست آنکه کس هیچ نیارد ازو 
لیک بدست کسان، ارقم و ثعیان گرفت 
از فرح فتح پارس، مطرب عشاق دوش 
این غزل نو نواخت، راه سپاهان گرفت 
گرد گل عارضش تا خط ریحان گرفت 
حسن رخش خرده‌ها بر گل بستان گرفت 
زلف زره پوش آن زنگی گلگون سوار 
لشگری از چین کشید، مملکت جان گرفت 
خط عذارش نگر، هان که به دور قمر 
کفر برآورد سر، خطه ایمان گرفت 
رایحه سنبلش، نافه تاتار یافت 
چاشنی شکرین، چشمه حیوان گرفت 
دیده ندارد در آن عارض زبیا نظر 
نیست کسی را برآن، زلف پریشان گرفت 
داوری از دیده دل، پیش غمت برده بود 
دید غمت روی دل، جانب دل زان گرفت 
خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ 
کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت 
چند پی از دست تو بر سر ره چون غبار 
خاستم و خواستم دامن سلطان گرفت 
خان سکندر سریر، آنکه کمین هندویش 
باج ز قیصر ستد، ساو ز خاقان گرفت 
بس که به امید بار بر در او آفتاب 
سر زد و بر خویشتن، منت در بان گرفت 
باز در ایام او، طعمه گنجشک داد 
گرگ به دوران او، سیرت چوپان گرفت 
دور حوادث گذشت، کاول دورش صبا 
حادثه چرخ را، آخر دوران گرفت 
ماه به دورش سپر دارد و خورشید تیغ 
لاجرم افلاک را، هست بر ایشان گرفت 
ای ز نوال کفت، قطره‌ای و ذره‌ای 
آنچه ز فیض کفت، یم ستد و کان گرفت 
سایه چتر تو گشت، عین جهان را سواد 
آنکه درو آفتاب، صورت انسان گرفت 
بود به چندین وجوه، بیش ز دخل جهان 
خرج عطای تو را، چرخ چو میزان گرفت 
شاهسواری که چون راند به میدان ملک 
گوی فلک را به حکم، در خم چوگان گرفت 
چشم بدان از رخش دور که سعد فلک 
فال سعادت بدان، طلعت رخشان گرفت 
چونه ز گریبان چرخ قد تو بر کرد سر 
قرطه خورشید را، گوی گریبان گرفت 
قدر تو پنجه درج از سر جوزا گذشت 
صیت تو صد ساله راه زان سوی امکان گرفت 
یافت ز انصاف تو گلبن عمر آن بری 
کز دم روح‌القدس، دختر عمران گرفت 
معجز اقبال شاه، بود که بعد از سه سال 
نسخه این سر غیب، خاطر سلمان گرفت 
تا که بود آفتاب تهمتن نیمروز
آنکه نخست از جهان، حد خراسان گرفت 
رایت فتح و ظفر، راید خیل تو باد 
آنکه به یک حمله پارس تا به خراسان گرفت 

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح سلطان اویس

در درج عقیق لبت نقد جان نهاد
جنسی عزیز یافت، به جایی نهان نهاد
قفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت
خالی ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد
باریکتر از مو کمرت را دقیقه‌ای
ناگاه در دل آمد نامش میان نهاد
شیرینتر از شکر به سخن در لطیفه‌ای
رویت نمود لعل تو نامش دهان نهاد
از قامتت خیال مثالی نمود باز
در کسوت لطیف دل آن را روان نهاد
تا کی چو شمع سوخته را می‌کشم به دم؟
کو با تو در میان سرو جان رایگان نهاد
ای دل مجوی سود ز سودای او که عشق
بنیاد این معامله را بر زیان نهاد
ایزد هوای خاک در دوست پیش از آن
در جان من نهاد که در خاک جان نهاد
جانم حیاتی از نظر دوست وام کرد
دل پیش تیر غمزه به رسم نشان نهاد
نرگس چو کرد سنبل او شانه مو به مو
آورد و جمع بر طرف ارغوان نهاد
خطی به روی کار برآورد عاقبت
سرگشته زلف همگی بر کران نهاد
رویش نشان غالیه دارد مگر که روی
بر خاک پای پادشه کامران نهاد
سلطان اویس داور دین کز کمال عدل
در سلطنت قواعد نوشین روان نهاد
از کیسه فواضل انعام عام اوست
هر گوهر نفیس که کان در دکان نهاد
عمری عنان توسن ایام چرخ داشت
چون پیر گشت در کف این نوجوان نهاد
در عهد او به غیر ترازوی بارکش
ایام برکه بود که بار گران نهاد
تا دید کهکشان بطریق رهش فلک
بس چشمها که بر طرف کهکشان نهاد
نصرت که مرغ بیضه پولاد تیغ اوست
بر شاخسار رایت او آشیان نهاد
چون سد آهنین حسامش کشیده دید
چرخش لقب سکندر گیتی ستان نهاد
چون دست درفشان جوادش گشاده یافت
او را زمانه موسی دریا بنان نهاد
ای وارث نگین سلیمان کز اعتقاد
سر بر خط مطاوعتت انس و جان نهاد
شبدیز خسروی زمه نو رکاب یافت
تا شهسوار قدر تو پا در میان نهاد
قدر تو با سماک سنان در سنان فکند
صیت تو با شمال عنان در عنان نهاد
بنای روزگار که این خشت زرنگار
بر طاق چارمین بلند آسمان نهاد
چون اوج بارگاه جلال تو را بدید
بر کند مهر ازو و برین آستان نهاد
در کام طفل خصم تو چون دایه شیر کرد
گردون لعاب عقربیش در لبان نهاد
از پشت دشمن تو نیامد برون یکی
غیر از سنان که گوهریش می‌توان نهاد
ذات تو گشت واسطه عقد گوهری
کاثار لطف در صدف کن فکان نهاد
در قبضه تصرف تو تیغ آسمان
تنها نه کار و بار زمین و زمان نهاد
ایزد مدار نه فلک و آسیای چرخ
بر آب این بلارک آتش فشان نهاد
هر بره را که گرگ بدو رانت باز یافت
در دم گرفت و برد و به پیش شبان نهاد
از حرف ملک و دین خرد انگشت بر گرفت
در روزگار امر تو بر دیدگان نهاد
در خاک درگه تو که با مشک همدمست
طبع زمانه خاصیت زعفران نهاد
در روز همت تو از افلاس محضری
بنوشت چرخ سفله و در دست کان نهاد
هر حرب را که مرکب تو یک دو پی سپرد
صد ساله بهر قوت همای استخوان نهاد
بنمود خنجر تو دران عرصه هفت خوان
بس کاسهای سرکه بران هفت خوان نهاد
قدرت مکن و پایه خود چون قیاس کرد
دست جلال و مرتبه بر لامکان نهاد
بی دست مسند تو مزلزل نهاده بود
اوضاع تخت بخت تو دستی بران نهاد
از خاورت همیشه بگردون زر آوردند
جز رایت این خراج که بر خاوران نهاد
شاها من آن کسم که خرد در سخن مرا
شیر صفت فصاحت و ببر بیان نهاد
بس در آبدار که طبعم به دولتت
در آستین و دامن آخر زمان نهاد
آن نظمها به مدح تو کردم که عقل ازان
هر نکته در مقابله یک جهان نهاد
در دور دولت تو که با دور آسمان
 هر وضع را که گفت چنان آن چنان نهاد
اوضاع مملکت همه نیکو نهاده است
جز وضع من که بهتر ازین می‌توان نهاد
ایطا درین قصیده فتادست و این طریق
رسمی است بس قدیم نگویی فلان نهاد
تا می‌کشد سریر زر آفتاب صبح
بس روزگار پیل سپیدمان نهاد
بادا مطیع هندوی پیل تو صبح کو
سر در سواد لشکر هندوستان نهاد
جاوید حکمراغن که بنام تو در ازل 
ایزد اساس سلطنت جاودان نهاد

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - درنعت پیامبر

هر دل که در هوای جمالش مجال یافت 
عنقای همتش دو جهان زیر بال یافت 
هر جا که در بلای ولایش گرفت انس 
از نعمت و نعیم دو عالم ملال یافت 
آداب خدمت درش آن را میسر است 
کو از ادیب « ادبنی » گوشمال یافت 
هر مدرکی که زد در درک کمال او 
خود را مقید در کات ضلال یافت 
عقل عنان کشید چو سوزن درین طلب 
عمری به سر دوید و به آخر خیال یافت 
جبرئیل را تجلی شمع جمال او 
پروانه‌وار سوخته بی پر و بال یافت 
ای منعمی که ناطقه خوش سرای را 
در حصر نعمت تو خرد گنگ و لال یافت 
یک ذره از لوامع نورت غزاله برد 
ک شمه از روایح خلقت غزال یافت 
یبویی ز گرد دامن لطفت دماغ باغ 
در جیب و آستین صبا و شمال یافت 
هر آفتاب کز افق عزت تو تافت 
نی ذل کسف دید و نه نقص زوال یافت 
بر طور طاعتت « ارنی » گفت، آفتاب 
یک ذره از تجلی حسن و جمال یافت 
در ملک رحمتت در « هب لی » زد آسمان 
یک گوشه از ولایت جاه و جلال یافت 
یوسف ذلیل چاه بالی تو شد از آن 
جاه عزیز مصر بدو انتقال یافت 
گه نحل را جلال تو تشریف وحی داد 
گه نمل بر بساط تو منشور قال یافت 
چون زلف شاهدان ز تو هر کس که رخ بتافت 
خود را سیه گلیم و پراکنده حال یافت 
با یادت ار در آتش سوزنده باشد کسی 
آتش زهاب چشمه آب زلال یافت 
لطف تو با عروس جهان یک کرشمه کرد 
زان یک کرشمه این همه غنج و دلال یافت 
در حضرت تو روی سفید آمد آنک او 
بر روی دل ز فقر سیه روی خال یافت 
فکرم نمی‌رسد به صفاتت که وصف تو 
بر دست و پای عقل ز حیرت عقال یافت 
فکر و هوای بشریت کجا و کی 
در بارگاه وصف هوایت جمال یافت 
نیک اختری به منزل وصلت رسد که او 
با بدر و قدر و صدر و شرف اتصال یافت 
سلطان هر دو کون که کونین در ازل 
بر سفره نواله جودش نوال یافت 
ادنی مقام او شب معراج روح قدس 
اعلی مراتب درجات کمال یافت 
خلقش بهار عالم لطف الهیست 
زانرو مزاج عالمیان اعتدال یافت 
چل صبح و هشت خلد بنام محمد است 
خود عقد حا و میم بدین حا و دال یافت 
منشور فطرت ار چه به توقیع احمدی 
مشهود گشت و مهر ولایت به آل یافت 
سلمان به مدح آل نبی درج سینه را 
همچون صدف خزینه عقد لال یافت 
جز در ثنای ایزد بی چون حرام گشت 
شعر رهی که رونق سحر حلال یافت 
یارب به عاشق شب اسری که با حبیب 
در خلوت دنی فتدلی مجال یافت 
کز حال این شکسته درویش وامگیر 
آن یک نظر که هر دو جهان زان مثال یافت 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶


از تکسر، اگرش طره به هم بر شده است 
عارضش باری ازین عارضه خوشتر شده است 
داشتش آینه گردی و کنون روشن شد 
که به آه دل عشاق منور شده است 
از لبت شربت قند ار چه رسیدست به کام 
شکر از شرم دهانت به عرق تر شده است 
ای طبیب از دهن یار به عطار بگوی 
برمکش قند گران را که مکرر شده است 
شربتی ساز مفرح دل بیمار مرا 
زان دو یاقوت که پرورده به شکر شده است 
می‌دهد لعل توام ساده جوابی لیکن 
چشم بیمار تو مایل به مزور شده است 
صبح برخاست به بوی تو صبا پنداری 
که ز بیماری دوشینه سبکتر شده است 
هر کجا کرده گذر بر سر زلفت بادی 
روز من چون شب تاریک مکدر شده است 
گر سر من برود عشقت از این سر نرود 
زانکه سرمایه عشق تو درین سر شده است 
چشم بیمار تو از دیده من کرد هوس 
ناردانی که بدین گونه مزعفر شده است 
تا دگر کی به لب جام لبت باز خورد 
ای سبا خون که ز غم در دل ساغر شده است 
بعد ازین غم مخور ای دل که غم امروز همه 
روزی دشمن دارای مظفر شده است 
سایه لطف خدا شاه، اویس، آنکه به حق 
پادشاهان جهان را سر و افسر شده است
آنکه در منصب شاهی، شرف و مرتبتش 
ناسخ سلطنت طغرل و سنجر شده است 
کلک او نقش قدر را سر پرگار آمد 
رای او کلک قضا را خط مستر شده است 
فکر تیغش اگر آورده اسد در خاطر 
اسد از تیزی آن فکر دو پیکر شده است 
تا خورد در ظلمات دل خصم آب حیات 
تیغ بزش چو خضر یار سکندر شده است 
ای جهان گیر جهان بخش که از حکم ازل 
سلطنت تا به ابد بر تو مقرر شده است 
مار رمحت به سنان، مهره شکاف آمده است 
شیر را یات تو در معرکه صفدر شده است 
مژه بر دیده بدخواه تو پیکان گشته 
آب در حنجره خصم تو خنجر شده است 
روشن است آنکه تو خورشیدی از آن روی جهان 
شرق تا غرب به تیغ تو مسخر شده است 
گرگ با عدل تو همراز شبان آمده است 
باز با داد تو انباز کبوتر شده است 
کرد گردون به دلت نسبت دریای عدن 
لاجرم زاده طبعش همه گوهر شده است 
نجم در قبضه شمشیر تو کوکب گشته 
چرخ بر قبه خرگاه تو چنبر شده است 
عقل را پیروی رای تو می‌باید کرد 
در دماغ خرد این فکر مصور شده است 
طاعت فکر تو در خود ننهاست فلک 
در نهاد فلک این وضع مخمر شده است 
ذره از عون تو با مهر مقابل گشته
زر به دوران تو با سنگ برابر شده است 
هر که از نام تو بر لوح جبین کرد نشان 
کار و بارش بدرستی همه با زر شده است 
وانکه از سایه اقبال تو برتافته روی 
شده سرگشته تراز ذره و در خور شده است 
خسروا از سبب عارضه یک شبه‌ات 
چه خرابی که درین خانه ششدر شده است 
یارب آن شب چه شبی بود که گفتی سحرش 
میخ چشم مه و قفل در خاور شده است؟
بس که از سوز دعای ملک و ناله ملک 
اشک انجم به کنار فلک اندر شده است 
گنبد سبز فلک گنبد گل را ماند 
بس که از مجمر انفاس معطر شده است 
دست در دامن آهم زده این جان عزیز 
با دعایت ز لب من به فلک بر شده است 
صبح بهر تو دعای خواند و دمید 
با دعای سحر این فتح میسر شده است 
جان ملکی و سر مملکتی، ملک بدین 
در گمان بود کنونش همه باور شده است 
شکر این موهبت و نعمت این صحت را 
با زبان قلم و تیغ سخنور شده است 
تا دل نار و رخ شهره آبی به شهور 
خاکی و آتشی از آب و ز آذر شده است 
خاک و آب تو ز آفات جهان باد مصون 
کاب در حلق بد اندیش تو آذر شده است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویس

 گفت: لبش نکته‌ای، لعل بدخشان شکست
 زد دهنش خنده‌ای، پسته خندان شکست
باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاخت
گوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست
کی به رخ او سد، با همه تاب آفتاب
خاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست
با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوست
خال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست
کرد یرون ز آستین دست که خون ریزدم
دیبه چین از حریر، از سر دستان شکست
یوسف جان پای بست، بود به زندان دل
غمزه سرمست او، زد در زندان شکست
برقع او روی بست، آرزوی من نداد
کار بیکبارگی، بر من ازینسان شکست
ماهر خان فلک، با تو مقابل شدند
مهر جمالت فکند، بر مه تابان شکست
چشم تو هر ناوکی، کز خم مشکین کمان
بر دل من زد دروناوک و پیکان شکست
روی تو بس فتنه‌ها، کز پس برقع نمود
چشم تو بس قلب‌ها، کز صف مژگان شکست
گریه خونین من، رشته گوهر گسست
خنده شیرین تو، حقه مرجان شکست
در پی روی تو ماه، ترک خور و خواب کرد
بر سر کوی تو مهر، پای دل د جان شکست
زانچه تو ترکم کنی، ترک تو نتوان گرفت
زانچه دلم بشکنی، عهد تو نتوان شکست
در دل من بود و هست آرزوی زلف تو
هجر تو آن آرزو، در دل سلمان شکست
آتش روی بتان، آب جمالت نشاند
گردن اعدای دین دولت سلطان شکست
داور خورشید فر، شاه اویس آنکه او
از شرف و منزلت، پایه کیوان شکست
آنکه کفش در سوال، کام و لب بحر بست
وانکه دلش در نوال، دست و دل کان شکست
آب حسامش به روم، آتش قیصر نشاند
لعب سنانش به چین، لعبت خاقان شکست
نسخه سر دلش، صاحب جوزا نوشت
حمل نوال کفش، کفه میزان شکست
همت عالی او، کوکبه بر عرصه‌ای
راند که نعل هلال، درسم یکران شکست
روی فلک لشگرش، درگه جنبش نهفت
پشت زمین مرکبش، در صف جولان شکست
پشه به پشتی او، گردن پیلان شکست
صعوه به یاری او، شهپر عقبان شکست
بازوی او گاه بزم، بازوی رستم ببست
پنجه او روز زور، پنجه دستان شکست
تیغ و مه ار یک قدم، جز به مرادش زدند
هم قدم این برید، هم قلم آن شکست
خوان فلک گر چه هست، رزق جهانی برو
سفره انعام او پایه آن خوان شکست
کاسه و خان فلک، چیست که در مطبخش
روز ضیافت چنین، کاسه فراوان شکست؟
خوانی و یک نان گرم بروی نشنید کس
آنکه به عالم کسی، گوشه آن نان شکست
ای که کمین چاوشت، درگه با سامیشی
قبه جان خطا، در کله خان شکست
شب به خلافت مگر، زد نفسی ورنه صبح
در دهن شب چرا، آن همه دندان شکست
مملکتی را که زد، قهر تو شبخون برو
بیضه صبحش فلک، در کف دوران شکست
معدلت کسرویت، داشت جهان را به پای
ورنه درآورد بود، طاق نه ایوان شکست
صیت سنانت به بحر، گوش نهنگان بسفت
زخم عمودت به بر، مهره ثعبان شکست
زهره مطرب تو را، ساز مغنی کشید
تیر محرر تو را، کاغذ دیوان شکست
چرخ به دخل جهان، خرج تو را شد ضمان
مال ضمان بر فلک، از ره نقصان شکست
نیست صبا تندرست زانکه به دوران تو
یافت به مویی ازو، زلف پریشان شکست
طبع تو هر گه که داد، گوهر منظوم نظم
کلک تو در زیر پا، لولوی عمان شکست
عقل چو با آفتاب، رای تو را دید، گفت:
پایه خورشید را سایه یزدان شکست
بخت جوان تو برد، گوی ز پیر فلک
دولت کیخسروی قوت پیران شکست
فتنه آخر زمان، مایه باست نشاند
لشگر فسق و فساد، حمله طوفان شکست
ماهچه سنجقت بر در سمنان و خوار
لشگر مازندران همچو خراسان شکست
دولت تو کار کرد، لیک به تحقیق من
با تو بگویم که کار، از چه بر ایشان شکست
نعمت و لطف تو را قدر چو نشناختند
گردن آن طاغیان، علت طغیان شکست
زود بگیرد نمک، دیده آن کس که او
نان و نمک خورد و رفت، نان و نمکدان شکست
بود وجود حسود، صورت عصیان محض
سیلی انصاف تو، گردن عصیان شکست
پیرویت کرد خصم، مدتی و عاقبت
جانب کفران گرفت، بیعت ایمان شکست
با تو معارض شود ضد تو، اما کجا
دیو تواند به ریو، مهر سلیمان شکست؟
دعوی حساد، کرد حجت تیغ تو قطع
رایت اضداد را، آیت قرآن شکست
تا که بر آن است شرع کاخر کار جهان
یابد از آسیب حشر، گنبد گردان شکست
باد مشید چنان قصر جلالت که چرخ
هیچ نیارد بر آن خانه و بنیان شکست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح دلشاد خاتون


زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست 
گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست 
زلف کافر کیش او پیوسته می‌دارد به زه 
در کمین جان کانی را که دل قربان اوست 
با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی 
انگبین را کایت شیرینی اندرشان اوست 
مشک چینی چیست تا باچین زلفش دم زند؟
خاک پایش خون بهای چین و ترکستان اوست 
در بیان در و مرجان گوهری می‌سفت عقل 
روح می‌گفت: این عبارت از لب و دندان اوست 
چشم ترکش را بگو تا ترک تازی کم کند 
خاصه بر ملکی که سلطان بنده سلطان اوست 
قبله شاهان عالم، آنک از فرط عفاف 
سجده کروبیان بر گوشه دامان اوست
آنک از بهر علو پایه در بدو ازل 
طاق گردن خویشتن را بسته بر ایوان اوست 
بر فراز لامکان، فراش قدرش خیمه زد 
تا بدانستیم کین نه شقه شادروان اوست 
همت عالی او آن سدره بی منتهاست 
کز بلندی آسمان در سایه احسان اوست 
پیر گردون چون به عهد بخت بر نایش رسید 
گفت دور من شد آخر این زمان دوران اوست 
ای خداوندی که هر جا در جهان اسکندر است 
خاک درگاه شریفت چشمه حیوان اوست 
آسمان همت توست آنکه دریای محیط 
گر گهر گردد لبالب یک نم از باران اوست 
چیست جنت تازند با روضه بزم تو لاف؟
خار و خاشاکش مقابل با گل و ریحان اوست 
کیست گردون تا بگرد پایه قدرت رسد؟
گرد خاک آستانت سرمه اعیان اوست 
بخت طفل توست بر نایی که چرخ گوژ پشت 
چون کمان دستکش در قبضه فرمان اوست 
هست چین مقنعت را آن شرف بر چین و روم 
کز علو دین تو را بر قیصر و خاقان اوست 
داد اضداد جهان را داد عدلت لاجرم 
آب در زنجیرباد و باد در فرمان اوست 
هر که درماند به درد فاقه و رنج نیاز 
نوش داروی عطایت شربت درمان اوست 
من به وصفت کی رسم جایی که با کل کمال 
در بیابان تحیر عقل سرگردان اوست 
مهد عالی چون جناب اهل بیت عصمت است 
در جهان امروز سلمان ثانی حسان اوست 
تا بود بر بام هفتم قلعه، کیوان پاسبان 
آنچنان کاندر نخستین پایه مه دربان اوست 
طاق بالاپوش هفتم چرخ اطلس پوش باد 
سقف ایوانت که کمتر هندویش کیوان اوست 
روز مولودت مبارک عالم آرا باد از آنک 
روز ایجاد و نظام عالم از ارکان اوست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در مدح دلشاد خاتون

دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست 
گردون پیر، بنده بخت جوان اوست 
خورشید هست فلکه زرین خیمه‌اش 
جرم هلال، ماهچه سایبان اوست 
دولت کنیزکی است ز ایوان حضرتش 
اقباتل بنده‌ای است که بر آستان اوست 
هر یک کنار پرده سرایش نهاده است 
خرگاه آسمان که زمین در امان اوست 
ز ادراک پرده حرمش فکر قاصر است 
نی مدخل یقین و نه رای گمان اوست 
حورا به عطرسایی بزمش نشسته است 
رضوان به پادستاده مگس ران خوان اوست 
کیوان که بر ممالک هندست پادشاه 
بر بام حضرتش همه شب پاسبان اوست 
جان جهان و عصمت دین است بر فلک 
سوگند خورد جان ملایک به جان اوست 
بر رغم مشتری به قمر داد مقنعی 
بر سر نهاد گفت به از طیلسان اوست 
در عهد تو کجا گل رعنا گشاد لب
حالی زده نسیم صبا بر دهان اوست 
طاووس باغ سبز فلک یعنی آفتاب 
در اهتمام چتر همای آشیان اوست 
آب حیات کان به جز از یک کفش ندید 
ذات شماست وین به حقیقت نشان اوست 
انسان که عقل عالم صوریش نام کرد 
نقش مبارکت گهر و بحر و کان اوست 
شاید به آب چشمه حیوان اگر دهن 
شوید خضر که نام تو ورد زبان اوست 
گردون امید داشت که آرد نثار تو 
هر گوهر ستاره که بر آسمان اوست 
لیکن کجا نثار حقیقی کند قبول 
خاک درت که تاج سر فرقدان اوست 
سلمانت بنده‌ای است که از نعمت شماست 
هر مغز و خون که در رگ و در استخوان اوست 
بادا قبای ملک به قدت که در وجود 
ذاتت طراز دامن آخر زمان اوست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در مدح خواجه غیاث الدین محمد

تا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است 
سبزهٔ خط تو  آرایش برگ سمن است 
از دل مشک و سمن گرد برآورد، زرشک 
گرد مشک تو که برگرد گل و نسترن است 
زره جعد تو را حلقه مشکین گره است 
رسن زلف تو را، چنبر عنبر شکن است 
بخت شوریده من خفته‌تر از غمزه توست 
زلف آشفته تو بسته تراز کار من است 
خال و خط و دهنت چشمه خضر و ظلمات 
رخ و زلف و زنخت یوسف و چاه و رسن است 
یوسف عهد خودی، نه نه چه یوسف که تو را 
یوسفی گمشده در هر شکن پیرهن است 
سنبل زلف سرانداز تو عنبر زده است
نرگس ترک کماندار تو ناوک فکن است 
حلقه گوش تو، یا رب، چه صفایی دارد 
کز صفا حلقه بگوشش شده در عدن است 
دل فدای سر زلف تو که هر تاتارش 
خون بهای جگر نافه مشک ختن است 
جان نثار لب لعل تو که از غیرت او 
داغ غم بر دل خونین عقیق یمن است 
در غم شهدلبان شکرین تو مرا 
تن بیمار گدازان چو شکر در لبن است 
تا دلم در شکن زلف تو آرام گرفت 
دیده من شده در خون دل خویشتن است 
سر زلفت به قدم چهره مه می‌سپرد 
گوییا نعل سم اسب وزیر زمن است 
آن فلک قدر ملک مهر کواکب موکب 
که زحل حزم و زحل عزم و عطارد فطن است 
آفتاب فلک جاه، غیاث الحق و دین 
که محمد و صفت و نام محمد سنن است 
ناصر شرع نبی، نایب عدل عمرست 
وارث علم علی، صاحب خلق حسن است 
آنکه بر مسند ایوان سخا پادشه است 
وانکه در عرصه میدان سخن، تهمتن است 
آنکه اندر نظرش، صورت دنیا و فلک 
راست چون پیرزنی در پس چرخ کهن است 
ای که بر خاک درت مهر فلک را حسد است 
وی که در درج دلت روح ملک را سکن است 
خرد از سحر حلال سخنت مدهوش است 
دل و جان بر خط و خال و قلمت مفتتن است 
در مقامی که صریر قلمت در نغم است 
در زمانی که زبان سخنت در سخن است 
تیغ هر چند که آهن دل و پولاد رگ است 
شمع با آنکه زبان آور و آتش دهن است 
تیغ را دست هنر مانده به زیر کمر است 
شمع را تیغ زبان سوخته اندر لگن است 
لطفت آن در ثمین است که در رشته عقل 
مایه و سود جهانش همه در ثمن است 
به صفت، رای تو نور است و فلک چون جسم است 
به مثل، عدل تو جان است و جهان همچو تن است 
چهره عقل تو فارغ ز غبار ستم است 
عرصه ملک تو ایمن ز سپاه فتن است 
روبه از تقویت شوکت تو شیردل است 
پشه از تربیت همت تو پیل تو است 
سلک دور قمر از واسطه کلک و کفت 
لله الحمد، که با رونق نظم پرن است 
دیده حاسد تو تیر بلا را هدف است 
سینه دشمن تو تیغ فنا را محن است 
سایه از هر که همای کرمت باز گرفت 
کاسه چشم و سرش مطعم زاغ و زغن است 
بر زوایای ضمایر نظرت مطلع است 
در سراپای سرایر قلمت موتمن است 
دشمن ار سرکشیی کرد چو شمع از تو چه غم 
زانکه آن سرکشی‌اش موجب گردن زدن است 
فلک از ایودچی درگه عالی تو گشت 
هر شبی بر فلک از انجم از آن انجمن است 
صاحبا بحر مدیح تو نه بحریست کزان 
کشتی طبع رهی را ره بیرون شدن است 
مدح جاه تو نه از روی و ریا می‌گویم 
که مرا مدح تو در جان چو روان در بدن است 
بیت من گرنه به مدح تو بود باد خراب
بیت کان نبود بیت تو بیت الحزن است 
حق علیم است که در حب محمد امروز 
صدق سلمان نه کم از صدق اویس قرن است 
از جبینم همه آثار سعادت تابد 
از چه رو، زانکه به خاک در تو مقترن است 
تا سپیدی رخ برف و سیاهی سحاب 
در چمن موجب سرسبزی سروچمن است 
باد، آزاد ز باد ستم و جور زمان 
سر و جاه تو که سر سبزتر از نارون است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان اویس

ساقی زمان آذر و دوران بهمن است 
خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است
در جام و آتش می، کن، تاملی 
این اتحاد بین که میان دو دشمن است 
زان جام برفروز دل تاب خورده را 
کین تابخانه ایست کزان جام روشن است 
گلگون می بیار که هیچ اعتماد نیست 
بر خنگ آسمان که شموسست و توسن است 
دست از عنان ابلق ایام باز دار
واندر پیش مرو که به غایت لگد زن است 
بهمن به پشت مرکب جم گر نهاد زین 
مرکب نگر که چون به سرسم زمین کن است
در آهن است رستم آتش کشیده تیغ 
یعنی که روز رزم، سفندار و بهمن است 
چو آتش است جامه زپولاد کرده آب 
کاکنون ز قوس چرخ هوا ناوک افکن است 
در تن ز باد برکه زره داشت در دمش 
در بر کشیده چرخ ز پولاد دشمن است 
خورشید ساخت آستر اطلس فلک 
بارانی سحاب که از خز ادکن است 
شد آسمان کبود ز سرمای ز مهریر 
گرچه گرفته معجزه‌ای زیر دامن است 
بر کند دل ز باغ، در آتش نهاد خار 
کایام تابخانه، نه ایام گلشن است 
کاکنون به جای بلبل و آب و گل و سمن 
هنگام آتش و می و مرغ مسمن است 
تا کرده ابر آب دهان را ز دل سپند 
افتاد راز او همه بر کوی و برزن است 
زین پیش بود آب روان در تن چمن 
واکنون روان روشنش افسرده در تن است 
هر دم بپیچد آتش و نالد به سوز دل 
وین ناله کردنش همه از چوب خوردن است 
چون آتشش سزد که به آهن زنند سنگ 
از حکم شاه هرکه بپیچیده گردن است 
سلطان معز دین که جهان را جناب او 
از حادثات چرخ، مقرست و مامن است 
دارای ملک، شیخ اویس، آنک ذکر او 
منسوخ کرده قصه دارا و بهمن است 
آن سایه خدای که ظل ظلیل او 
تا ممکن است بر سر عالم ممکن است 
در سد باب فتنه گیتی سکندر است 
در قلع قلب دولت دشمن تهمتن است 
آیات فتح و نصر چو آثار صبحدم 
در غره نواحی جیشش مبین است 
با فیض دست با ظل او، بحر ممسک است 
با درک طبع روشن از برق کودن است 
سلطان عقل، تابع فرمان رای اوست 
ز انسان که رای تابع قول برهمن است 
ای داوری که دعوی پاکیزه گوهری 
تیغ تو را به حجت قاطع مبرهن است 
ارزاق خلق را کف دست تو مقسم است 
اسرار غیب را دل پاک تو مخزن است 
ابواب غیب اگر چه فرو بسته شد ولی 
از شق خامه تو در آن خانه روزن است 
تا هم غلامیت کند و هم کنیزکی 
خورشید سالهاست که هم مرد و هم زن است 
گردون شدست داخل ملک تو زان سبب 
آنجا غزاله را حرم شیر، مسکن است 
بادای سزای افسر و تخت آنکه پیش تو 
چون شمع نرم گردن و آنکه فروتن است 
باری ضعیف یافته آورده در میان 
خصم ترا جهان که برو چشم سوزن است 
رای تو آفتاب و ضمیر تو عین عقل 
آن صورتی است روشن و این خود معین است 
آمال را خطوط جبین تو مطلع است 
آجال را حدود و حسام تو مکمن است 
عنقای قاف قدر تو را، آنچه واقع است 
بالای نصر طایر گردون نشیمن است 
قدر تو بر سر آمد از این چرخ آبگون 
قدر تو با سپهر چو با آب روغن است 
خصمت اگر نه با کفن آید به درگهت 
چون کرم پیله بر بدن خود کفن تن است 
حلم تو را به حمله دشمن چه التفات؟
البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است 
هر کس که دیگ کین تو در سینه می‌پزد 
از دست خویش کوفته خاطر چو هاون است 
زان سان که بود در عربی مالک سخن 
حسان که یافته مدد از لطف ذوالمن است 
سلمان پارسی است، سلیمان و ملک نظم 
زیر نگین طبع سخن پرور من است 
تا از شعاع جام زراندود آفتاب 
اطراف چار صفه ارکان ملون است 
از عکس آفتاب دلت باد نور بخش 
جامی که قصر چرخ ز نورش مزین است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح امیر شیخ حسن

تا باد خزان رانگ رز رنگرزان است 
گویی که چمن کارگه رنگرزان است 
بر برگ رز اینک به زر آب است نوشته 
کانکس که چنین رنگ کند رنگرز آن است 
رفت آنکه به زنگار و بقم سبزه و لاله 
گفتی که سم گور و لب رنگرزان است 
امروز چو چشم اسد و شاخ غزال است 
گر شاخ درخت است و گر رنگرزان است 
بر برگ رزان قطره باران شده ریزان 
اشکی است که بر چهره عشاق روان است 
در آب شمر آن همه ماهی زراندود 
بید از پی آن ریخت که به راه یرقان است 
تا ابر سر خوان فلک دیده پر از برگ 
از ذوق فرود آمده آبش به دهان است 
یاران سبک روح معطل منشینید 
امروز که روز طلب و رطل گران است 
ماه رمضان رفت، دگر عذر میارید 
خیزید و می‌آرید که عیدست و خزان است 
در غره شوال محرم نبود، می 
آن رفت که گویند رجب یا رمضان است 
عمر از پی دنیا مگذارید به سختی 
خوش می‌گذرانید که دنیا گذران است 
نای است فرو رفته دم آواز دهیدش 
کو گوش به ره دارد و چشمش نگران است 
از دست مغان چنگ از آن رو که زنندش 
در بارگه شاه برآورده فغان است 
دارای زمان، شیخ حسن، آنکه به تحقیق 
دارای زمین است و خداوند زمان است 
بحری است که در وقت سکون، کوه رکاب است 
ابری است که گاه حرکت، برق عنان است 
آن نیست قضا کز سخن او به درآید 
هرچیز که او گفت چنین است چنان است 
ای شیر شکاری که دل شیر زبیمت 
همچون دل آهوی فلک در خفقان است 
جود تو محیطی است که بی غور و کنار است 
جاه تو جهانی است که بی حد و کران است 
قدر تو درختی است که طاووس فلک را 
پیوسته بر اغصان جلالش طیران است 
عدل تو چو رسم ستم اسباب جدل را 
برداشته یکبارگی از روی جهان است 
در مملکتت آنچه بگویند کسی هست 
کز بهر جدل تیز کند تیغ فسان است 
ناداده به عهد تو کسی آب حسامت 
انصاف تو مالیده بسی گوش کمان است 
ورنه چه سبب میل کمان است به گوشه 
خود را ز چه رو تیغ کشیده ز میان است 
الا که سنان همچو حسام از گهر بد 
در مملکتت طعنه زدن کس نتوان است 
امروز از ایشان که به مجموع مذاهب 
مستوجب حدند و حسام است و سنان است 
هر چیز تنی دارد و جانی و روانی
تو جان و تن ملکی و حکم تو روان است 
بخت از هوس صحبت تو خواب ندارد 
زان روز و شبش خاک جناب تو مکان است 
گر بخت شود عاشق روی تو عجب نیست 
تو وجه حسن داری و بخت تو جوان است 
شاها چو دعا گوت بسی‌اند دعاگو 
تا ظن نبری کو ز قبیل دگران است 
در راه هوا، مجمره و شمع دمی گرم 
دارند ولی این به دم و آن به زبان است 
جایی که درآید به زبان بلبل طبعم 
آنجا شکرین نکته طوطی، هذیان است 
من ختم سخن می‌کنم اکنون به دعایت 
کامین ملایک ز میان دل و جان است 
تا هست جهان در کنف امن و امان باد 
ذات تو که او واسطه امن و امان است

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مدح سلطان اویس

باز این منم که دیده بختم منورست 
زان خاک ره، که سرمه خورشید انوار است 
باز این منم که قبله گهم ساخت آسمان 
زان آستان که قبله خاقان و قیصر است 
باز این منم نهاده سر طوع و بندگی 
در پای این سریر که با عرش همسر است 
باز این منم برابر این کعبه کز جلال 
با منتهای سدره مقامش برابر است 
ای دل شکایتی که ز دوران روزگار 
داری نهان مدار که درگاه داور است
ای بنده حاجتی اگرت هست عرض کن 
کاین بارگاه پادشه بنده پرور است 
دارای شرق و غرب، شهنشاه بحر و بر 
کاو صاف ذات جودش از اندیشه برتر است 
خورشید تیغ زن که به تیغ گهرنمای 
از شرق تا به غرب جهانش مسخر است 
سلطان اویس، سایه حق کز کمال عدل 
ذاتش معز دولت و دین پیمبر است 
شاهی که از برای صلاح جهانیان 
پیوسته تخت و افسر و اسب و مغفر است 
یاجوج فتنه قاصد ملک است و تیغ شاه 
اندر میان کشیده چو سد سکندر است 
در دور او به خاک فرو رفته است، دار
وز آسمان گذشته به صد پایه منبر است 
روز ولادتش چو نظر کرد مشتری 
انصاف داد و گفت که او سد اکبر است 
گردون به چار رکن جهان پنج نوبه زد 
کین پادشاه شش جهت و هفت کشور است 
دولت سرای سلطنتش رایه بهر سر 
در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر در است 
ای از شرف سرآمده کل کاینات
ذات مبارک تو که عقل مصور است
چتر تو نقطه‌ای است درین سبز دایره 
کان نقطه بر محیط کرم سایه گستر است 
تیر تو طایریست همایون که روز رزم 
خط فراق بال جهانیش، بر سر است 
تا خطبه عروس ممالک به نام توست 
نام تو بسته بر زر و بر روی زیور است 
ماند مخیم تو به لشگر گه نجوم 
کز شرق تا به غرب خیام است و لشکر است 
فی‌الجمله خود به عدت لشگر گه نجوم 
آن را که عون و نصرت حق یار و یاور است
گر لشگر عدو شود از ذره بیشتر
روز مصاف پیش تو از ذره کمتر است 
گو راه خانه گیر و حکایت مکن طویل 
با آنکه ده هزار کسش چو تو چاکر است 
منصوبه حیل نتوان باخت با کسی
کز جاه کعبتین، نجومش مسخر است 
آب مخالفان مده الا زجوی تیغ 
کابشخور مخالف از حد خنجر است 
آنجا که نام و نامه عدل تو می‌رود 
آرامگاه گور و کنام غضنفر است 
در روز عرض لشگر منصورت از عراق 
تا حد شوشتر، همه جند است و لشگر است 
شاهین که کبک خواب نکردی ز بیم او 
بالش تذرو راشده بالین و بستر است 
وقتی که همت تو دهد ساغر نوال 
یک جرعه از یمین تو دریای اخضر است
جایی که رفعت تو زند خیمه جلال 
یک فلکه از خیام تو، خورشید خاور است 
ارزاق را حواله به دیوان همتت 
کردند و تا به روز حساب این مقدر است 
با عود شکر اگرچه ندارد قرابتی
دایم به بوی خلق تو با او بر آذر است 
شاها، منم به مدح تو آن طوطی فصیح 
کز لفظ من دهان جهان پر ز شکر است 
از بحر مدح من به ثنایت درین محیط 
هرجا سفینه‌ای است، کنون غرق گوهر است 
من این معز دین خدا را معزیم 
کش صد غلام همچو ملکشاه و سنجر است 
دوری ز حضرتت که گناهی است بس بزرگ
از بنده نیست، این ز سپهر ستمگر است 
گردون مدام باعث حرمان بنده است 
این خوی در طبیعت گردون مخمر است 
دوری به اختیار نجستم ز حضرتت 
خود ذره را ز مهر جدایی چه در خور است؟
سوگند می‌خورم به بهشت و قصور و حور 
وانگه به خاک پای تو، کان حوض کوثر است 
کز مدت فراق تو روزی که رفته است 
پندار کرده‌ام که مگر روز محشر است 
تا در میان گلشن گردون دهان شیر 
فواره مرصع این چشمه زر است 
منصور باد رایت فتح تو، کافتاب 
طالع ز برج این علم شیر پیکر است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان اویس

بهار خانه چین، عرصه گلستان است 
مخوان بهار مغانش که دشت موغان است 
خوش است وقت گل تازه زانکه در همه وقت 
ندیم مجلس او بلبلی خوش الحان است 
خوش است رقص سهی سرو با نوای هزار 
از آنک در حرکت با هزار دستان است 
میان باغ درخت شکوفه پنداری 
که قصری از گهر اندر ریاض رضوان است 
به باغ سفره مینا از آن گشاید گل 
که صحن دشت پر از کاسه‌های مرجان است 
از آن به مصر چمن در شکوفه گشت عزیز
که گل هنوز چو یوسف اسیر زندان است 
قد بنفشه چرا شد خمیده چون امروز
هنوز غره عهد ش چرخ مظله‌ای است
به عهد عدل تو مهتاب در جهان زانهاست 
که رشته بافته بهر رفوی کتان است 
حسام سبز که می‌کرد رخ به خون گلگون 
ز سهم عدل تو چون بید لرز لرزان است 
سواد چتر تو را آفتاب در سایه 
مثال خط تو را آسمان به فرمان است 
مدار کار جهان در زمان دولت توست 
نه بر سپهر که او سخت سست پیمان است 
زبان تیز قلم قاصرست از صفتت 
که حصر مدح تو بیرون ز حد امکان است 
سپهر گوی صفت با وجود این عظمت 
به خدمت تو درآورده سر چو چوگان است 
دبیر چرخ همی خواست تا کند قلمی 
چو نیشکر شکر شاه نتوانست 
چناروار سزاوار اره و تبر است 
مخالفت که ز سر تا به پای دستان است 
سیاه مور سیه خانه را نگر که کمر 
ببسته در طلب منصب سلیمان است 
چو دستبرد نماید کلیم در معجز 
چه جای لشگر فرعون و عون هامان است 
اویس نام و، حسن خلق و، مصطفی صفتی 
بر آستان تو سلمان، به جای حسان است 
به یمن معجز دین محمدی امروز 
بهین سخن، سخن پارسی سلمان است 
همیشه تا که درین هفت تو سراپرده 
هزار پرده سرا مطرب خوش الحان است 
سپهر باد سراپرده جلالت تو 
اگر چه خیمه قدرت، هزار چندان است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح سلطان الوزرا محمد زكریا

سرو با قد تو خواهد که کند بالا راست 
راستی نیستش این شیوه که بالای تو راست 
چشم سرمست تو را عین بلا می‌بینم 
لیکن ابروی تو چیزی است که در بالای بلاست 
سرو می‌خواست که با قد تو همسایه بود 
سایه قد تو دیدم زکجا تا به کجاست 
تو جم ملک جمالی، دهن انگشتریت 
مشکل این است که انگشتریت نا پیداست 
بخت برگشته من رفته چو چشمت در خواب 
کار آشفته‌ام افتاده چو زلفت در پاست 
شاهد ماهرخ من همه چیزی دارد 
بجز از زیور یک حسن که آن حسن وفاست 
روی بنما به من ای آینه حسن و جمال 
که جمال تو ز آینه دل زنگ زد است 
هست مشاطه باغ از رخ و قد تو خجل 
که چمن را به گل و لاله و شمشاد آراست 
ملکت حسن تو را بر طرف چشمه مهر 
چیست آن سبزه نورسته مگر مهر گیاست 
شب ز سودای تو بر سینه سیمین صباح 
هر سحر پیرهن شعر سیه کرده قباست 
من گرفتم که به پولاد دلی آینه‌ای 
گرچه پولاد دل است، آینه هم روی نماست 
زیب دور قمر آمد چو خط آصف دهر
سر زلف تو که بر برگ سمن غالیه ساست 
روی زیبای تو چون رای جهانگیر وزیر 
عالم آراسته از حسن ممالک آراست 
خواجه شمس الحق والدین که اگر تابدروی 
رایش از شمس فتد، همچو قمر در کم و کاست 
پادشاه وز را میر زکریا که زقدر
آستان در او مسند جای وز راست 
آنکه در کار ممالک قلم و دستش را
قوت دست « کلیم الله » و اعجاز عصاست 
سجده درگه او نور جبین می‌بخشد 
هم از آن سجده شما را اثری در سیماست 
قلمت زرد و نثار است و بسی در دارد 
این از آن است که آمد شدنش بر دریاست 
شاید ار زانچه غلامیش کمر بسته بود 
آفتاب فلک آنگه که مقامش جوزاست 
همت عالی اوراست مقامی که فلک 
با وجود عظمت در نظرش کم ز سهاست 
ای سرا پرده عصمت زده بالای فلک 
زهره زاهره‌ات مطربه بی سروپاست 
نظر رای تو از منظره امروزی 
کرده نظاره احوال جهان فرداست 
ذات تو پیرو عقل است مصور گشته 
که سراپا همه علم و هنر و ذهن و ذکاست 
شده از عشق عبارات و خطت دیوانه 
آب با سلسله بنهاده سر اندر صحراست 
عدلت از روی جهان تیغ و تبر بر می‌داشت 
آن مظالم همه در گردن شوم اعداست 
در هم آمیخته اعضای عدوی تو به کین 
تیغ ایام ز یکدیگرشان کرده جداست 
با کفت ابر، سیه روی شد و کرد عرق 
هیچ شک نیست که این دو ز آثار حیاست 
خرد مصلحت اندیش هر اندیشه که عرض 
نکند بر نظر رای صواب تو خطاست 
زیر دست تو فلک می‌طلبد منصب خویش 
خویشتن را همگی برده فلک بر بالاست 
رای عالی نظرت، مطلع انوار یقین 
ذات فرخ اثرت، مظهر الطاف خداست 
گشت در شرح ثنایت، قلمم سرگردان 
روزگاری است که تا در سر کلک این سوداست 
صاحبا غیر رهی بنده پنجه ساله 
نیست این بنده ز درگاه تو محروم نیست چراست؟
می‌کنم شکر که در طبع دعا گوی تو نیست 
هیچ از آن چیز که در طبع خسیس شعر است 
بدن و جان مرا عارضه‌ای هست آن عرض 
می‌کنم بر تو که تدبیر تو قانون شفاست 
کارم از شوخی نظم است چنین نامنظوم 
خاک بر فرق هنر، کان رنج و عناست 
آب، خاشاک چو بر خاطر خود دید چه گفت؟
گفت: شک نیست که هر چیز که بر ماست زماست 
با چنین عارضه و ضعف تمنای نجات 
دارم اما همه موقوف اشارات شماست 
آن حقوقی که در آفاق رهی را به سخن 
هست بر بارگه سلطنت امروز کراست؟
تا عماری فلک راست غلاف اطلس 
تا قبای بدن کوه گران از خار است 
از بقای ابدی باد بقای قد تو 
که بقا خود به خود وجود تو مزین، چو قباست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - درموعظه و پند

سرای خانه گیتی که خانه دودراست 
در دو اساس اقامت منه که رهگذر است 
تو کدخدایی این خانه می‌کنی، غلطی 
تو را مقام اقامت به خانه دگر است 
مجال عمر تو چندانکه می‌شود کمتر 
تو را امید فزون است و حرص بیشتر است 
به اسمی و علمی از دو عالمی قانع 
اگر چه خود تو برآنی که عالم این قدر است 
شود درست عیارت ز آتش فردا 
اگر چه کار تو امروز راست همچو زر است 
منازل سفرت دور و راه رفتن توست 
ولی نه مرکب راهت نه سفره سفر است 
ز جهل دامن درکش، به علم دین پیوند 
که جهل خار ره دین و علم بارور است 
تو فکر تیر و تبر می‌کنی به قصد کسان 
مکن که ناوک تیر ضعیف کارگر است
به شرع اگر چه حلال است در مروت نیست 
هلاک صید که او نیز چون تو جانور است 
چه رحمت و شفقت در دل آید آنکس را 
که در دلش همه تیر است و در سرش تبر است 
ملک نهاد فقیر از ملک نژاد، به است 
به پیش من ملک آن است کو ملک سیر است 
سرای و باغ، چو بی کدخدا بخواهد ماند 
گل و بنفشه مرست و سر او باغ مرست 
مشو ز حادثه ایمن که از فلک تا حشر 
روان به ساحل گیتی قوافل حشر است 
ز رفتن دگران پند جونه از ناصح 
حقیقت سخن این است و غیر آن سمر است 
به گردن همه تیغ اجل در آمده است 
سبک سری که ز شمشیر مرگ بر حذر است 
خدنگ چار پر مرگ باز نتوان داشت 
هزار تو اگرت درع و جوشن و سپر است 
به پای دار طریق قیام لیل چو شمع 
که نور طلعت شمس از کرامت سحر است 
تو روزی از در آنکس طلب که هر روزت 
به قرص گرم خورشید آسمان وظیفه خوراست 
سیاه کاسه بود وقت شام از آن تنگ است 
بقای صبح کم آمد چرا که پرده در است 
به خاک بر سر و چشم، سیر، به که به پا 
که هر کجا که بران پا نهند چشم و سراست 
صدت حدیث و خبر بر دل است ازین معنی 
ولی دلت همگی زان حدیث بی‌خبر است 
چو آفتاب زهر ذره می‌شود لامع 
فروغ صبح حجابی که هست در سحر است 
تو را ز خاصیت آفتاب چیست خبر 
به غیر از آنکه از انوار دیده بهره‌ور است؟
درین سرا چه کسی نیست کز غمی خالی است 
به قدر خویش همه کس مقید قدر است 
ز سوز سینه لب بحر روز و شب خشک است 
ز آب دیده رخ ابر صبح و شام تر است 
زنار ناله شنو اشک آتشش بنگر 
که خون همی جهد و ظن مبر که آن شرر است 
چه شد که باد صبا خاک می‌کند بر سر 
برادریش گرامی مگر به خاک در است؟
اگر نه خاک زمین را مصیبتی سنگی است 
چراش اینهمه خون‌های لعل در جگر است؟
بیا و یک نظر اعتماد کن در خاک 
که خاک تکیه‌گه خسروان معتبر است؟
کنار خاک مقام بتان موی میان 
کلاه لاله مثال شهان تا جور است 
سری که بر سپر آفتاب می‌سایید 
به زیر پای وحوش و سباع بی سپر است 
به تخته بند مقید چو قد شمشاد است 
به خاک تیره فرو رفته روی چون قمر است 
کجا شدند بزرگان نامور امروز؟
نشانشان به جهان در نه نام، نی اثر است 
وفا مجوی که این امهات و آبا را 
نه مهر مادر بر ما، نه رحمت پدر است 
درین پدر شفقت نیست، ورنه کردی رحم 
برآنکه گفت اینم خلف ترین پسر است 
نجیب دین محمد، محمدبن حسین 
که در دیار وجود او به جود مشتهر است 
چراغ روشن او تا نشاند باد اجل 
به دود کرده سیه دوده ابوالبشر است 
ز آب دیده مردم ترست دامن خاک 
چنانکه هر طرفش زابگیر بیشتر است 
فلک بر آمده زین غم به جامه‌های کبود 
جهان تشنه به سوگ بزرگ پر هنر است 
کسی که بود برو بر فراز مسند ملک 
مدار مملکت امروز بالشش مدر است 
پناه ملک زکریا که لطف و قهرش را 
طریق عقل و سیاست نتیجه نفع و ضرر است 
پناه مملکت او بود درگذشت کنون 
امید ملک بدین خواجه ملک سیر است 
مدار مرکز اسلام شمس دولت و دین 
که اختیار وجود و خلاصه بشر است 
ز آسمان خرد انجم معانی را 
ضمیر او به شب تار ملک راهبر است 
هر آنچه در کفش آمد غریق بخشش گشت 
چه شک درین که به دریا درآمدن خطر است 
خدایگانا معلوم رای روشن توست 
که بی‌وفاست حیات از وفات ناگزر است 
بنای خاک بنایی است سخت سست نهاد 
سرای عمر سرایی عظیم مختصر است 
اگر چه عیش جهان است چو شکر شیرین 
و لیک زهر هلاهل سررشته در شکر است 
ترا به ملک سعادت قرار چندان باد 
که در سرای قرار آن سعید را مقر است

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح سلطان اویس

ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه‌ترست
از حیایت به عرق، روی گل تازه‌ترست
یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته‌اند!
کش حریر سمن و اطلس گل آسترست
برقع عارض تو عافیت دلها بود
عافیت باز بر افتاده دور قمرست
سر راز سر زلفت نگشود است کسی
ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست
از ره دیده دلم رفت به خال و خط تو
کرده مسکین ز پی سود به دریا سفرست
دامنت دود دل عود گرفت و خوش شد
تا بدانی که دم سوختگان را اثرست
عجب آنکس که به دور لب تو مست می است
مگر از باده لعل لب تو بی‌خبرست؟
چشم ترک تو به تیر نظر انداخت مرا
چشم ترک توام انداخته باز از نظرست
همه رهگذر آتش رخساره اوست
مردم چشم مرا آبی اگر در جگرست
شمه حاصل مشکم است ز زلف و آن نیز
نیست از باد هوا لیک زخون جگرست
پسته را گوکه دهن باز مکن، مغز مبر
پیش آن پسته دهن کش سخن اندر شکرست
چون میان تو تنم گرچه خیالی شده است
همچنان این دل مسکین به خیال تو درست
کی تواند دلم از موی میان تو گذشت
که شبی تیره و باریک و رهی درکمرست
سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من
از بن گوش به عشق تو درآورده سرست
چشم دارد که چو چشم تو بود نرگس مست
واندرین هیچ نظر نیست چه جای نظرست
لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل
در جهان نیست جزین هرچه مرا خشک و ترست
سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد 
خم زلف تو مگر چتر شه دادگرست؟
بحر زخار کرم، آنکه گه موج عطا 
بحر پیش کف دستش ز شمار شمرست 
ناصر دین نبی، شاه اویس، آنکه دلش 
عالم علم علی، عادل عدل عمرست 
روح محض است تنش، عقل مجرد ذاتش 
که جز این هر دو سراپا لطف و هنرست
ای که خاک کف پایت فلک کحلی را 
نیل پیشانی مهر و مه کحل بصرست 
خط فرمان تو، طغرای مناشیر جهان 
حکم دیوان تو، امضای مثال قدرست 
فتنه را دیده به دوران تو اندر خواب است 
تیغ را دست ز انصاف تو اندر کمرست 
طره پرچم و ماه علم منصورت 
آن شب قدر شرف این همه عید ظفرست 
در هوا ابر ز ادرار کفت راتبه خوار 
در زمین آب ز اجزای درت بهره‌ورست 
خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است 
چمن طبع تو را زهره به جای زهر است 
آفتابی تو و راتب خور خوان تو، مه است 
آسمانی و برآورده رای تو، خورست 
در اموری که پی سد طریق فتن است 
در مقامی که گه قطع مهام بشرست 
خامه ملهم تو ثانی ذوالقرنین است 
خنجر سبز لباس تو، بجای خضرست 
زان جهت در دل خصمت شده این عین حیات 
زین سبب در ظلمات آن شده گوهر سیرست 
آبگون پیکر خود شعشه دشنه تو 
جگر تشنه اعدای تو را آبخورست 
نسخه نامیه از خلق تو حاصل گردد 
داده تفضیل ازان برقلم و نیشکرست 
ظالمانند به دوران تو انجم زان روی 
روز و شب خانه ایشان همه زیر و زبرست 
ملکت از امن چو اطراف سپهرست درو 
رفته آهو بره در چشم و دل شیر نرست 
هرکه را گوهر نام تو برآید به زبان 
دهنش چون دهن سکه لبالب ز زرست 
همه کس را شرف و فخر به علم و هنرست 
تویی آنکس که به تو علم و شرف مفتخرست 
آن سرافراز نهالیست سنان تو به رزم 
که سر و سینه بدخواه تواش بارو برست 
هر کجا سرزده در قلب سماک رمحت 
در دم رمح تو سربرزده نجم ظفرست 
باد از آن در کف آب است به زندان حباب 
که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست 
هست با داغ ولای تو و طوق مننت 
هر چه امروز در اطراف جهان جانورست 
تانه افلاک پدر، چار طبیعت مادر 
باشد و آدم از آن هر دو نخستین پسرست
وارث مادر گیتی همگی ذات تو باد 
که حقیقت خلف دوده این نه پدرست 
باد عید تو مبارک که جهان را امروز 
دیدن ما هچه چتر تو، عیدی دگرست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در مدح دلشاد خاتون

مصور ازل از روح، صورتی می‌خواست
مثال قد تو را برکشید و آمدراست
بنفشه سنبل زلفت به خواب دید شبی
علی الصباح پریشان و سرگران برخاست
همه خیال سر زلف بار می‌بندم
شب دراز و برانم که سر به سر سوداست
خیال سرو بلندت در آب می‌جویم
زهی لطیف خیالی که در تصور ماست
به ناز اگر بخرامد درخت قامت تو
ز جای خود برود سرو، اگرچه پابرجاست
جهان حسن تو خوش عالمی است ز آنکه درو
شمال بر طرف آفتاب، غالیه ساست
تراست بی‌سخن اندر دهان نهان گوهر
نشان گوهر پاک تو در سخن پیداست
بیا به حلقه دیوانگان عشق و ببین
کز آن سلاسل مشکین چه فتنه‌ها برپاست
فتادگان سر کوی دوست بسیارند
ولیکن از سر کویت چو من فتاده نخاست
چو نیم مرده چراغی است آتشین، جانم
که در هوای تو بر رهگذر باد صباست
هر آن نظری که نه در روی توست، عین خطاست
هر آن نفس که نه بر یاد توست، باد هواست
رخ تو چشمه مهرست و گرد چشمه مهر
دمیده سبزه خطت، مثال مهر گیاست
فتاده خال تو بر آفتاب می‌بینم
مگر که سایه چتر رفیع ظل خداست
خدایگان سلاطین بحر و بر، دلشاد
که آسمان بزرگی و آفتاب عطاست
دلش به چشم یقین از دریچه امروز 
همه مشاهد احوال عالم فرداست
ز شادی کف دستش مدام در مجلس
امل به قهقه خندان، چو ساغر صهباست
قصور عقل ز درک کمال رفعت او
مثال چشمه خورشید، و چشم نابیناست
به بوی آنکه دماغ ملوک تازه کند
غبار اشهب او، گشته عنبر ساراست
بدان امید که در سلک خادمانش کشند
کمینه حلقه به گوش تو، لولو لالاست
ز تاب پرتو انوار روی روشن او
پناه جسته نظیرش به سایه عنقاست
ایا ستاره سپاهی که برج عصمت را
فروغ قبه مهد تو غره غراست!
تو عین لطفی و دریا، غدیر مستعمل
تو نور محضی و گردون، غبار مستعلاست
رفیع قدر تو چرخی همه ثبات و قرار
شریف ذات تو بدری، همه دوام و بقاست
زمانه را ز تو خطی که جسم را ز حیات
وجود را به تو راهی که چشم را به ضیاست
به کوشش آمده بر سر حسام تو در رزم
به بخشش آمده برتر کف تو از دریاست
بیاض تیغ تو آیینه جمال و ظفر
زبان کلک تو دندانه کلید رجاست
کف به بسط، بسیط جهان گرفت و تو را
کف آیتی است که آن بر کفایت تو گواست
تمکن تو سراپرده در مقامی زد
که زهره با همه سازش، کنیز پرده‌سراست
دلت نوشته بر اقطار ابر را ادرار
کف تو رانده در آفاق بحر را اجراست
ز روی و رای تو خورشید، با هزار فروغ
ز زبم عیش تو ناهید، با هزار نواست
به عهد عدل تو اسم خلاف بر بیداست
ازین مخالفتش افتاده لرزه بر اعضاست
به مرده‌ای که رسد مژده عنایت تو
چو غنچه در کفنش آرزوی نشو و نماست
سرای جاه تو دار الشفا پنداری
به خاک پای تو کان خون‌بهای مشک خطاست
ز باغ تیغ زمرد لباس خون ریزت
علامت یرقان بر جبین کاهرباست
ز چین ابروی خوبت به چشم خسرو چین
فضای عرصه چین تنگ‌تر ز چین قباست
هلال نعل ستاره ستام گردون سیر
جهان نورد و زمان سرعت و زمین پیماست
بلند پایه چو همت، فراخ رو چو طمع
گران رکاب چو حلم و سبک عنان چو ذکاست
شب سعادت ارباب دولت است مگر
که روشنی سحر در مبادیش پیداست؟
ز روز و شب بگذشتی اگر نه آن بودی
که روز روشنش از روی و تیره شب زقفاست
ز اشتیاق سمش رفته نعل در آتش
شکال از آرزوی دست بوس او برپاست
به سعی و قوت سیرش، رسیده خاک زمین
هزار پی ز حضیض سمک بر اوج سماست
شدن به جانب بالا سحاب را ماند
ولی عرق نکند آن و این غریق حیاست
جوان چو دولت سلطان روان چو فرمانش
جهنده همچو اعادی رسیده همچو قضاست
شها، حسود ترا گر نمی‌تواند دید
تو زشادی که سبب کوربختی اعداست
مدار باک زکید عدو که در همه وقت
مدار دور فلک بر مدار رای شماست
اگر چه دشمن آتش نهاده سوخته دل
ز تاب تیغ تو در سنگ خاره ساخته جاست
کنون ببین که ز تاپیر نعل شبرنگت
بسان لمعه آتش، بجسته از خاراست
برآب زد سر جهل دشمنت نقشی
گهی کز آتش شمشیر توامان می‌خواست
بسان مردمک چشم خود چون بدید، صورت بست
که خود هرآینه اینجای بهترین ملجاست
زبان چرب تو اینک برآورد زمانه و نبود
یکی چنانکه در آینه تصور ماست
عدوی خیبریت گر به قلعه جست پناه
شکوه حیدریت منجنیق قلعه گشاست
فلک جناب شها، با جناب عالی شاه
مرا ز گردش گردون دون شکایت‌هاست
سوار گرم رو آفتاب پنداری
کشیده تیغ زر از بهر مردم داناست
جهان اگرچه سراپای رنگ و بوست همه
ولی نه رنگ مروت درو، نه بوی وفاست
تو خوی و رسم سپهر و ستاره از من پرس
نه در سپهر محابا، نه در ستاره حیاست
نه آخر از ستم، طبع دهر بی‌مهرست؟
نه آخر از سبب، چرخس سرکش رعناست
که بی‌اردات و اختیار قرب دو ماه
کمینه بنده شاه از رکاب شاه جداست
تنم بکاست از این غم چو شمع و نیست عجب
که سینه همدم سوز است و دیده جفت بکاست
ز خدمت ار چه جدا بوده‌ام و لیک مرا
همیشه در عقب شاه لشگری ز دعاست
قوافل دعوت از زبان من همه وقت
رفیق کوکبه صبح و کاروان صباست
منم که نیست مرا در سخات هیچ سخت
تویی که در سخن امروز خاتم الشعراست
ز روی آینه زرنگار روشن روز
همیشه تا نفس پاک صبح زنگ زداست
ز گرد خاطر و زنگ کدورت ایمن باد
درون پاک تو کایینه خدای نماست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح دلشاد خاتون

ای دل! امروز تو را روز مبارک بادست
که جهان خرم و سلطان جهان، دلشاد است
خوش برآ، چون خط دلدار، که در دور قمر
همه اسباب خوشی، دست فراهم دادست
هر پریشانی و تشویش که جمع آمده بود
لله الحمد، که چون زلف بتان بر بادست
آمد از روضه فردوس «مبارک بادی»
مژده‌ای داد و جهان پرز «مبارک بادست»
می‌دمد باد طرب، دور بقا می‌گذرد
ساقیا! باده که دوران بقا بر بادست
دامن عمر به غفلت مده از کف، که تو را
دامن عمر ز کف رفته نیاید با دست
راست شد چون الف از صحبت این قره عین
پشت کوژ فلک پیر، که مادرزادست
یاد داری فلک این دور سعادت که تو را!
این چنین دور عجب دارم اگر خود یادست!
ای نهال چمن مملکت امروز ببال!
که گل سلطنت از باد خزان آزادست
باد باقی تن و جانش که زد آب و گل او
چار دیوار بقا، تا به ابد آبادست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - درمصیبت كربلا

خاک، خون آغشته لب تشنگان کربلاست
آخر ای چشم بلابین! جوی خون بارت کجاست؟
جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره، کان همه
نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست
ای دل بی‌صبر من آرام گیر اینجا دمی
کاندر اینجا منزل آرام جان مرتضاست
این سواد خوابگاه قره‌العین علی است
وین حریم بارگاه کعبه عز و علاست
روضه پاک حسین است این که مشک زلف حور
خویشتن را بسته بر جاروب این جنت سراست
شمع عالم تاب عیسی را درین دیر کهن
هر صباح از پرتو قندیل زرینش ضیاست
زاب چشم زایران روضه‌اش «طوبی لهم»
شاخ طوبی را به جنت قوت نشو و نماست
مهبط انوار عزت، مظهر اسرار لطف
منزل آیات رحمت، مشهد آل عباست
ای که زوار ملایک را جنابت مقصد است
وی که مجموع خلایق را ضمیرت پیشواست
نعل شبرنگ تو گوش عرشیان را گوشوار
گرد نعلین تو چشم روشنان را توتیاست
صفحه تیغ زبانت عاری از عیب خلاف
روی مرات ضمیر صافی از رنگ ریاست
ناری از نور جبینت، شمع تابان صباح
تاری از لطف سیاهت، خط مشکین مساست
نا سزایی کاتش قهر تو در وی شعله زد
تا قیامت هیمه دوزخ شد و اینش سزاست
بهره جز آتش چه دارد هر که سر برد به تیغ؟
خاصه شمعی را که او چشم و چراغ انبیاست
هر سگی کز روبهی با شیر یزدان پنجه زد
گر خود او آهوی تاتارست، در اصلش خطاست
تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک
هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست
در حق باب شما آمد «علی بابها»
هر کجا فضلی درین باب است، در باب شماست
تا صبا از سر خاک عنبرینت برد بوی
عاشق او شد به صد دل زین سبب نامش صباست
هر کس از باطل به جایی التجایی می‌کند
زان میان ما را جناب آل حیدر ملتجاست
کوری چشم مخالف، من حسینی مذهبم
راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست
ای چو دریا خشک لب، لب تشنگان رحمتیم
آب رویی ده به ما کاب همه عالم‌تر است
خواهشت آب است و ما می‌آوریم اینک به چشم
خاکسار آنکس که با دریا به آبش ماجراست
بر لب رود علی، تا آب دلجوی فرات
بسته شد زان روز باز افتاده آب از چشمهاست
جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل
این زمان آن آب خونین همچنان در چشم ماست
سنگها بر سینه کوبان، جامها در نیل عرق
می‌رود نالان فرات، آری ازین غم در عزاست
آب کف بر روی ازین غم می‌زند، لیکن چه سود؟
کف زدن بر سر کنون کاندر کفش باد هواست
یا امام المتقین! ما مفلسان طاعتیم
یک قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست
یا شفیع المذنبین! در خشکسال رحمتیم
زابر احسان تو ما را چشم باران عطاست
یا امیر المومنین! عام است خوان رحمتت
مستحق بی‌نوا را بر درت گوش صلاست
یا امام المسلمین! از ما عنایت وا مگیر
خود تو می‌دانی که سلمان بنده آل عباست
نسبت من با شما اکنون درین ابیات نیست
مصطفی فرمود سلمان هم زاهل بیت ماست
روضه‌ات را من هوادارم بجان قندیل‌وار
آتشین دل در برم دایم معلق زین هواست
خدمتی لایق نمی‌آید ز من بهر نثار
خرده‌ای آورده‌ام وان در منظوم ثناست
هرکسی را دست بر چیزی، و ما را بر دعا
رد مکن چون دست این درویش مسکین بر دعاست
یا ابا عبدالله! از لطف تو حاجات همه
چون روا شد حاجت ما گر برآید هم رواست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در مدح دلشاد خاتون

سر سودای سر زلف تو تا در سرماست
همچو مویت دل سودایی ما بی‌سر و پاست
ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده‌ایم
حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست
مو به مو حال پریشانی ما می‌گوید
مو به مو سر زلف که بدین حال گواست
یک سر مو نظری با دل دروایم کن!
ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست
گفته‌ای یک سر مویت به جهانی نی‌ نی
یه سر موی تو را هر دو جهانم نیم بهاست
شام را تیرگی از موی تو می‌باید برد
صبح را روشنی از روی تو می‌باید خواست
هر سحر مجمره بوی تو در دست شمال
هر نفس سلسه موی تو در دست صباست
عنبر خط تو بر دور قمر دایره ساز
سنبل موی تو بر برگ سمن غالیه ساست
می‌کند سرکشا آن موی فرومگذارش
که در آن سرکشی آشوب و پریشانی‌هاست
نگشاید بجز از موی میان تو زهیچ
کار سلمان که فرو بسته‌تز از بند قباست
نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب
بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست
مشک با حلقه مویت سر سودا دارد
کژ خیالی است مگر مشک خطا را سوداست
بوست چون نافه گرم بازکنی یکسر موت
نکنم باز بهر نافه که در چین و خطاست
رنگ رخسار تو را سوسن و گل تو بر تو
موی گیسوی تو را شعر سیه تا برتاست
در سرم هست که چون موی تو کج بنشینم
وز رخ و قد تو گویم سخن روشن و راست
عکس رویت ز سواد زره موی سیاه
چون فروغ ظفر پرچم سلطان پیداست
شاه دلشاد سر و سرور شاهان جهان
کز جهان آمده بر سر سخنش مو آساست
عکسی از بیرق او، غره غرای صباح
مویی از پرچم او، طره مشکین مساست
ای که با عرصه ملک تو جهان یک سرموست!
وی که با پرتو روی تو قمر کم زسهاست!
نعل شبرنگ تو موبند عروسان بهشت
گر دخیلت تتق پرده نشینان سهاست
کلک بی‌رای تو حرفی نتواند بنگاشت
تیغ بی‌حکم تو یک موی نیارد پیراست
کلک را با صفت فکر تو موی اندر سر
برق را با روش عزم تو خاراندر پاست
گاه در حل حقایق نظرت موی شکافت
گاه در کشف حقایق قلمت چهره گشاست
هرکه را یک سر مو کین تو در دل بنشست
یک به یک موی ز اندام به کینش برخاست
چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند
غیرت عدل تو تا دید که پیری رواست
دم به دم آینه را روی سیه باد چو موی
در زمان تو بنا محرم اگر روی نماست
می‌چکد از بن هر موی دو صد قطره عرق
ابر را بس که ز بر کف دست تو حیاست
ید بیضای کلیم است تو را کز اثرش
بر تن خصم تو هر موی یکی اژدرهاست
همچو موی سر قرابه که می‌پالاید
از زجاجی مژه دشمن تو خون پالاست
چرخ نه تو سر بوسیدن پایت دارد
پشت چون موی سر زلفش از آن روی دوتاست
دست بربسته چو عودست مخالف بزنش
گر نهد یک سر موی پای برون از چپ و راست
باد عزمت په فتنه به یکدم شکند
گرچه انبوه‌تر از موی بتان یغماست
قاصرم در صفتت گرچه به مدح تو مرا
هر سر موی بر اندام زبانی گویاست
می‌چکد آب ز مو شعر ترم را که بسی
طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست
جامه‌ای بافته‌ام بر قد مدح تو ز موی
بخر این جامه زیبا که به از صد دیباست
در پس گوش منه در حدیثم چون موی
جای در گوش خودش کن که بدین پایه سزاست
ناروایی چنین شعر به هر حال روا
نبود خاصه درین فصل که موینه رواست
شعر من بنده چو موی است و کمال سخنم
راست مویی است که در عین کمال شعر است
از صنایع به بدایع سخن آراسته‌ام
غزض بنده ازین شعر نه مویی تنهاست
من که پروای سر ریش خودم نیست ز فکر
سر سودای سخنهای چو مویم ز کجاست؟
جای آن است که چون کلک تراشم سر و روی
که ز مو بر سر کلک آمده صد گونه بلاست
خاطر آینه سیمای من اندر پی موت
گرچه چون شانه تراشیده ز سر چندین پاست
گرچه امروز سیه گشته و برهم جسته
همچو موی سر زنگی تن ما از سرماست
آفتابی به تو گرم است مرا پشت امید
سرد باشد که کنم جامه مویی درخواست
می‌زد از بهر تراش استره سان بر سر سنگ
هرکه او کرد زبان تیز و ز کس مویی خواست
بر سر مویم و مو بر سر من چون گویم
که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سرماست
سرو را دوش شنیدم که مگر سلطان را
به تراشیدن موی سر شهزاده هواست
این سخن چون راست به لفظ مبارک بگذشت
مژده چون موی به هر گوش رسید از چپ و راست
آسمان گفت که یارد که مویی کم
از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست
تیز شد استره و باز فرو رفت به خود
گفت با خویش که مویی زسرش نتوان کاست
باز می‌خواست کزان موی تراشی بکند
اول از بندگی شاه اجازت می‌خواست
موی در تاب شد از استره در خود پیچید
کز سر جان نتوانست به یکدم برخواست
باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم
هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست
لله الحمد که گر موی برفت از سر او
تا قیامت سرو افسر بسلامت برجاست
تا شبیهند به ماران سیاه فرعون
موی‌های سیه و آفت ایشان موساست
از نهیب غضبت باد چو مار ضحاک
هر سر موی که اعدای تو را بر اعضاست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان اویس

ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب
بیا و کشتی دریای لعل را دریاب
بیا و یک دو قدح کش چه می‌کنی آتش
که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب
زآب سرخ می‌افتاد با زال خرد 
ازین محیط تلوح ار خروج می‌طلبی
چه جای زال که رستم بیفتد از سرخاب
کسی برون نرود جز به کشتی می‌ناب
تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ
سهام دی مهی و از قوس می‌کند پرتاب
رود بباد چو دست چنار پنجه مرد
نعوذبالله اگر آورد برون زثیاب
میان برف بود پای راهمان قدرت
که دست و پنجه مفلوج راست در سیماب
فلک کبود شد و آفتاب می‌لرزد
ز ابر اگرچه نهانند هردو در سنجاب
چنان مزاج هوا سردتر شدست اکنون
که از دهن شب و روزش روانه است لعاب
نمی‌کند نظر مهر آسمان به زمین
که در میانه هر دو کدورت است و حجاب
گذار بر کره گل نمی‌کند خورشید
ز بیم آنکه مبادا فرو رود به خلاب
چگونه نور به مردم رسد؟ که عین زمین
همه بیاض گرفه است با سواد سحاب
زمانه خاک سیه خواست تا کند بر سر
زدست ابر، ولی بر زمین نیافت تراب
شدست حیله طاووس روز، فاخته رنگ
کنون که رنگ حواصل گرفت، بال غراب
من آسیاب فلک پر دقیق می‌یابم
اگرچه فکر دقیقم نماند و رای صواب
ازین ذقیق چه حاصل سپهر را چو ازان
نه قرص مهر برآید، نه گرده مهتاب
نمی‌کند اثری آفتاب و ممکن نیست
که با چنین تعبی آفتاب دارد تاب
عظیم کوته و تلخ است و سرد روز امروز
چو روزگار بداندیش شاه عرش حباب
جمال روی تو نقشی عجب زدست برآب!
ز آتشت برآب حیات بسته نقاب
بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی
چو نیست در نظرش بس پلی است زان سوی آب
خیال چشم تو در خواب می‌توان دیدن
خیال چشم تو دارم، ولی ندارم خواب
بحسن و عارض و خط تو برده‌اند پناه
بهشت طوبی و «طوبی لهم و حسن مآب»
مرا به دور لبت شد یقین که جوهر لعل
پدید می‌شود از آفتاب عالم تاب
بهار شرح جمال تو داده در یک شرح
بهشت ذکر جمیل تو کرده، در هر باب
دل مرا سر زلف تو کرده، خانه سیاه
غم تو از دل تنگم شدست، خانه خراب
بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید
بکام اگر برسیدی بریختی خوناب
لب و دهان تو را ای بسا حقوق نمک
که هست بر جگر ریش و سینه‌های کباب
هزار صید به هر موی می‌کشی در قید
کمند طره به هر سو که می‌کنی پرتاب
محیط کوه رکاب، آفتاب برق عنان
جم سپهر بساط آسمان عرش جناب
معز دینی و دین پادشاه، شیخ اویس
کش آفتاب ملوک از ملایک است، خطاب
نجوم کوکبه شاهی که در جمیع امور
کواکب از در او یافتند فتح الباب
زهی زمین زوقار تو کسب کرده درنگ
زهی سپهر عزم تو طرف بسته شتاب
نواهی تو فلک را ببسته راه مسیر
اومر تو زمین را گشاده پای ذهاب
به قلعه‌ای که رسی ور حصار گردون است
به دولتت بگشاید «مفتح الا بواب»
به هرچه سعی کنی، ور برون زامکان است
به همت تو بسازد «مسبب الاسباب»
به پر تیز تو پرد همای فتح و ظفر
چنان که طایر کیش آشیان به پر عقاب
ز باد عزم تو خندید ملک را گلبن
به آب تیغ تو گردیده چرخ را دولاب
قضاد قایق فکر تو تا بدید اول
بساخت از زر و از نقره این دو اسطرلاب
شمال رافت توست آنکه کشتی محتاج
برد به ساحل رحمت، ز موج خیز عذاب
عطای دست تو تا ابر دید با سایل
فکند بر رخ دریا هزار باره لعاب
چه حاجت است که سایل کند سوال از تو؟
به بر سوال، کفت را مقدم است جواب
عدو بلارکت آبی تنک تصور کرد
چو پای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب
به روزگار تو ابر از محیط آبی خواست
کفت تو گفت به افظی چو لولوی خوشاب
تو ابر تشنه لب تیره روز را بنگر
که آب می‌طلبد با وجود ما، ز سراب
اگر ز سهم تو غیبت کند، عدو چه عجب!
که از نهیب تو ضغیم گذاشت مسکن خواب
سپهر مرتبه شاها چو رفت یرلغ شاه
که بنده باز نماند ز پای بوس رکاب
اگرچه برگ و نوایی نداشتم لیکن
شدم به حکم اشارت مصاحب اصحاب
چو عزم بود که باشم مقیم در طرفی
مقام بنده به بغداد دید شاه صواب
مقیم را همه‌جای از سه چیز نیست گریز
نخست خرج و دوم خانه و سوم اسباب
حقق است شما را که بنده را چه قدر
ازین سه چیز نصیب است وزین سه نوع نصاب
امید هست که نوعی کند عنایت شاه
که باشم ایمن و آسوده در همه ابواب
بدولتت شود آزاد گردنم از قرض
به همتت شود آسوده خاطرم زعقاب
همیشه تا بیاض نهار می‌آرند
مسودات لیال از برای ضبط حساب
حساب عمر و بقای تو باد چندانی
که در محاسبه عاجز شوند، کلک و کتاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در شكایت از روزگار

سقی الله لیلا، کصدغ الکواعب
شبی عنبرین خال مشکین ذوایب
فلک را به گوهر مرصع، حواشی
هوا را به عنبر مستر، جوانب
درفش بنفش سپاه حبش را
روان در رکاب از کواکب مواکب
برآراسته گردن و گوش و گردون
شب از گوهر شب چراغ کواکب
مطالع زنور طوالع، منور
مشارق ز ضو مصابیح، ثاقب
شده جبهه صاعد، سعودش مقدم
شده ثور طالع، ثریاش غارب
بنات از بر مرکز قطب گردان
چو بر خاطر روشن، افکار صایب
درین حال من با فلک در شکایت
ز رنج حوادث، ز جور نوایب
ز فقد مراد و جفای زمانه
ز بعد دیار و فراق صواحب
ز تزویرهای جهان مزور
ز بازیچه‌های سپهر ملاعب
فلک را همی گفتم: از دور جورت
چرا اختر طالعم گشت غارب؟
چرا گشت با من زمانه مخالف؟
چرا گشت با من ستاره مغاضب؟
کنون پنج ماه است تا من اسیرم
به بغداد در، در بلا و مصایب
پریشان جمعی و جمعی پریشان
گرفتار قومی و قومی عجایب
نه جای قرارم، زجور اعادی
نه روی دیارم، ز طعن اقارب
مرا هر نفس، غصه بر غصه زاید
مرا هر زمان، گریه بر گریه غالب
فلک چون شنید این عتاب و شکایت
مرا گفت: بس کن که طالع المعایب!
اگرچه تو را هست جای شکایت 
ولی هست شکرانه‌ات نیز واجب
که داری چو درگاه صاحب پناهی
مقر مقاصد، محل مآرب
کنون عزم تقبیل درگاه او کن
به اقبال او شو «سعید العواقب»
مشو یک زمان غافل از آستانش
که هرکس غایب شد او هست خایب
فلک با من اندر حکایت که ناگه
برآمد زکه رایت صبح کاذب
قمر چهرگان شبستان گردون
کشیدند رخ در نقاب مغارب
به گوشم رسید از محل قوافل
صهیل مراکب، غطیط نجایب
دلم را نشاط سفر خواست، ناگه
شدم چست بر مرکب عزم راکب
رهی پیشم آمد که از هیبت آن
بینداختی پنجه شیر محارب
سموم غمومش، وزان در صحاری
حمیم جمیمش، روان در مشارب
زلالش ملوث به سم افاعی
حجارش به حدت چو نیش عقارب
مزلزل زمین از ریاح عواصب
مستر هوا از غبار غیاهب
هوایش ز فرط حرارت به حدی
که چون موم می‌شد دل سنگ ذایب
چنان بد که شمشیر چون قطره پرآب
فرو می‌چکید از کف مرد ضارب
همی راندم اندر بیابان و وادی
گهی با ارنب، گهی با ثعالب
گهی برفرازی که نعل مه نو
همی سود در دست و پای مراکب
گهی در نشیبی که اموال قارون
همی برگذشت از رکاب رکایب
همه ره در اندیشه تا کی برآید؟
ز درگاه صاحب ندای مراحب
جهان معانی، سپهر وزارت
محیط مکارم، سحاب مواهب
بریده به آن سر که از حکم خطش
بگردد به یک موی چون خط کاتب
وزیرا به حق خدایی که صنعش
نهد جوهر روح در درج قالب
به تقدیر و تدبیر سلطان حاکم
به الای و نعمای رزاق واهب
به تعظیم احمد، که، با آن جلالت
نگه داشتن در حصار عناکب
به یاری یاران احمد که بودند
ز راه هدایت نجوم ثواقب
که تا شد سرم ز آستان تو خالی
نشد آستین من از اشک غایب
ثنایت به کارم درآورد ورنه
به یکبارگی بودم از شعر تایب
اگر مدح جاه تو گویم نگویم
بامید مرسوم و حرص مواجب
ولی چشم دارم که از دولت تو
مراتب فزاید مرا بر مراتب
الا تا گشایند خوبان مه‌رو
خدنگ بلا از کمان حواجب
سرای تو را باد، ناهید مطرب
جناب تو را باد، خورشید حاجب

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح سلطان اویس

آن ماه، رو اگر بنماید شبی به ما
در وجه او نهیم دل و جان به رو نما
رویش مه مبارک و مویش لیال قدر
خود قدر آن لیال که داند به غیر ما؟
آن خد دلفریب تو بر قد دلکشت
چون ماه چارده شب، بر خط استوا
بگشا به پرسشم لب لعل و رسان به کام
جان را از آن مفرح یاقوت دلگشاد
چون در، بر آستان توام بر امید بار
باری بگو که حلقه بگوش منی در را
بر غره صباح مبارک که عارضت
هر دم به طیره طره همچون منامسا
گردد خیال دوست همه گرد چشم من
آری، خیال دوست بگرداند آشنا
من می‌روم که روی بتابم ز کوی تو
موی تو می‌کشد ز قفا باز پس مرا
مجموع می‌روی تو و آشفته عالمی
چون مویت او فتاده شب و روز در قفا
از باغ وصل توست چو سروم به دست باد
پایم به گل فرو شده، سر رفته در هوا
باری هوای روی تو خواهد به باد داد
ما را اگر عنایت سلطان کند رها
خورشید هفت کشور گردون سلطنت
جمشید چار بالش ایوان کبریا
سلطان، معز دولت و دین پادشاه اویس
آن بر جهان عدل به تحقیق آشنا
آن سایه خدای، که گردون ندیده است
در آفتاب گردش از آن سایه خدا
طاس سپهر را همه صیتش بود، طنین
کاخ زمانه را همه شکرش بود، صدا
از چرخ دوخت بر قد قدرش قبای قدر
لیکن نداد همت او تن در آن قبا
ای آستان حضرت تو مطلع امل!
وی آستین کسوت تو قالب سخا!
هم ذروه کمال تو افزون ز کم و کیف
هم سدره جلال تو بیرون ز منتها
شخص حسود رادم تیغت بردد مار
شاخ امید را نم کلکت بود نما
گر در سر حسود خیال بلا رکت
آید به خاصیت، سرش از تن شود جدا
ملک آن توست و تیغ گران است در میان
بر خصم خویش می‌گذران هر زمان، گوا
گر چوب رایتت ز عصای کلیم نیست
بهر چه گاه چوب نماید، گه اژدها؟
دار السلام ملک تو عفویست بس فصیح
زان سان که محو می‌شود از نسختش، خطا
ای آنکه چار بالش زربفت آفتاب
شد زیر دست قدر تو بر رسم متکا!
حلم تو را چه باک «ولو بست الجبال» 
ملک تو را چه بیم «ولو دکت السما»
بحر محیط کفچه کند، چون سفینه، دست
آنجا که همت تو کشد چون سفینه پا
با سیر لشگر تو دود آسمان به گرد
در روز موکب تو برآید زمین زجا
خورشید را که صفت اکسیرکار اوست
داد التفات رای تو تسلیم کیمیا
کاری که برخلاف رضای تو رفته است
امروز آن قضیه قدر می‌کند قضا
نصرت ندای دعوت کوست شنید و گفت:
«انی اجیب دعوه داعی اذا دعا»
بی‌حکم نافذ تو نیارد ستاند بوی
از کاروان نافه چین، لشگر صبا
با سایه‌ات چه پایه سلاطین عهد را؟
آنجا که طوبی است، چه سبزی دهد گیا؟
انوار آفتاب چو پیدا شود ز شرق
پیدا بود که چند بود رونق سها
گر چتر همتت فکند سایه بر زمین
دیگر به آسمان نکند خاک التجا
طبع جواد تو محیطی است، همه کرم
ذات شریف توست سپهری همه علا
شاها مخدرات جهان را نظاره کن
کاورده‌ام به پیش تو در کسوت بها
من جان دهم به رشوه که در گوش شه کنم
این گوهر نفیس، که دریست بی‌بها
بی‌مدح توست، گوهر منظوم من، هدر
بی‌ذکر توست، لولوی منثور من، هبا
شاها! از دست و پای خودم در بلا و رنج
کامد ز درد پای بسی در سرم بلا
درد سر غریم و تقاضا بسم نبود
کاورد چرخ بر سر این درد، درد پا
تا هست چهار کن جهان بر چهار طبع
این چهار صفه راست لقب خانه خدا فنا،
دولت‌سرای جاه تو پاینده باد و دور
گرد فنا ز گرد فناهای این سرا!
سال و مهت مبارک و عیدت خجسته باد
کز روی توست عید همه روزه ملک را
بر خور زرای پیروز بخت جوان که کرد
پیر خرد به بخت جوان تو اقتدا

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در طلب بخشش از سلطان

ای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب!
باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب!
با شکوه کوه حلمت، ابر گریان بر جبال
با وجود جود دستت، برق خندان بر سحاب
می‌خورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز
می‌برد رو به عونت پنجه از شیران غاب
جود دستت بحر را نگذاشت آبی در جگر
بحر را کی با وجود جود دستت، بود آب
شام قهرت گر شبیخون آورد بر خیل روز
تا به روز حشر ماند تیغ صبح اندر قراب
ور مدار چرخ جز بر آب شمشیرت بود
آسیای آسمان یکبارگی گردد خراب
گوهر تیغ تو گر عکس افکند بر جرم کوه
روی خارا را به خون لعل گرداند خضاب
ساقی بزم تو چون بر خاک ریزد جرعه‌ای
زهره گوید بر فلک «یا لیتنی کنت التراب»
اعتدال نو بهار خلقت اندر مهرجان (مهرگان)
سبزه از آتش دماوند آب حیوان از سراب
خسروا! در روضه بزمت، که رشک جنت است
مدتی شد تا رهی نیست را راه از هیچ باب
من ز اهل جنت بزم تو بودم پیش ازین
چون شدم بی‌موجبی مستوجی چندین عذاب
گویی آن دولت کجا شد کز سر زلف و کرم
با منت هر ساعتی بودی خطاب «مستطاب»
آنچه من دیدم تصور بود، آیا یا خیال؟
و اینکه می‌بینم به بیداری است، یارب، یا به خواب؟
آفتاب عالم افروزی و من آن ذره‌ام
کز فروغ طلعت خورشید باشد در حجاب
آفتابا گر گناهی دیده‌ای از ما بپوش!
ور به تیغم می‌زنی سهل است روی از من متاب!
آسمان رحمتی دارم زرایت چشم مهر
حاش لله کاسمان با خاک فرماید عتاب
من خطایی خود نکردم، ور خطایی نیز رفت
همچنان امید عفو م هست از آن عالی جناب
آفتاب مهربان چون گرم گردد در عتاب
ای دل مجرم کجا داری تو تاب آفتاب!
هم به لطفش التجا کن، کز تف خورشید قهر
عاصیان را نیست، الا سایه یزدان ماب
گر گناهی کرده‌ام، «الاعتذار الاعتذار»
ور خطایی رفت ازآن «الاجتناب الاجتناب»
من حوالت می‌کنم خشم تو را با لطف تو
خود که جز لطفت تواند گفت خشمت را جواب؟
در جهان رسمی قدیم است از بزرگان مرحمت
وز فرودستان خطا و« الله اعلم بالصواب»
تا برای سایبان روز فراش قدر
می‌دهد خیط الشعاع شمس را هر روز تاب
خیمه عمر تو را اوتاد عالم باد میخ!
محور گردون ستون و مدت گیتی طناب

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح دلشاد خاتون

ای عید رخت کعبه دل اهل صفا را
هر لحظه صفایی دگر از روی تو ما را
تو کعبه حسنی و سر زلف تو حرم روح قدس را
در موقف کون تو مفام اهل صفا را
لبیک زنان بر عرفات سر کویت
صد قافله جان منتظر آواز درآرا
در آرزوی زمزم آتش وش لعلت
جان هر نفسی بر لب خشک آمده ما را
امید طواف حرم وصل تو افکند
در وادی غم طایفه بی‌سر و پارا
رو در خم محراب دو ابروی تو کردم
گفتم: مگر آنجا اثری هست دعا را
در سایه محراب نظر کرد دلم دید
ترکان خطایی نسب حور لقا را
فریاد برآورد: که ای قوم که ره داد
سرمست به محراب حرم ترک خطا را!
چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زن
بر مست همان به که نگیرد خطا را
زایر، حرم کعبه گزید از پی فردوس
ما کوی تو آن کعبه فردوس نما را
حاجی به طواف حرم کعبه، ملازم
ما طوف کنان بارگاه کعبه بنا را
دلشاد شه، آن سایه یزدان که زرایش
خورشید فلک رفعت خورشید لقا را
سلطان قضا رای قدر قدر، که چون او
سلطان قدر قدر نبوداست قضا را
در عهد اسکندر عدلش نبود بیم
از رخنه یاجوج اجل سد بقا را
با مهر سلیمان قبولش نبود راه
در دایره خطه دل دیو هوا را
از عفت او می‌دهد آن بوی که دیگر
در پرده گل ره نبود باد صبا را
مهر نظر تربیت او بدماند
در ماه دی از شور زمین، مهر گیا را
ای از شرف سجده درگاه تو حاصل!
این تاج مرصع فلک سبز لقا را!
گر آینه تیغ تو گوهر بنماید
رخساره به خون لعل کند کاه ربا را
ور صبح ضمیرت تتق از چهره گشاید
از روی جهان برفکند زلف سیا را
در پرده‌سرای تو کشد زهره به گردن
چنگ طرب مطربه پرده‌سرا را
آنجا که سحاب کرمت سایه بگسترد
بر باد دهد ابر سیه روی گدا را
گر قیمت خاک کف پای تو کند عقل
از گوهر خود نقد کند وجه بها را
هر جا که دلی جسته خلاص از مرض جهل
بنمود اشارات تو قانون شفا را
چون مهر شود چشم و چراغ همه عالم
گر شمع ضمیر تو دهد نور سها را
تا شعر مرا زیور مدح تو شعارست
بر چرخ سخن شعری شعرم شعرا را
منثور شود گوهر منظوم ثریا
در مدح تو چون نظم دهم ورد ثنا را
تا از نفس باد صبا هر سر سالی
دوران کهن تازه کند عهد صبا را
هر شام و سحر عکس گل و نسترن از باغ
سرخاب و سفید آب کند روی هوا را
بلبل از سر سوز دهد ساز غزل را
قمری به سر سرو کند راست نوا را
بادا چمن جاه شما خرم و سرسبز!
زان سان که بران رشک برد صحن سما را
تا عید چو نوروز بود غره شادی
هر روز زنو، عید دگر باد شما را

قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح سلطان اویس

زکان سلطنت لعلی سزای تاج شد، پیدا
که لولو با همه لطف از بن گوشش شود، لالا
مهی گشت از افق طالع که پیش طالع سعدش
کمر چون توامان بسته است، خورشید جهان‌آرا
قضا تا مهد اطفال فلک را می‌دهد جنبش
نخوابانید ازین ماهی، درین گهواره مینا
قبای اطلس گردون، به قد قدرش اربودی
بریدندی قماط او، ازین نه شفه والا
همایون مقدم این ماه میون فال فرخ پی
مبارک باد! بر سلطان، معز الدین و الدنیا
جهان سلطنت، سلطان اویس این شاه کو دارد
جهان در سایه فرخ همای چتر گردون سا
شهنشاهی که در تشریح اعضای بداندیشان
به شرح گوهر پاکش زبان تیغ شد گویا
سحاب همت او گرفکندی بر جهان سایه
زمین را بودی از خورشید و گردون نیز، استغنا
چو در معراج فکرت رو به منهاج کمال آرد
ملایک دردمند آواز «سبحان الذی اسری»
ز مهرش صبح دم می‌زد دم مرا شد صدق او روشن
که صدق اندرونی را توان دانست از سیما
چو در هیجا کمان گیرد چو در مسند قدح خواهد
تو گویی مشتری در قوس و خورشیدست در جوزا
ضمیر پیش بین او روان چون آب می‌خواند
ز لوح چهره امروز نقش صورت فردا
چنان احکام شرعی بر طریق عقل می‌داند
که اندر سر نمی‌آید کمیت خوشرو صهبا
برای او بود پیوسته میل اختران آری
به سوی کل چو در باشد همیشه جنبش اجزا
زدست دست طبع او شب و روز است، متواری
گهر در قلعه پولاد و زر در خانه خارا
زرای دین پناه او حربا گر خبر یابد
نسازد قبله از خورشید رخشان بعد ازین حربا
دعای دولتش باشد، جهان راورد پنج ارکان
ثنای حضرتش باشد، فلک را حرز هفت اعضا
دو سلطانند در ملک مروت دست و طبع او
که داد آن ابر را ادرار و راند این بحر را اجرا
به عهدش داد گل بر باد مستوری خود زان رو
کشندش بر سر سرباز و ریزندش آبرو، رسوا
ایا شاهی که تیغ تیز آهن روی رویین تن
نیارد کرد از امر تو سرمویی گذر قطعا!
تو عین لطفی و دریای اعظم آب مستعمل 
تو نور محضی و گردون گردون دود مستعلا
سواد سایه چتر تو نور دیده دولت
غبار نعل شبذیر تو نیل چهره حورا
جلالت از گریبان سپهر آورد سر بیرون
مانت دامن آخر زمان را می کشد در پا
گذشته روز و شب آب حسامت از سر دشمن
نشسته سال و مه سهم خدنگ بر دل اعدا
بساط مجلس عدلت، جهان را ملجا و مرجع
بسیط عالم قدرت، ملک را مولد و منشا
چو خیزد شعله تیغت، نشیند آب بر آتش
چو خندد ساغر بزمت، بگرید آب بر دریا
کجا خیل بداندیشان چو مور و مار شد جوشان
سنانت، آن ید بیضا، نمود از چوب اژدرها
خرابی می‌شود، ورنه به عون عدل دیندارت
شریعت چار مادر را جدا کردی ز هفت آبا
الا تا قطه نیسان، که از صلب سحاب افتند
کند در یتیمش در صدف دریای گوهرزا
به یمن همت ذات شریفت، منتظم بادا!
عقود رشته پیوند نسل آدم و حوا

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح شیخ اویس

ای منزل ماه علمت، اوج ثریا
روی ظفر از آیینه تیغ تو پیدا
چون تیغ تو بذل تو گرفته همه عالم
چون صیت تو عدل تو رسیده به همه جا
گر سپهت خال زند بر رخ خورشید
موج کرمت آب کند زهره دریا
در آخر منشور ابد عهد تو تاریخ
در اول احکام ازل نام تو طغرا
ای خان زمان شیخ اویس آنکه ز تعظیم
شاهان جهان را در تو کعبه علیا!
یک شمه به ایوان تو خورشید منور
یک خیمه در اردوی تو گردون معلا
که مار سنان تو گزیده دل دشمن
گه شیر لوای تو دریده صف هیجا
در گور به عهد تو بنازد دل بهرام
در عدل به عهدت بفرازد سر دارا
کاووس و کی نوذر و هوشنگ و فریدون
کرده چو سعادت به جناب تو تولا
ای دیده ادراک تو ار منظر امروز
ناظر شده بر کارگه عالم فردا!
وی همت والای تو بیرون زده خیمه
از پردهسرای فلک اطلس والا!
عقل از روش رای تو آموخته قانون
روح از اثر طلف تو اندوخته احیا
در سجده درگاه تو خواهند که باشند
اجرام به یکسر دو سر از حرص و چو جوزا
چترت به فلک گفت که بالا مرو ای چرخ!
زیرا که مرا می‌رسد این منصب والا
برداشتن تیغ و کمند ار چه گناه است
در عهد تو هست این همه در گردن اعدا
بدخواه سبکسار تو را وعده مرگ است
زان گرز گرانش به سر آمد به تقاضا
انصاف ز شمشیر تو با این همه تیزی
با خصم ستمکار بسی کرد مدارا
آن لحظه که از زخم سر و نیزه پیکار
چون خانه زنبور شود، سینه اعدا
از بس که برآید به فلک گرد دو لشگر
چون توده غبرا شود، این قبضه خضرا
از زخم صداع فزع کوس و صدایش
فریاد بر آید ز ذل صخره صما
آن روز همه روز زبان و لب شمشیر
باشند به اوصاف ایادی تو گویا
چون دید پراز باد سری خصم تو را تیغ
چون شمع به گردن زندش، کرد مدارا
روزی مه رایت اگر آری سوی گردون
رایت بگشاید به مهی قلعه مینا
گر قلعه هفتم نسپارد به تو کیوان
صدبار فرود آری ازین قلعه زحل را
ای مصعد اعلای ملایک گه پرواز!
مرغ حرم فکر تو را مهبط ادنا
ای سایه حق پرتو انوار الهی!
در ناصیه توست چو خورشید هویدا
بی‌دردسر نیزه و آمد شد پیکان
بی‌آنکه لب زیر کند تیغ به بالا
اطراف بلاد تو شد از امن، مزین
اسباب مراد تو شد از فتح، مهیا
المنه لله که درین فتح نداری
جز منت لله تبارک و تعالی
شاها! چو سر گنج لال معانی
بگشوده ضمیرم به ثنای تو در اثنا
ناگاه خیال صنم در نظر آمد
مهر رخ او سر زد ازین مطلع غرا
کای کار مرا زلف تو انداخته در پا!
از دور رخت، راز دل من شده رسوا!
هم لعل تو جامی است، لبالب همه گوهر
هم زلف تو دامی است، سراسر همه سودا
از باد سحر شام دو زلف تو مشوش
وز شام پریشان تو خورشید مجزا
افتاده به هر حلقه‌ای از زلف تو، آشوب
برخاست به هرگوشه‌ای از چشم تو، غوغا
بنشاند تجلی جمال تو به یکدم
در زیر فلک شمع جهان تاب، مسیحا
وز شوق جمال تو دلم خون شد و هر دم
بر منظره چشم من آید به تماشا
درد دل عشاق ترا صبر، مداواست
دردا و دریغا که مرا نیست مداوا
آنجا که رخت دل زستم برده به غارت
صد جان لب شیرین تو آورد به یغما
مژگان تو برهم زده هر دم دل احباب
چون قلب عدو تیغ شهنشه گه هیجا
شاها! منم آن بحر معانی که به مدحت
شد حلقه به گوش سخنم، لولو لالا
نظام گوهر پرور طبعم به ثنایت
در نظم رساند سخنم را به ثریا
تا آب رخ مملکت و آینه عدل
از گرد سپاه و دم تیغ است، مصفا
بادا همگی نقش مراد تو مصور
در ناصیه این فلک آیینه سیما
چشم فلک از گرد سپاه تو، مکحل
روی ظفر از خون عدوی تو، مطرا

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در پند و دوری از دنیا

قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی 
ورای این مکان جاییست عالی، جای توست آنجا
رها کن جنس هستی را، به ترک خود فروشی کن 
که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا 
اساس عالم بالا برای تست و تو غافل 
تو قدر خود نمی‌دانی که دارای منصب والا 
تو از افلاک بالایی نگفتم زیر بالایی 
اگر زیر فلک باشد چه باشد زیر تا بالا 
کسی بالا بود کارش که از الا گذر یابد 
مرو بالا مرو، زیرا که نتوانی شدن بالا 
درخت لادوشاخ آمد، یکی شرک و دوم وحدت 
بزن بر شاخ وحدت دست و بر شاخ دگر نه پا 
به بی تعویذ بسم الله، مرو در شارع وحدت 
که در بیدا لا، غولست تا سرمنزل الا 
دلت را با غم عشقش به معنی آشنایی ده 
که تن را آشنا کردن، نمی‌شاید درین دریا 
نه هر کو نعمتی دارد شریف استو عزیز آنکس 
که گل در دامن خارست و زر در کیسه خارا 
ز کج بینی اگر نقشی، به چشمت زشت می‌آید 
تو وقتی راست بین باشی، که بینی زشت را زیبا 
به گرد کعبه دل گرد و حجی کن، همه عمره 
چه می‌گردی درین بیدا، که پایان نیستش پیدا 
چه واجب ساختن خود را وگرنه خانه رحمت 
گشاند ستند دردر وی قدم گرمی نهی فرما 
ز شرع احمدت راهی است روشن پیش لیکن تو 
چه خواهی دید ازین ره چون نداری دیده بینا 
تو عین عزت نفس عزیز ار آنچه می‌خواهی 
رو از قاف قناعت جو چو عنقا مسکن و ماوا 
چو شهباز از پی طعمه مشو پابست قید خود 
کزان رو شاه مرغان شد که خود را کرد کم عنقا 
نشست باز در دست است و مسند زان کند سینه
ولی مسکین نمی‌بیند که دارد بند را برپا
به هرکاری که خواهی کرد ز اول بر زبان آور
مبارک نام یزدان را تبارک ربنا الاعلی
سخنهای بزرگان را نشان اندر دل و خاطر
که حاصل می‌شود ز انفاس دریا عنبرسارا
سخن فیضی است ربانی بزرگ و خرد چون باران
که بر خاطر همی آید فرود از عالم بالا
سخن را بر زمین نتوان فکندن جمله چون باران
بسی در گوش باید کرد، همچون لولولالا
سخن با هرکسی باید به قدر فهم او گفتن
چه دریابند انعام از رموز و نکته و ایما
تو را سرسام جهلست و سخن بیهوده می‌گویی
حکیمی نیست حاذق خود که درمانی کند دردا