close
تبلیغات در اینترنت
ویژه محرم

مطالب ناب
ویژه محرم

ads ads ads

مادر جن ها فرزندانش را به دشت آورده بود

مادر جن ها فرزندانش را به دشت آورده بود


شاعر : مجید سعد آبادی


باد، مادر جن‌ها


فرزندانش را به دشت آورده بود


و از سر بریده بالای نیزه


مدام اجازه جنگ می‌گرفت


باد ، همان پیر زنی که با آدم و حوا به دنیا آمد


تنها کسی بود که در لحظه


هم کنار سرِ بی بدن گریه می‌کرد


هم کنار بدنِ بی‌سر


پیرزن طوری می‌وزید و


موهای بالای نیزه را تکان می‌داد


که انگار نه انگار


روحی از بدن جدا شده است


جن‌ها تا زانو در خون فرو رفته بودند


تا کمر در تاسف


تا گردن در بغض‌های ترکیده مادرشان


فرشته‌ها دسته دسته


از بهشت بیرون آمدند


و دو تا یکی


جن‌ها را از واقعه


بیرون بردند

خلیل گلستان نشین

خلیل گلستان نشین


شاعر : سید حمیدرضا برقعی


این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!
معراج چشم های شما آتشم زدند


سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند


از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند


بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند


گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند


دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان
همراه خیمه های شما آتشم زدند


امروز نیز نیّر وعمان ومحتشم
با شعر در رثای شما آتشم زدند...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر


شاعر : سعید بیابانکی


بگذار که این باغ درش گم شده باشد 
گل‌های ترش برگ و برش گم شده باشد


جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد


باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد


شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد


چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد


آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد


پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه عطری که درش گم شده باشد

غنچه سرخ انار

غنچه سرخ انار


شاعر : حسن واشقانی فراهانی


کم شد دمی که وسعت گرد و غبارها
دید از رسول در همه سو یادگارها


بر هر طرف که دوخت نگاهی به خاک
دید بی دست و سر تپیده به خون گلعذارها


بر باد رفته دید گل سرخ فاطمه
جاری ز خون کنار تنش جویبارها


عباس خفته بود در اطراف علقمه
با پیکری نشسته به رویش غبارها


یک سو به خون تپیده تن اکبر جوان
قاسم به سوی دیگر و بر خاک و خارها


شش ماهه نیز آن سوی یک خیمه خفته بود
با خنده‌ای چون غنچه سرخ انارها


افتاده بود حر به کنار حبیب و جون
با پیکری به سنگر و تیغش شیارها


امشب به هر طرف پی اطفال می‌دود
فردا روانه است به شهر و دیارها


«سائل» غلام حضرت زینب شدی
بدان! دارد به حق غلامی او افتخارها

نه ، خداحافظی مکن

نه ، خداحافظی مکن


شاعر : علی اکبر لطیفیان


باطن ترین من، نه خدا حافظی مکن
هرچند ظاهراً، نه خدا حافظی مکن


من نیمه توأم جلویت ایستاده ام
با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن


یک اهل بیت را ته گودال میبری
ای خمس پنج تن، نه خدا حافظی مکن


اصلاً بدون من سفری رفته ای ؟ بگو ...
...حالا بدون من، نه خدا حافظی مکن


پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی
اینگونه نه نزن، نه خدا حافظی مکن


شاید کسی نبُرد خدا را چه دیدی
با کهنه پیرهن، نه خدا حافظی مکن


این سمت عزیز، محترم، با کفن ، ولی
آن سمت بی کفن، نه خدا حافظی مکن


بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن
بعد از تو چند زن.... نه خدا حافظی مکن

مشک بر دوش

مشک بر دوش


شاعر : محمدحسین انصاری نژاد


مشك بر دوش سوی علقمه رفت 
تا كه شق‌القمر نشان بدهد


تا كه چشمش هزار معجزه را 
بین خوف و خطر نشان بدهد


شیهه در شیهه اسب و گرد و سوار 
آسمان مكث كرده تا چه كند؟


خیمه در خیمه گریه می‌شنود 
آب را شعله‌ور نشان بدهد؟!


مشك لب‌تشنه گرم زمزمه شد 
گریه‌های رقیه در گوشش


تا كه یك دشت لاله‌عباسی 
غرق خون جگر نشان بدهد


قبضه‌ی ذوالفقار در مشتش 
خشم دریاست در سر انگشتش


كربلا قلعه قلعه خیبر شد 
رفت مثل پدر نشان بدهد


با خودش فكر می‌كند كه فرات 
عطش باغ را نمی‌فهمد


می‌رود معنی شكفتن را 
فوق درك بشر نشان بدهد


همه خشم خونفشان علی 
در صدایش وزیده، می‌خواهد


خطبه شقشیقه‌ای دیگر 
با رجز‌ها مگر نشان بدهد


ساعتی بعد آفتاب گرفت 
لحظه بعثتی شگفت آمد


سوره‌ای قطعه قطعه در دستش 
رفت شق‌القمر نشان بدهد

درگاه ذوالجلال

درگاه ذوالجلال


شاعر : آیت الله مکارم شیرازی


شورى فکنده در همه عالم نواى تو
دنیا اسیر غم شد و غرق عزاى تو


چشمان دوستان همه ناظر به سوى توست
دلهاى عاشقان همه در کربلاى تو


در هر سراى شراره سوداى عشق تو است
بر هر لبى کنون سخن از نینواى تو


ذرات کائنات ثناخوان لطف توست
در عمق دهر ولوله اى از ولاى تو


آغوش باز کرده شهادت به محضرت
آماده گشته بادیه پر بلاى تو


شرمنده گشته است شجاعت ز رزم تو
سرو روان خجل بر قدّ رساى تو


این فخر بس تو را به شهیدان راه حق
خواهان شود به حشر خدا خونبهاى تو


در گاهواره رسم شفاعت رقم زدى
«فطرس» رهین منت و جُود و سخاى تو


دادى تو آب دشمن غدّار خویش را
قربان عفو و بخشش و مهر و وفاى تو


دارم من این امید به درگاه ذوالجلال
گردد تمام هستى «ناصر» فداى تو

کربلا و مدینه یکی شدند

کربلا و مدینه یکی شدند


شاعر : یاسر حوتی


آرام تر بـرو که توانی نمانده است
تا آخرین نگاه زمانی نمانده است


بگذار تا که سیر نگاهت کنم حسیـن!
یک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است


می‌خواستم فدای تو گردم ولی نشد
بعد از شهید علقمه جانی نمانده است


تو می روی ... پس که ؟ عنان گیر من شود
وقتی که هیچ مرد جوانی نمانده است


این گله های گرگ نشستند درکمین
تا با خبر شوند شبانی نمانده است


**


او رفت و بعد ،شیهه اسبی غریب ؛ . . . ماند
شاخه شکست ؛ رایحه عطر سیب ماند


یک تن به جای حضرت یوسف به چاه خفت
اما سری ؛ دریغ . . . به روی صلیب ماند


از آن همه جمال جمیل خدا ؛ فقط
تصویر مات و خاکی شیب الخضیب ماند


دیگر برای بوسه شمشیر جا نبود
حتی لبان دخترکش بی نصیب ماند


درلابلای آن همه فریاد و هلهله
تنها صدای مادری آنجا غریب ماند


**


صحرا میان شعله صدتازیانه سوخت
پروانه های کوچکِ در این میانه سوخت


تنها نه بال نازک پروانه های دشت
گل های سرخ روسری دخترانه سوخت


یکباره کربلا و مدینه یکی شدند
پهلو و دست و بازو و هم شانه سوخت

نزدیک مغرب است

نزدیک مغرب است


شاعر : علی اکبر لطیفیان


نزدیك مغرب است خدایا چه می شود؟
كشتی شكست خورده دریا چه می شود؟


از لاله های خون جراحات زخم عشق
مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود


با چكمه های بند نبسته رسیده شمر
با زخمهای سینه بابا چه می شود


قاتل ز بس برید از نفس فتاد
ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود


نزدیك مغرب است چه باد مخالفی
نزدیك مغرب است ندا داد هاتفی :


ای كشته فتاده به صحرا حسین من
ای میوه رسیده زهرا حسین من


آن كهنه پیرهن كه خودم بافتم چه شد
ای بانی قیامت كبرا حسین من


یادش به خیر شانه زدن های موی تو
ای صاحب شفاعت عظما حسین من


چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم
قربانی حسادت دنیا حسین من


مغرب شد و گذشت وَ حالا شب آمده
بعد از تمام حادثه ها زینب آمده


زینب رسید و خاطره ها را مرور كرد
از بین نیزه های شكسته عبور كرد


آهی كشید و گفت «أأنت اخی»حسین
اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور كرد


بشنید یا «اخی الیً»صبور باش
دل را به امر حنجر پاره صبور كرد


در آخرین دقایق گودال قتلگاه
هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور كرد


قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است
ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

قرآن بخوان

قرآن بخوان


شاعر : سیده فاطمه نوری


خواهم نشست آینه سان در برابرت
تا بنگرم به چشم علی رزم آخرت


ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب
قرآن بخوان برای تسلای خواهرت


دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:
زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟


اینک به سوی خیمه ما می کنند رو
آن اسب های رد شده از روی پیکرت


با شعله های آتش و با تازیانه ها
تا تسلیت دهند به غمهای دخترت


گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد
آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت


بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است
سیراب کرده حنجر خونین اصغرت


در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود
آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت


می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها
پیدا کنم تو را و دهم جان در برت


ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت
عمه بیا که سوخت دلم سوخت دخترت


آتش گرفته بود به دامان بچه ها
آتش به جان ساقه گلهای پرپرت


آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک
با اشک چشم کردم و با یاد کوثرت


دشمن به سویم آمده با تازیانه اش
من می روم به شام به همراهی سرت


ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها
تا بنگرم دوباره به لبخند آخرت


قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی
جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت...

حروف مقطعه

حروف مقطعه


شاعر : یوسف رحیمی

در این غروب غریبی ببین کواکب را
به نیزه ها سر زخمیّ نجم ثاقب را


بخوان به لحن حروف مقطعه امشب
حدیث غربت زینب، بخوان مصائب را


چرا عزیز دلم «هَل أتَی» نمی خوانی
ببار جرعه ای از کوثر مناقب را


بخوان «وَلِیُّکُمُ الله» را پناه حرم
بگو حکایت این مردمان غاصب را


برای تسلیت خاطر «ذَوِی القُربَی»
ز تازیانه و سیلی ببین مواهب را


بخوان «لِیُذهِبَ عَنکُم» شکوه غیرت من
که دور سازی از این کاروان اجانب را


مسیح خستة من ندبة أنا العطشان
به خون نشانده دل بیقرار راهب را


لب مقدس قرآن و خیزران بوسه!
و «أم حَسِبتَ» بخوان این همه عجائب را


بیا شبی به خرابه بیاوری با خود
برای دخترکت لیلةُ الرغائب را


هنوز بر لب تو بغض «أیَّ مُنقَلبٍ»
به انتظار نشسته غریب غائب را

خدا رحم کند

خدا رحم کند


شاعر : کاظم بهمنی


لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند
نفس روضه بریده ست خدا رحم کند


تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت
دشمنت تار ،تنیده ست خدا رحم کند


ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات
دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند


وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند
رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند


مادرش داد علی را ببری آب دهی
حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند


از همین لحظه که هنگام خداحافظی است
قامت عمه خمیده ست خدا رحم کند


از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر
صحبت از رأس بریده ست خدا رحم کند

شمع شهدا

شمع شهدا


شاعر : علیرضا قزوه


عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های


بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های


آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های


با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های


خورشید نه این است که می چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های


می چرخد و می چرخد و می چرخد، گریان
هفتاد قمر گردِ سرِ شمس ضُحی، های


خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های


از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های


طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره ها، های


بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های


تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا ، های


بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های


امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های


این مویه کنان در پی راهی به مدینه ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های


این پیرهن پاره، تن کیست ؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های


در آینه سر می کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می خورد آن زلف رها، های


این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی ست ز سرهای جدا، های


بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما ،های...


من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های


آتش شده ام اتش نوشان منا، هوی
عنقا شده ام، سوخته جانان منا، های


هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حیّ غزا می زد و من "حیّ علی" های


امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های


خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های


با فرق علی(ع) کوفه ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های


بر حنجره ی تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا ؟ های


این کودک معصوم چه می خواست ؟ چه می گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های

مویه کنان

مویه کنان

شاعر : یاسر مسافر

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...
بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد...

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت
این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد ...

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود
ابری که روی صورت من را گرفت و بعد...

انگار صدای مادری دلخسته می رسید
آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد...

همراه آن صدا تمامیِّ کودکان
ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد...

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو
مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد...

دور از نگاه علمدار لشگرت
آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد...

«پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل»


نی نامه

نی نامه

شاعر : قیصر امین پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه ی نی
که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او
غم غربت، غم دیرینه ی او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست


عاشورا

عاشورا


شاعر : کمپانی


هزار حیف نبودم به روز عاشورا 
كه یارى تو كنم من بروز عاشورا


ولى تلافى آن مى‏كنم به صبح و مساء 
لاندبنك فى كل حال یا جدا


تو كشته گشتى و بس رخنه‏ها به ایمان شد 
هزار حیف تنت پایمال اسبان شد


سر منیر تو اندر تنور، مهمان شد 
لاندبنك فى كل حال یا جدا


افسوس كه عمرى پى اغیار دویدیم 
از دوست بماندیم و به مطلب نرسیدیم


بس سعى نمودیم كه به بینیم رخ دوست 
جانها به لب آمد، رخ دلدار ندیدیم


اى حجت حق پرده ز رخسار بر افكن 
كه از هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم


اى دست خدا دست برآور كه ز دشمن 
بس ظلم بدیدیم و بى طعنه شنیدیم


شمشیر كجت، راست كند قامت دین را 
هم قامت ما را كه ز هجر تو خمیدیم


شاها ز فقیران درت روى مگردان 
بر در گهت افتاده به صد گونه امیدى

عمو عباس بی تو قلب حرم میگیره

عمو عباس بی تو قلب حرم میگیره


شاعر : مسعود اصلانی


عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره
عموعباس، بی تو بابا تنها می میره


عموعباس، علمت کو عموی خوبم
عموعباس، تو نرو تا که پا نکوبم


عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره
عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره


عمو عباس، بی تو هر لحظه دل می لرزه
بی تو هر شب هوای خیمه ها چه سرده


عمو عباس، بی تو دستام جونی نداره
از دو چشمام پولکای گریه می باره


عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره
عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره


عمو عباس، علمت کو عموی خوبم
عمو عباس، تو نرو تا که پا نکوبم


عمو عباس، زانوهامو بقل می گیرم
عمو عباس، بیا تا من برات بمیرم


عمو عباس، دل اهل حرم کبابه
توی خیمه چشم برات چشمای ربابه


عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره
عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره


عمو عباس، علمت کو عموی خوبم
عمو عباس، تو نرو تا که پا نکوبم

حیف شد چشمتان زدند آقا

حیف شد چشمتان زدند آقا


شاعر : مهدی صفی یاری


ای درود خدا به ساحت تان 
به قد و قامت قیامت تان






ماه هم پیش تان کم آورده
کوه می لرزد از صلابت تان


همه را کشته راه رفتن تان
همه را کشته این نجابت تان


مثل یک روز روشن است آقا
مهربانی شده است عادت تان


ای سرآغاز تان کرامت محض 
با خودم فکر می کنم نهایت تان....


راستی یک سئوال ، با خورشید 
از کی آغاز شد رفاقت تان ؟


تو و خورشید عین هم هستید 
در بلندای قد و قامت تان


حیف شد چشم تان زدند آقا
شک نداریم در شهامت تان


من از اینجا به بعد معذورم
کاش می شد گذاشت راحت تان


در لهوف آمده تفاوت داشت ....
...با همه نحوه ی شهادت تان


تو زیارت گهی و آمده اند 
اینهمه تیر به زیارت تان


گرد و خاکی بلند شد آن روز
بر سر پرچم و علامت تان


کاش یک مشت آب می خوردی
آب شد آب از خجالت تان


آه ...آقا ...بلند شو آقا
مادری آمده عیادت تان

امشب اسیر غصه فردایی توام

امشب اسیر غصه فردایی توام


شاعر : سعید توفیقی


در خیمه ها صدای خدایا بلند شد 
زینب برای پرسش آیا ؛ بلند شد


فریاد واحسین ؛ زاعماق سینه اش 
تا گشت با خبر زقضایا بلند شد


پرسید غرق ناله که آقا چه می شود ؟‌
تکلیف زینبت شب فردا چه می شود؟‌


سجاده باز کرده ای و ناله می کُنی 
باران شدی و توبه صد ساله می کُنی


گاهی خروج می کنی از خیمه گاه خود
خیره نگاه جانب آن چاله می کُنی


انگار این عمل ؛ عمل دل به خواه توست
این تکّه از زمین نکند ؛‌ قتله گاه توست


امشب فضای خیمه پُر از عطر سیب توست
زینب اسیر گریه ؛ زحال عجیب توست


حرفی بزن عزیز دل من که خواهرت 
مضطر ترینِ ناله امن یجیب توست


اشکت به من اجازه آوازه می دهد
دل شوره ام خبر ز غمی تازه می دهد


یک لحظه کن نظر به من زار و مضطرت 
آری منم که زُل زده ام در برابرت


از بسکه محو ذات خداوند اقدسی 
اصلاً‌ محل نمی دهی امشب به خواهرت


از جان من عروج مکن روح پیکرم
حرفی مزن ز رفتن خود ؛ ای برادرم


خون منِ ز خود شده را کم به شیشه کن 
زخم فراق ؛‌ کم به دل خسته ریشه کن


یا حرفی از جُدا شدن از خود مگو وَ یا 
با من مگو عزیز دلم صبر پیشه کن


امشب دلـم اسیــر مــلال اسـت یـــا حسین
من بی تو ؛‌ عین فرض محال است یا حسین


گریان ترین دیده دریایی توام 
امشب اسیر غصّه فردایی توام


گفتی زبسكه یك شبه تغییر می کنی
من نیز ناتوان ز شناسایی تو ام


گفتی به ناله غرق تمنا بکن مرا
زینب بیا و خوب تماشا بکن مرا


گفتی تمام پیکر تو زخم می شود 
از پای تا دم سر تو زخم می شود


اذنم دهی به صورت خود لطمه می زنم 
بامن مگو که حنجر تو زخم می شود


گفتی سری به روی تنت نیست بعد از این
جز تکه بوریا کفنت نیست بعد از این

تمام حادثه را مادر تو دید

تمام حادثه را مادر تو دید


شاعر : قاسم صرافان


هفت آسمان حجاب شد و پرده را کشید 
اما تمام حادثه را مادر تو دید






وقتی غریب دید تو را باورش نشد 
هی چند بار دست به چشمان خود کشید


باور نداشت مادرِ دریا، حسین او 
تنها عقیق با دو لب تشنه می‌مکید


با زینبش دوید که: یک لحظه صبر کن
یک بوسه از گلوی لطیفت دوباره چید


بارید اشک در پی باران سنگها
سیلی به روی می‌زد و انگشت می‌گزید


خون تا محاسنت خبری سرخ برد و بعد
لبهای پیرهن که به پیشانیت رسید،


افتاد چشم مادرت ـ ای وای ـ همزمان
با چشم حرمله به همان نقطه سفید


با تیر قلب نازک او هم دوباره سوخت
گویی دوباره داغیِ میخ دری چشید


قلبت فقط حریم خدا بود و تیر او
اینبار «یا لطیف» ترین سینه را درید


غوغا به پا شد و وسط تیر و نیزه‌ها
تنها صدای ناله و افتادنی شنید


آمد صدای گام نفسگیر و تیره‌ای
رنگش پرید و با دل زینب دلش تپید


با چشم خون گرفته و با چکمه‌ای سیاه
خنجر کشیده بود و به سمت تو می‌دوید


شیون کنان زنی لب گودال قتلگاه
می‌بست رو به منظره چشمان نا امید


از روی مهربانت اگر شرم کرده بود
از پشت ظالمانه سرت را چرا برید؟


با چشم بسته فاطمه فریاد می‌کشید
ای وای میوه‌ی دل من تشنه شهید


دیگر ندید جسم تو را زیر پای اسب 
نوری یگانه دید، به الله می‌رسید

اگر بگذارند

اگر بگذارند


شاعر : سید محمدرضا شرافت


شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند 
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند






فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند


مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش 
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند


غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند


ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند


آب مال خودشان چشم همه دلواپس
خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند


قامتش اوج قیام است قیامت کرده است
قد سقای تو رعناست اگر بگذارند


سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند


تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد
آب مهریه زهراست اگر بگذارند


بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند


آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند


رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن...
...کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

کمر کوه شکست

کمر کوه شکست


شاعر : محسن عرب خالقی


عطش ازخشکی لبهای تو سیراب شده
آب از هرم ترکهای لبت آب شده


بعد از آن که تو لب تشنه ، عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده


بعد افتادن عکس تو درآیینه ی آب
برکه ازشوق رخت خانه ی مهتاب شده


این فرات است که از دردغمت ـ ای دریا ـ
بس که پیچیده به خودیکسره،گرداب شده


تب و تاب حرم ازتشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم ازداغ تو بی تاب شده


تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده


صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن
عکس تیریست که دردیده ی توقاب شده

لشکر من رفت

لشکر من رفت


شاعر : علی اکبر لطیفیان


رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت
هر چه توان داشتم ز پیکر من رفت


پشت و پناه یکی دو روزه ی من نه !
یک جبل الرحمه از برابر من رفت


نیست کمر درد من به خاطر اکبر
دردم از این است که برادر من رفت


گفتم ابولفضل هست غصه ندارم
عیب ندارد اگر که اکبر من رفت


بسکه بلند است هلهله به گمانم
کوفه خبر دار شد که لشگر من رفت


زود زمین خوردن من علتش این است
تیر به بال تو خورد و در پر من رفت


چشم قشنگ تو سه شعبه ی مسموم
وای چه ها بر تو ای برادر من رفت


گفت مرا هم ببر به علقمه - گفتم :
زودتر از رفتن تو مادر من رفت


رفتی با رفتن تو دست حرامی
تا بغل گوشواره ی دختر من رفت


طفل رضیع مرا رباب کفن کرد
فکر کنم دیده آب آور من رفت


جان حسین - روی نیزه باش مراقب
دیدی اگر سمت کوفه خواهر من رفت

لشکر من رفت

لشکر من رفت


شاعر : علی اکبر لطیفیان


رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت
هر چه توان داشتم ز پیکر من رفت


پشت و پناه یکی دو روزه ی من نه !
یک جبل الرحمه از برابر من رفت


نیست کمر درد من به خاطر اکبر
دردم از این است که برادر من رفت


گفتم ابولفضل هست غصه ندارم
عیب ندارد اگر که اکبر من رفت


بسکه بلند است هلهله به گمانم
کوفه خبر دار شد که لشگر من رفت


زود زمین خوردن من علتش این است
تیر به بال تو خورد و در پر من رفت


چشم قشنگ تو سه شعبه ی مسموم
وای چه ها بر تو ای برادر من رفت


گفت مرا هم ببر به علقمه - گفتم :
زودتر از رفتن تو مادر من رفت


رفتی با رفتن تو دست حرامی
تا بغل گوشواره ی دختر من رفت


طفل رضیع مرا رباب کفن کرد
فکر کنم دیده آب آور من رفت


جان حسین - روی نیزه باش مراقب
دیدی اگر سمت کوفه خواهر من رفت

سایه نشین علم

سایه نشین علم


شاعر : رضا جعفری


در آب جلوه کردی و موج عطش نشست
در من ظهور کردی و کردیم خود پرست


دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد
در خود خراب گشتم و بند دلم گسست


گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم
این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است!


روی فرات ، صورت در هم کشیده شد
تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست


آیینه ای برای تماشا گذاشتم
سنگی رسید و صورت آیینه را شکست


دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب
حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست

عموی قافله

عموی قافله


شاعر : زهره اخوان طاهری


جدال دشنه و دریایی از جوانمردی
خدا پناه تو باشد؛ برو که برگردی


برو به سمت نگاه فرات با لب خشک
آهای سبزترین آیه ی جوانمردی


اگر به آب رسیدی بگو خروشان شو
بگو تو را چه به این موج های بی دردی


عموی قافله! ما را به آب مهمان کن
خدا کند که تو با مشک آب برگردی


عموی قافله ما را ببخش؛ من دیدم....
.....چگونه مشک به دندان نبرد میکردی


و بعد بال زنان آمدی به جانب ما
عمو! برای رقیه، فرات آوردی؟

نفخ صور

نفخ صور


شاعر : یحیی نژاد سلامتی


شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد 
بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد






اذنی گرفته است دوباره برای شعر
خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد


اول نوشت "مادرم اما..." و بعد از آن
از روضه های سخت مدینه عبور کرد:


"قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود..."
قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد


"او می دوید و..." روضه ی مقتل که می نوشت
"او می کشید و..." یاد نگاه صبور کرد


خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و
سر را به روی نیزه... نگاهی به نور کرد


باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست
باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد


"چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود..."
مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد

مرا مبر خیمه

مرا مبر خیمه


شاعر : محمد بیابانی


بیا به علقمه دریاب تکسوارت را 
به خاک بنگر علمدار کارزارت را






تو ایستاده و من پیش پات نقش زمین
مگیر از من بی دست این جسارت را


مرا ببخش چو خواندم برادرت آقا
به امر مادرتان گفتم آن عبارت را


بگیر لاله چشمم که خوب بنگرمت
بده دوباره به من فرصت زیارت را


خجل ز روی ربابم، مرا مبر خیمه
چگونه بنگرم اطفال بیقرارت را


سه شعبه ای که زده حرمله به دیده من
به آن دوباره نشان کرده شیرخوارت را


صدای هلهله ها تا رسید فهمیدم
یقین به خنده کشیدند انکسارت را


سریع تر برو که این نگاه های حریص
شروع کرده به سمت خیام غارت را

اشک خجلت

اشک خجلت


شاعر : وحید مصلحی


هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید
مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟


چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود
خون به همراهی اشک از بصرم می آید


علقمه پر شده از شیون یک بانویی
کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟

سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص
چون کبودی رخش در نظرم می آید


فاطمه آمد و دستی که ندارم خیزم
اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید


هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید
ناله ی العطش اهل حرم می آید ..!!

میان داری کن

میان داری کن

شاعر : امیر تیموری


نقاش اسب را كه زمینگیر می كشد 
یا چهره ی عموی مرا پیر می كشد






بی آب، مشك را و علم را بدون دست
یا چشم را حوالی یك تیر می كشد


از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر
كفتار را به سینه ی یك شیر می كشد


موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟
احساس می كنم كمرم تیر می كشد...


باید كه خون گریست زمین ناله می كند
یك دشت را برای تو پُر لاله می كند


پیشانی ات نگاه مرا خیره می كند
آبی آسمان مرا تیره می كند


با مشك روی دوش به ما فكر می كنی
با دست و سر به دین خدا فكر می كنی

یا فكر می كنی كه حسین است و بعد از آن
تنها، علی میان حنین است و بعد از آن


این شام آخر است و صلیب است و بعد از آن
صد خنجر است و حنجر سیب است و بعد از آن


باید كه خون گریست زمین ناله می كند
یك دشت را برای تو پُر لاله می كند


رفتی عمو كه خیمه ی مان بی عمود شد
رفتی قیام عمه، عمو جان، قعود شد


دشمن چه كرد بعد تو، خط و نشان كشید
رفتی عمو كه گونه ی خیسم كبود شد


مردی كه ترس نام تو را داشت، بعد تو
مردی كه گوشواره ی ما را ربود شد


در قلب خسته خون تو جریان گرفته است
آغاز قصه رنگ ز پایان گرفته است


باید كه خون گریست زمین ناله می كند
یك دشت را برای تو پُر لاله كی كند

شام غربت

شام غربت


شاعر : حسن لطفی


گودال بود و غربت بی انتهای من 
شد خیمه گاه مروه و مقتل صفای من






از بسکه ازدحام در آنجا زیاد بود
جایی نبود کشته ی بی سر ؛ برای من


یک خنجر شکسته چرا بوسه می زند 
بر روی حنجر تو برادر به جای من


یک نیزه آمد و سخنت را برید و رفت
یک کعب نی رسید به داد صدای من


پیراهن تن تو پر از رد پا شده است ....
یا اشتباه میکند این چشم های من ؟


با تازیانه ها بدنم خوب آشناست
من را زدند پیش تو ای آشنای من


دیدند بی کسیم به ما طعنه ها زدند
مانند مادر تو مرا بی هوا زدند


بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را


دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضه‌های مادر را


پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را


خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را


خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسه‌ی نیزه تنی مطهر را


خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را

منزلت غدیر

منزلت غدیر


شاعر : وحید قاسمی


امیر علقمه از صدر زین به زیر افتاد
میان لشگری از تیغ و نیزه گیر افتاد


دو دست زخمی او ماندو طعنه ی تکبیر
به یــاد مــنــزلت آیــه ی غــدیر افــتــاد


چقدر شدت ضرب عمود سنگین بود!
دوبــاره چند تــرک بر دل کویــر افتاد


نگاه خسته و شرمنده اش به آقا گفت:
ببخش‎‏ْ، مشک حرم بین این مسیر افتاد


چگونـه پیکـر او را بـه خـیـمه هـا ببرد؟
حسین گریه کنان فکر یک حصیر افتاد


تمام غصه ام این است , پشت پا بخوری
تو هم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری


خـدا کند که به فرقـم نـظر نـینـدازی
هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری!


عـزیز فـاطـمه مـدیون زیـنبت کـــردم 
اگر که ثانیه ای غصـه ی مـرا بخـوری


شبیه من جگرت آب می شود وقتی 
به زیر تیغ وسنان حرص خیمه را بخوری


خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است
قـرار نیست که از آب کـربلا بـخـوری!

یک عصر

یک عصر


شاعر : نادر حسینی


دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی 
به تازیانه کشیدند باز ، بازویی






اگر چه هیچ دری وا نشد، ولی آن روز
به جای میخ به نیزه زدند ، پهلویی


شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه
به دست باد پریشان شده است ، گیسویی


شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه
بدون آب جوانه زده است ،شب بویی


و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد 
چقدر زخم زبانها شنید ، بانویی


تمام دغدغه ی من زماجرا این است 
که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

آیینه در آیینه - سید حمیدرضا برقعی

آیینه در آیینه


شاعر : سید حمیدرضا برقعی


ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان


خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود


مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود


روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته


بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد


آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را


بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیر پایش همه کون و مکان می چرخید


بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد


آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت: لاحول ولاقوة الاّ بالله


مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون


مست از کام پدر ، زاده لیلا ، سرمست
پیرهن چاک و غزل خوان و سُراهی در دست


آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است


رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی


نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد


با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است


ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست


آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری


زخم ها با تو چه کردند ؟ جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای


پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد


غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا


گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید


باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟!


کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!


مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟ یا تو مکرر شده ای؟!


من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم


اربا اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی


مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم


باید انگار تو را بین عبایم ببرم 
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

فزت و رب کرب و بلا - یوسف رحیمی

فزت و رب کرب و بلا


شاعر : یوسف رحیمی


تو در تجلّیاتِ الهی چنان گمی
دنبال مرگ می‌روی و در تبسمی


آری جلو جلو تو به معراج رفته ای
مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمی


باز از مسیح حنجره‌ی خود اذان ببار
بر این کویر تشنه بنوشان ترنمی


هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو
پیغمبرانه با خود حق در تکلمی


شوق وصال می‌چکد از هر نگاه تو
لبریز عشق و شور و خروش و تلاطمی


 


پر باز کن برو ! که مجال درنگ نیست
جای تو خاک، این قفس تیره رنگ نیست


 


این گونه بود بر تو سلام و درودشان
دیدی چه کرد با تو نگاه حسودشان


از کینه‌ی علی همه آتش گرفته اند
اما به چشم های تو می‌رفت دودشان


محراب ابروان تو را برگزیده اند
شمشیرهای تشنه برای سجودشان


طوفان خون به پا شده در بین قتلگاه
دور و بر تنت ز قیام و قعودشان


فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علی !
فرق تو را نشانه گرفته عمودشان


دیدم چگونه پهلویت از دست رفته بود
در حمله های وحشی و سرخ و کبودشان


 


این پلک های زخمی خود را تکان بده
لب باز کن بر این پدر پیر جان بده

علی اکبرها - علی اکبر لطیفیان

علی اکبرها


شاعر : علی اکبر لطیفیان


ای تجلی صفات همه ی برترها
چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها


قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای
چون که عشق پدران نیست کم از مادرها


پسرم! می روی اما پدری هم داری
نظری گاه بیندار به پشت سرها


سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو
شاید آرام بگیرند کمی خواهرها


بهتر این است که بالای سر اسماعیل
همه باشند و نباشند فقط هاجرها


مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست
عمه ات هست به جای همه ی مادرها


حال که آب ندارند برای لب تو
بهتر این است که غارت شود انگشترها


زودتر از همه ی آماده شدی،یعنی که:
"آنچنان خسته نگشته است تن لشگرها


آنچنان کهنه نگشته است سم مرکبها
آنچنان کند نگشته است لب خنجرها"


چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده
چه کنم با تو و با بردن این پیکرها


آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده
علی اکبر من شد علی اکبرها


گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم
بر زمین باز بماند طرف دیگرها


با عبای نبوی کار کمی راحت شد
ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها

ضریح مشبّک - سعید توفیقی

ضریح مشبّک


شاعر : سعید توفیقی


در گیسویت دو صد غزل عاشقانه است
دریــای مــهربانی تو بیکـــرانه است


ای حضـــرت محمـــد کرب و بـلای ما
امشب اویس من به سوی تو روانه است


هرکس که دید حضرت تو ؛ مومنانه گفت
مثل نبـــی اکرممــان چهار شانه است


رمّان قــد توست نه کوتــاه نه بلنـــد
یعنـــی همیشه فــال قد تو میانه است


دلتنگی از دل همه ی اهل بیت رفــت
ازبس گِــل وجود تو پیغمبرانه است


 


هرچند حضرت علیِ اکبری شما
سرتا قــدم جــوانی پیغمبری شما


 


ای بهتــرین قصیــده ناب کتابمــان
ارشــدترین برادر طفل ربابمــان


نازل شو از عقاب كه ما تشنه ی توأییم
ای اوّلین بهانه ی چشم پر آبمان


پایین بیا ؛ هدایتمــان کن به خیمــه ها
ای تا همیشه حضرت ختمی مآبمان


ای سیب سرخ ؛ یک سبد انگور می خوری ؟
یک خوشه نوش جان بکن عالی جنابمان


پایین بیا وگرنه به خود لطمــه می زنم
بیرون بیــار یکــدفعه از اضطرابمان


 


آهسته رو وَ فرصت خیر العمل بده
وقتــی برای بوســه زدن لااقل بده


 


رفتی و داغ تو به دل خیمه ماند ؛‌ نه ؟
از پای سیــد الشــهداء‌ را نشــاند، نه؟


رفتی ولی چـــرا نفـــر اول حـــرم
آیا کسی به معرکه ات می کشاند ؛‌ نه


وقتی که از شکاف سرت خون تازه ریخت
اسبت تو را ز کوچه ی نیزه رهاند‌؛ نه


یک نیزه آمــد و صف شمشیر را شکست
نزدیک شد و فاتحه بهر تو خواند؛ نه!


آیا امام با همــه ی قطعــه قطعــه ات
تنها تو را به خیمه ی گریه رساند ؛ نه


افتــاده بــود روی ضــریــح مشبــکت
تا اینکه عمه آمد و گیسو فشاند ، نه !


 


هرگز نشد کنار تنت قطع ، ناله هاش
تا اینکه تکّه تکّه تو را چید در عباش

دوباره کوچه - مهدی ماهوش

دوباره کوچه


شاعر : مهدی ماهوش


بیا که شبه رسولت شبیه زهرا شد
علی به کوفه دوباره غریب و تنها شد


میان تنگه فوج سپاه این صحرا
دوباره کــوچه سیلی زدن مهـــیا شد


هزار قنفذ و صدها مغیره بود اینجا
که جسم اکبرت این گونه ارباً اربا شد


فقط لبی که به لبهای تو زدم باقی است
وگرنه تیر جفا بر همه تنم جا شد


دلم ز جــور زمــانه گرفتـــه بود اما
نشست نیزه به پهلویم و دلم وا شد

رودها به لبان تو می رسند

رودها به لبان تو می رسند


شاعر : رضا اسماعیلی


یا تو، رودها به لبان تو می‌رسند
آیینه‌ها،به نام و نشان تو می‌رسند


طعم لبان ترد تو را تشنه است آب
دریاچه‌ها به فصل لبان تو می‌رسند


رندان تشنه لب که تویی خضر راهشان
پشت عطش،به آب روان تو می‌رسند


در کربلای خون و خطر ، ای پناه عشق!
آزادگان ، به خط امان تو می‌رسند


"هو" می‌چکد ز حنجره‌ات ، ای اذان سرخ !
خون جامگان ، به بوی اذان تو می‌رسند


گفتی " فیا سُیوف خُذینی" به بزم عشق
شش ماهه مرد ! دل شدگان تو می‌رسند


آمد ز راه حرمله و آسمان شکافت
خیل فرشتگان ، نگران تو می‌رسند


با حنجر نشسته به خون ، گفته‌ای اذان
دل برده‌ای - قسم به خدا - از فرشتگان

کار علی اکبری - علی اکبر لطیفیان

کار علی اکبری


شاعر : علی اکبر لطیفیان


 همین که دو تایی به میدان رسیدند
روی دست خورشید، شش ماه دیدند


به والله کارش علی اکبری بود
اگر چه علی اصغرش آفریدند


سرش را روی شانه بالا گرفته ست
کسی را به این سر بلندی ندیدند


از این سمت، علی که جلوتر می آمد
از آن سمت ، لشگر ، عقب می کشیدند


همین که گلوی خودش را نشان داد
تمامی دل ها به رایش طپیدند


پدر گردنش کج ؛ پسر گردنش کج
چقدر این دو از هم خجالت کشیدند!


لب کوچکش خشک و حلقوم او خشک
چه راحت گلوی علی را بریدند


عبا گرچه نگذاشت زن ها ببینند
صدای کف و سوت را که شنیدند

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

codebazan

codebazan