close
تبلیغات در اینترنت
داستانهای هوشنگ گلشیری

مطالب ناب
داستانهای هوشنگ گلشیری

ads ads ads

دهلیز

دهلیز

فاجعه از وقتی شروع شد كه مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید كه سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم كه همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه كردند.
غروب كه هنوز همسایه ها توی خانه ولو بودند با دو تا پاسبان و یك پزشك قانونی و مادر بچه ها داشت ساقه های نازك لاله عباسی و اطلسی باغچه را می شكست و خاك باغچه را می ریخت روی سرش. بابای بچه ها مثل هر شب آمد. از میان زن ها كه بچه به كول ایستاده بودند توی حیاط و تازه كوچه می دادند رد شد. از جلو اتاق اولی كه بچه هاش را كنار هم دراز به دراز خوابانده بودند گذشت و رفت توی اتاق دومی و در را روی خودش بست .
همه دیدند كه صورتش  مثل  یك تكه سنگ  شده بود. همان طور گوشه دار و بی خون و از چشم هایش هم چیزی نمی شد خواند؛ نه غم و نه بی خبری را و تازه هیچ كس هم سر درنیاورد كه از كجا بو برده بود.
شب كه شد نعش سه تا بچه در خانه ماند و چند زن و دو تا مردی كه آمده بودند به بابای بچه ها سرسلامتی بدهند حریف نشدند كه در را باز كند. هر چه داد زدند آقا یدالله آقا یدالله انگار هیچ كس توی اتاق نبود. حتی صدای نفس كشیدنش هم شنیده نمی شد. اتاق یكپارچه سنگ بود. فقط از بالای پرده ها توی سیاهی اتاق روشنی سیگارش بود كه مثل یك ستاره دور كورسو می زد.
روز بعد هم كه همسایه ها دست گران كردند و پول كفن و دفن بچه ها را راه انداختند  و پهلوی تكیه بابارك توی سه تا چال خاكشان كردند. بابای بچه ها  مثل هر روز  صبح  زود رفته  بود  سر كارش  و  فقط  دم دمهای  غروب  پیداش  شد.  با همان  چند تا نان هر شبش  و صورتش  كه همان طور  مثل  یك  تكه سنگ  سخت و گوشه دار بود.
در كه  زد  خواهر زنش  در را باز  كرد.  سلام كرد  و  با  گوشه  چارقد سیاهش كشید  روی  چشم های  سرخ  شده اش  و مرد  فقط  به دیوار  بندكشی شده دالان خانه  نگاه  كرد.
توی  اتاق  كه رفت   نان ها را  داد دست زنش  كه سر تا پا  سیاه  پوشیده بود  و  چمباتمه  زده بود كنار  دیوار.  لباسهایش  را كند. روی  میخ جالباسی   یك پیراهن  سیاه  آویزان بود.  اما مرد  همان پیراهن  آستین  كوتاه  سفیدش  را پوشید  و رفت بالای  اتاق نشست.
خواهر زنش  بود كه سماور  و  قوری  و استكان ها و بعد  منقل  پر از آتش  را آورد  توی  اتاق  و چراغ  را روشن كرد و مرد  را دید كه خیره شده بود به دو تا عروسك  روی  تاقچه  بلند  و به آن  دست های  كئوچك  و سرخشان  و پوسته ای  كه آدم  خیال  می كرد  یكپارچه  رگ زیر آن می رود.
وقتی  در زدند  خواهر زنش  عروسك ها را برداشت  و برد  توی  صندوقخانه. باز همسایه ها  آمده  بودند. دو تا  مرد  بودند و  دو  تا زن.  زن ها  از همان  اول  به گل و  بوته های  رنگ  و رو رفته  قالی ها  نگاه كردند  و بخاری  كه  از روی  استكان های  چای  بلند می شد   و مرد ها  چند تا جمله  گفتند كه مثل  یخ توی  هوای  دم كرده  اتاق  واریخت.   بعد  آن ها هم خیره شدند به گل و  بوته های  قالی.
بابای  بچه ها  همان  طور نشسته بود و جلوش  را نگاه می كرد  صورتش  جمع شده بود و ابروها  را كشیده بود  پایین   و خوب  می شد  دید كه دیگر  خون  زیر پوست صورتش  نمی دوید  و فقط  چشم ها  بود كه نگاه  می كرد.   هیچ حرف  نزد  توی كارخانه هم حرفی  نزده بود،   یعنی  از  خیلی  وقت  پیش  بود  كه حرف  نمی زد  و فقط صدای  یكنواخت  و  كر كننده  دستگاه های  بافندگی   و حركت  ماكوها   و دست هایش بود كه فضای  دور و برش  را  پر می كرد  و حالا مرد توی  یك دهلیز  دراز و بی انتها  بود و از پشت دیوارهای  بند كشی شده   صدای خفه  كننده دستگاه های  بافندگی  را می شنید  و  پچ پچ گرم  جرو بحث ها را و بوی  سنگین نان  و تاریكی  را حس می كرد   كه  لحظه  به لحظه  غلیظ  و غلیظ تر می شد. و  او خیلی  خسته  بود، فقط  آن دورها  در انتهای  دهلیز بندكشی  شده سه دریچه  بود كه از صافی  شیشه های معرقش  هوای  روشن  و  پاك بیرون  مثل سه تا رگه  نور توی  غلظت  دهلیز نشت می كرد. و  او  می رفت و  صداها  توی  گوشش  بود و توی  پوستش  و خستگی داشت  در خونش  رسوب  می گذاشت و او می خواست  این صداها  و خستگی و بوی  سنگین نان را از پوستش  بتكاند  و به آن  سه دریچه  كوچك  برسد.  به آن دریچه ها با شیشه های  معرق  رنگین  و به آن  طرف  دریچه ها  كه سكوت  بود  و دیگر بوی  سنگین  نان و غلظت  تاریكی  بیداد نمی كرد  و  حالا  توی  دهلیز  بود  و  مردها و زنها را نمی دید.  فقط  وقتی مردها حرف زدند  صدای  دستگاه های  بافندگی  بیشتر اوج  گرفت  و غلظت  تاریكی  و بوی  نان  به  پوستش  چسبید.
همسایه ها  كه رفتند،  خواهر زنش  چیزی  آورد كه سق  زدند و فقط  مادر بچه ها بود كه هق هقش  تمامی  نداشت  وچیزی  از گلویش  پایین  نمی رفت.  سفره كه برچیده شده  خواهر زنش  گفت:
چه طوره  فردا تو مسجد یه  ختم بگیریم؟
مرد توی  دهلیز بود  و صورتش  مثل سنگ سخت  و گوشه دار بود:
چرا بچه هاتو نیاوردی؟
و مادر  بچه ها بلندتر  گریه كرد   و مرد نگاهش   كرد و دید  كه چه قدر  خطوط  صورتش  كهنه و ناآشنا شده است  و  بعد نگاه  كرد به موهای  زن  كه از زیر چارقد  سیاهش  زده بود  بیرون و تازه داشت  می رفت كه خاكستری  بشود.
و حالا داشت بوی  نان خفه اش  می كرد و پچ پچ  جر و بحث ها توی  گوشش  مثل  هزارها بلبل  صدا می كرد  و صدای  چكش  مداوم  ماكوها  و او می خواست  برود  و  دیگر فرصت  نداشت  تا بایستد  و به موهای  زن  نگاه كند  و او را به یاد بیاورد و به خطوط  صورتی   دل ببندد  كه هیچ نگاهی  روی آن  رسوب نمی كرد.  می دید  كه اگر  می ایستاد  سیاهی  دهلیز  سه تا ستاره كوچك  را كه داشتند  مثل سه  تا شمع  می سوختند  می بلعید   و آن وقت  او نمی توانست  در  انبوه  آن همه صدا و بوی  سنگین  نان و غلظت   تاریكی  راه خودش  را پیدا كند.
وقتی  برگشت  همه  فهمیدند  كه زه زده است  او هم  ابایی  نداشت می گفت:
آدم  همه چیز  را تحمل می كنه شلاقی  كه تو پوس آدم  می شینه  دستبند  و آتشی  سیگار و هزار  كوفت دیگه  رو اما دیگه نمی تونه  ببینه یكی  كه یه عمر با آدم  همپیاله  بوده بیاد راس راس  توی  رو  آدم بایسته  و همه چیزو بگه اون  وقت آدم برا هیچ و پوچ  یه عمریبمونه تو اون سولدونی  كه چی؟
گذاشتندش  سر كار و  همه  دورش را خط  كشیدند  و او هم  دور همه  را فقط  با  بعضی هاشان  سلام وعلیكی  داشت  بعد  زن گرفت  و آلونكی  راه انداخت  و او شد  و سه تا بچه.
شش روز  تمام  از صبح  تا شب  كار می كرد  با آن همه تیغه  نگاه  كه می خواستند گوشش را از استخوان  جدا كنند  و زمزمه های  مداوم  جر وبحث ها  و بوی نانی  كه روی دستش به خانه می برد تا بچه ها  سق بزنند.
آخر هفته  كه همه  این ها   توی  وجودش  تلنبار می شد و نگاه ها و گوشه و كنایه ها  مثل  آتش   حلق و دهانش  را می سوزاند   و می رفت   كه دست هاش  مشت شود  خودش  را توی  یكی از این كافه  رستوران های  پرك  گم و گور  می كرد  و تك  و تنها می نشست  پشت یك میز  و  دو  تا  شیشه عرق را پشت  سر هم می ریخت توی  حلقومش  و بعد مست مست بر می گشت خانه.
صبح جمعه  ساعت نه  ده بلند  می شد  می رفت سر حوض  سر و صورتش  را می شست  و می نشست  پهلوی  بچه ها و مادر بچه ها  چای  می ریخت  و  با  بچه هاش  بازی می كرد  و بعد گل های  اطلسی  و لاله عباسی  باغچه بود  و حوض  كه خودش  زیر آبش  را می زد  و آبش  می كرد.
عصر هم   با ‌آن ها راه می افتاد  می رفت توی خیابان ها گشتی  می زد   و بر می گشت.
ولی  حالا فقط   سالن كارخانه  مانده بود  و آن همه  صداهای  دستگاه های  بافندگی  كه  زیر  انگشت های  تر و فرزش   كه نخ ها را گره می زد  مثل  یك موجود  زنده  و نیرومند  جان داشت و نفس می كشید  و از دست هاش  خون می گرفت  تا نخ ها  را پارچه  كند و حالا فقط   حركت مداوم ماكو   بود  كه  فضای   تهی  اطرافش  را پر می كرد  و  صداها بود كه می توانست خودش  را با آن ها سرگرم  كند. اما آن روز،  روز  كار نبود؛   یعنی  از قیافه های  كارگرها  خواند كه امروز  باید خبری  باشد  و  بعد یكی یكی دست  از كار كشیدند  و از سالن  بیرون رفتند و او فقط  توانست دست  یكی  از آن ها را بگیرد  و بپرسد:
برا چی  كار و  لنگ می كنین؟
این یكی   هم  حرفی  نزد  و بعد هم   كه همه  رفتند  او ماند و دستگاه  بافندگیش  كه هنوز جان  داشت  و خون می خواست  آن  وقت  حس  كرد كه جریان برقی  كه توی  دستگاه می دود از خون  او سریع تر  و قوی تر است و  او به تنهایی  نمی تواند  آن همه   خون توی  رگ  دستگاه  بریزد  تا نخ ها  را پارچه كند و نگاهش  دیگر نمی توانست حركت  سریع  ماكو را دنبال كند   و می دید  كه  دست هایش  می روند  تا لای  چرخ و  دنده های  ماشین گیر كند.
برق را كه خاموش  كردند  او هم  دست از كاركشید   و  لباس هاش را  عوض كرد  و  از كارخانه بیرون رفت  و آن ها را دید  كه  صف بسته بودند. زن ها و  بچه ها  جلو  و بقیه  از دنبال  با همان  لباس ها  و گرد پنبه  كه  روی  لباسشان  نشسته بود  و حالا می رفتند كه از روی  ریل  بگذرند  و او مانده  بود با فضای تهی  و دست هاش  كه نمی دانست آن ها  را به چه بهانه ای سرگرم كند.
همه او را با آن  یكی  كه آمد   مثل شاخ شمشاد جلوش  ایستاد  و سیر تا پیاز را گفت   به یك چوب راندند  ولی  با این تفاوت  كه آن یكی  رفت توی  یكی  از اون  اداره های  دولتی  با صنار و سه شاهی  ماهانه و این یكی  ماند زیر تیغه  نگاه آن همه آدم  و آن جریان  قوی  برق  و آن  سه تا  بچه   و زنش  كه آن قدر  بیگانه شده بود و توی  یكی  از همان  عرق خوری ها  بود كه حسن را دید شیك و پیك  و  سرزنده  با  لپ های  گل انداخته  و دست هایی  كه از آنها  خون می چكید. نشستند روبروی  هم لیوان پشت  لیوان.
آن وقت  حسن  به حرف افتاد   بعد از پنج سال  پنج سال آزگار   كه یك دنیا  حرف توی  دلش  تلنبار شده بود:
می دونم از من دلخوری  اما من ام  یكی  بودم  مث  همه، مث اونای  دیگر  تو  اون سولدونی،   هرچی  می خواستم باهات حرف  بزنم رو نشون ندادی.  فكر  می كردی  بیرون كه می آی  برات تاق  نصرت  می زنن.  اما هیچ  خبری  نبود  همه یادشان  رفته  بود... می دونی  این نه  تقصیر  تو  بود  نه من، ما دو تا فقط  دو تا عروسك  بودیم،  می فهمی؟  دو تا عروسك.
و یدالله پشت  سر هم  عرق می خورد  و نگاه  می كرد به خطوط  آشنای   صورت  دوست چندین ساله اش  كه حالا  زیر لایه  گوشت  محو  شده  بود  و نگاهش  كه  دیگر فروغ  نداشت  و فقط  همان تری  اشك بود كه جلایش می داد:
خب بسه دیگه می دونم تقصیر  تو نبود  آخه  شلاق   كه با  گوشت نمی سازه   آدم  دردش  میآد.
و حسن با مشت زده بود روی میز:
بسه دیگه بازم همون حرفا این پنج سال برات بس  نبود   تا سرت  به سنگ  بخوره   می دونی  اونا ارزش  اینو ندارن  كه آدم یه عمری  براشون  تو اون سولدونی  بپوسه.
- راس  میگی  ارزش  ندارن.
و یدالله  یك  لیوان  دیگر خورده بود  تا شعله آتش  توی  حلق  و گلوش  را خاموش  كند  و مشتش را كه گره كرده بود گذاشت روی  میز كه سرد و نمناك  بود.
خب  پس  چرا وقتی  منو تو خیابون  می بینی  رو تو بر می گردونی؟  حالا كه دیگه همه حرفا گذشته   فقط  من موندم و  تو، پس  چرا نمی خوای  با هم باشیم؟
یدالله  نمی توانست حرف  بزند   پنج سال  همه دردهاش  نوازش  شده بود  برای  بچه ها  و غصه هاش آب شده بود   برای  گل های  لاله عباسی  و اطلسی  و حالا  كه حسن كلی  روشنفكر شده بود  براش  مشكل بود   كه دوباره  به حرف بیاید:
می دونی  ما  كور  خوندیم   نباس  تنها موند  تنهایی  خیلی  مشكله  یعنی  خیلی  مرد می خواد  كه تنها باشه،   من و تو مرد این كار نیستیم،  می فهمی؟  باس  با هم بود   اما برای من و تو  دیگه كار  از كار  گذشته راهش  اینه كه  زن بسونی  و چند تا بچه بریزی  دور و بر خودت.
و حسن زده بود  زیر گریه و از آن  شب  به بعد هم یدالله ندیده بودش  و حالا كه ایستاده  توی  یكی  از غرفه های  پل   به جریان  آرام آب  نگاه می كرد و بچه ها  كه داشتند  در گرداب  پای برج  شنا می كردند  دلش  می خواست باز حسن  را می دید  تا با هم  عرق می خوردند  و حرف می زدند  و او می توانست باز گریه اش  را ببینید  و  خطوط  آشنای  صورتش  را كه زیر لایه گوشت ها محو شده بود.

برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری

چنار

چنار

نزديکيهاي غروب بود که مردي از يکي از چنارهاي خيابان بالا مي رفت. دو دستش را به آرامي به گره هاي درخت بند مي کرد و پاهايش را دور چنار چنبره ميزد و از تنه خشک و پوسيده چنار بالا مي خزيد . پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجي مي کردند و ته يک لنگه کفشش هم پاره بود

مردم که به مغازه ها نگاه مي کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند . زن جواني که بازوهاي بلوريش را بيرون انداخته بود دست پسر کوچم و تپل مپلش را گرفت و به تماشاي مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر مي رفت پرداخت . جوان قدبلندي با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خيره شد آنگاه برگشت و نگاهش را روي بازو و سينه زن جوان لغزاند

سوراخهاي آسمان با چند تکه ابر سفيد و چرک وصله پينه شده بود و نور زردرنگ خورشيد نصف تنه چنار را روشن مي کرد . مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسيد : براي چي بالا مي ره ؟

مرد خپله و شکم گنده اي که پهلوي دستش ايستاده بود زير لب غر زد : نمي دونم شايد ديوونس

جوانک گفت : نه ديوونه نيس شايد مي خواد خودکشي بکنه

مرد قد بلند و چاقي که موهاي جلو سرش ريخته بود با اعتراض گفت : چه طور ؟ کسي که خودکشي مي کنه ديوونه نيس ؟ پس مي فرماين عاقله؟

پاسباني از ميان مردم سر درآورد و با صداي تو دماغيش پرسيد : چه خبره ؟

اما مردم هيچ نگفتند فقط بالا را نگاه مي کردند . مرد تازه از سايه رد شده بود آفتاب داشت روي کت و شلوار خاکستريش مي لغزيد . پاسبان که از بالاي درخت رفتن مرد آن هم در روز روشن عصباني شده بود با تومش را محکم توي مشتش فشرد و داد زد : آهاي يابو بيا پايين ! اون بالا چکار داري ؟

مردي که تازه خودش را ميان جمعيت جا به جا ميکرد ريز خنديد . پاسبان برگشت و زل زل به او نگاه کرد و دستش را روي باتومش لغزاند و دوباره چشمهاي ريزش برگشت و روي مردم سر خورد بعد غر زد : چه خبره ؟ مگه نونو حلوا قسمت مي کنن ؟

آنگاه چند نفرا را هل و هيل داد و برگشت مرد را که بالاي چنار رسيده بود نگاه کرد . با دو انگشت دست راستش نوک سبيلش را که وي لب بالاييش سنگيني مي کرد تاب داد و ساکت ايستاد

زن ژنده پوشي که بچه اي زردنبو به کولش بود توي جمعيت ولو شد دستش را جلو يکي دراز کرد و گفت : آقا ده شاهي ! اما وقتي ديد همه بالا را نگاه مي کنند او هم نگاه تو خاليش را روي درخت لغزاند . مف بچه اش مثل دو تا کرم سفيد تا روي لب پايينش لغزيده بود

زن چادر به سري که دو تا بچه قد و نيم قد دنبالش مي دويدند از آن طرف خيابان به اين طرف دويد و وقتي مرد را بالاي چنار ديد گفت : واي خدا مرگم بده ! اون بالا چکار داره ؟ جوون مردم حالا مي افته

هيچ کس جوابي نداد فقط زن گدا دستش را جلو مردي عينکي که با سماجت داشت مرد را بالاي چنار مي پاييد دراز کرد و گفت آقا ده شاهي ! بچهاش با چشمهاي ريز و سياه مردم را مي پاييد و با نوک زبان مفش را مي ليسيد . دستهاي کثيف و زردش را که استخواني و لاغر بود تکان مي داد . چند تار موي سيخ سيخي از زير لچک سفيد و کثيفش بيرون زده و روي صورتش ولو بود . زن گدا چادر نمازش را روي سرش جابه جا کرد . چارقد چرک تابي که موهايش را پنهان مي کرد با سنجاق زير گلويش محکم شده بود

مرد عينکي به آرامي گفت : خوبه يکي بره بالا بگيردش تا خودشو پايين نندازه

جوانک گفت : نمي شه ...تا وقتي يکي به اونجا برسه اون خودشو تو خيابون انداخته . بعد به زن گدا که جلوش سيخ شده بود گفت : پول خرد ندارم

ماشينها يکي يکي توي خيابان رديف مي شدند . از سواري جلويي دختر جواني سرش را بيرون آورده بود و مرد را که داشت بالاي چنار تکان مي خورد مي پاييد . مرد شکم گنده اي که کراوات پهني زير يقه سفيدش آويزان بود از سواري پايين آمد و به جمعيت نزديک شد . چند پاسبان از راه رسيدند و در ميان مردم ولو شدند پاسبانها مردم را متفرق کردند اما مردم عقب و جلو رفتند و دوباره جمع شدند . مرد چاق کراواتي از پاسبان سيبيلو پرسيد : چه خبره ؟ اون مرتيکه بالاي چنار چکار داره ؟

پاسيان با ترس دو پاشنه پايش را محکم به پايش را محکم به هم کوبيد و سلام داد . بعد زير لب گفت : جناب سرهنگ ! مي خواد خودکشي ...کنه

مردم نگاهشان را اول به پاسبان سبيلو و بعد به مرد چاق خوش پوش دوختند و آن وقت دوباره سرگرم تماشاي مرد شدند که از بالاي درخت خم شده بود . از پشت جمعيت صداي روزنامه قروشي در فضا پخش شد

فوق العاده امروز! قتل دو زن فاحشه به دست يک جوان . فوق العاده يه قران ! بعد از اندک زماني صداي روزنامه فروش بريد . فکري توي کله ام زنگ زد سرم را بالا کردم و داد زدم : آهاي عمو اينجا ما يه پولي برات جمع ميکنيم از خر شيطون بيا پايين

صدايم از روي سر جمعيت پريد . بعد دست کردم توي جيبم دو تا يک توماني نقره به انگشتهايم خورد آنها را درآوردم و انداختم جلو پايم . يکي از سکه ها غلتيد و زير پاي مردم گم شد . مردم همديگر را هل دادند تا وقتي پول پيدا شد آن وقت هرکس دست کرد توي جيبش و سکه اي روي پولها انداخت . پولها پيدا نکرد . بعد آهسته اما طوري که من بشنوم گفت : بخشکي شانس ! پول خردم ندارم

زن چادر به سر کيسه چرک گرفته اش را از زير جورابش بيرون کشيد و دو تا دهشاهي سياه شده از آن درآورد و انداخت روي پولها . يکدفعه صداي مرد از بالاي درخت مثل صدايي که از ته چاه به گوش برسد توي گوش مردم زنگ زد : من که پول نمي خوام ... پولاتونو ببرين سرگور پدرتون خرج کنين

صدايش زنگ دار بود اما مثل اينکه مي لرزيد ديگر کسي پول نينداخت . زن گدا به پولها خيره شد بعد از ميان مردم غيبش زد مرد شيک پوش چيزي به پاسبان سيبل گفت . پاسبان برگشت و رو به بالا داد زد : آهاي عمو بيا پايين جناب سرهنگ حاضرن کمکت کنن

افسر قد کوتاهي که سبيل نازکي پشت لبش سبز شده بود از پشت به مردم فشار مي آورد و آنها را پس و پيش مي کرد . وقتي جلو رسيد سر پاسبانها داد زد : زود باشين اينا رو متفرق کنين

افسر تازه رسيده بالا را نگاه کرد و بعد از پاسبانها که خبردار ايستاده بودند پرسيد : اون بالا چکار داره ؟

يکي از آنها زير لبي گفت : مي خواد خودکشي کنه

افسر گفت : خوب خودکشي جمع شدن نداره يالاه اينا را متفرق کنين . بعد رو به مردم کرد و داد زد : آقايون چه خبره؟ متفرق بشين

در اين وقت يکدفعه چشمش به سرهنگ افتاد . خود را جمع و جور کرد و محکم خبردار ايستاد و سلام داد

پاسبانها توي مردم ولو شدند . صداي سوت پسابانهاي راهنمايي که ماشينها را به زور وادار به حرکت مي کردند توي گوش آدم صفير مي کشيد. پولها زير دست و پاي مردم مي رفت و بعضيها خم شده بودند و پولها را جمع مي کردند . زن جوان که جا برايش تنگ شده بود بچه اش را برداشت و از ميان جمعيت بيرون رفت . پسرکک جوان هم پشت سر زن غيبش زد.

يکي از پشت سرش تو دماغي غريد : چه طور مي شه گرفتش ؟ مگه توپ کاشيه ؟ بعد دستمالش را جلو بينيش گرفت و چند فين محکم توي دستمال کرد مردم اخمم کردند اما او بي اعتنا دستمالش را مچاله کرد و چپاند توي جيبش و باز به بالاي درخت خيره شد

در طرف ديگر جمعيت جوان چهار شانه اي که سيگار دود مي کرد گفت : اگرم بيفته دو سه تا را نفله مي کنه ! اما مث اينکه عين خيالش نيست داره مردمو نگاه مي کنه ! . بعد به مردي که از پشت سرش فشار مي آورد گفت : عمو چرا هل مي دي ؟ مگه نمي توني صاف وايسي ؟

مردي که بچه اي به کول داشت سعي مي کرد بچه مو بور را متوجه بالا کند : باباجون اون بالا را ببين ! اوناهاش روي چنار نشسته

اين طرف تر آقاي لاغر اندامي خودش را با يک مجله اي که ژس يک خانم سينه بلوري و خندان روي جلدش بود باد ميزد پشت چنار مردم از روي شناه همديگر سرک مي کشيدند . ماشينها پي در پي رد مي شدند و از پشت شيشه هاي اتوبوس مسافرها بالاي چنار را نگاه مي کردند . پاسبان راهنمايي مرتب سوت ميکشيد چند پاسبان هم ميان مردم مي لوليدند

از پشت جمعيت صداي شوخ جوانکي بلند شد : يارو به خيالش چنار امامزاده س رفته مراد بطلبه

دوباره داد زد : آهاي باباجون بپا نيفتي ... شست پات تو چشت مي ره

چند نفر اخم کردند صداي جوانک بريد . بعضيها تک تک غرغري کردند و از ميان جمعيت بيرون رفتند تازه رسيده ها مي پرسيدند : آقا چه خبره ؟ . بعد به بالاي چنار نگاه مي کردند

روشنايي کمرنگي روي تيرهاي چراغ برق دويد چند دوچرخه سوار در خيابان آن طرف پياده شده بودند و به اين طرف مي آمدند . پاسبان راهنمايي آنها را رد مي کرد . گاهي صداي خالي شدن باد دوچرخه اي توي هواي خفه فسي مي کرد و خاموش مي شد بعد هم غرغر دوچرخه سوار تيو گوشها پرپر مي کرد

مرد بالاي چنار تکاني خورد و خم شد . بعد دستهايش را به گره چنار محکم کرد و دوباره سرجايش نشست . صدا از جمعيت بلند نمي شد . همه بالا را نگاه ميکردند . يکدفعه مرد خپله زير گوشم ونگ ونگ کرد : حالا خودشو پايين نمي اندازه مي ذاره خلوت بشه

از روي سر جمعيت سرک کشيدم ديدم اتومبيل سواري رفته و خيابان تقريبا خلوت شده است ولي پياده رو وسط از جمعيت پياده و دوچرخه سوار سياه شده بود و صداي پچ پچشان به اين طرف مي رسيد

خسته شدم چند دفعه پا به پا کردم و آخر به زحمت از ميان جمعيت بيرون رفتم . چند دختر پشت جمعيت ايستاده بودند يکي از آنها خيلي قشنگ بود خال سياهي بالاي لبش داشت . برگشتم و بالا را نگاه کردم ديدم مرد پشتش را به خيابان کرده بود و اين طرف پشت مغازهها را نگاه مي کرد . خسته و گيج تمام خيابان را پيمودم . وقتي برگشتم ديدم جمعيت کمتر شده اما مرد هنوز نوک درخت نشسته بود

همان نزديکيها يک بليط سينما خريدم و ميان مردم گم شدم اما دائم ژس مردي که روي صفحه سياه خيابان پهن شده بود و از دو سوراخ بينيش دو رشته باريک خون بيرون مي زد پيش رويم توي هوا نقش مي بست و بعد محو مي شد . باز دوباره همان هيکل ژنده پوش با سر شکسته ومغز پخش شده ميان خيابان رنگ مي گرفت و زنده مي شد

از فيلم چيزي نفهميدم وقتي بيرون آمدم در خيابان پرنده پر نمي زد اما دکانها هنوز باز بودند . جمعيت توي خيابان پخش شده بود شاگرد شوفرها با صداي نکره شانن داد مي زدند : مسجد جمعه ، پهلوي ، آقا مي آي ؟ ... بدو بدو

به چنار که رسيدم ديدم دور و برش خلوت بود و مرد هم بالاي آن ديده نمي شد . روبروي چنار دو مرد ايستاده بودند و با هم حرف مي زدند . از يکيشان که وسط سرش مو نداشت و دستهاي پشمالوش را تا آرنج بيرون انداخته بود پرسيدم : آقا ببخشين اون مردک خودشو پايين انداخت ؟

مرد سر طاس نگاه بي حالش را روي صورتم دواند و گفت : آقا حوصله داري ؟ وقتي ديد خيابان خلوت شده پايين اومد بعد خواست بره اما...

مرد پهلو دستيش که انگار هفت ماهه به دنيا آمده بود پرسيد : راسي اون برا چي بالاي چنار رفته بود ؟

رفيقش جواب داد : نمي دونم شايد مي خواس خودکشي کنه بعد پشيمون شد

شاگرد دکان که پسرک جواني بود در حالي که مي نديد سرش را از مغازه بيرون کرد و گفت حتما فيلمو تماشا مي کرده

مردک بي حوصله گفت : لعنت بر شيطون حرومزاده ... حالا حالا بايد کنج زندون سماق بمکه تا ديگه هوس نکنه فيلم مفتي تماشا کنه

***

فردا صبح چند سپور شهرداري چنار کهنسال خيابان چهارباغ را مي بريدند .

برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری 

آتش زردشت

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می کرد و با شعله ی کوتاه سرخ میان کنده ها می سوخت

ما ، من و بانویی ، که یک ههفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه هاییش روشن بود

غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می دانستیم . اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده تنها و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می شود سعی می کند زن و بچه هایش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی که رسیدند بانویی گفت: این دختر کوچکه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان

گفتم : از من هم می ترسد تا مرا دید جیغ زنان رفت پشت پدرش قایم شد

دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد فقط انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد و همه اش هم چند باری می گفت ناین و تلفن را قطع می کرد و ما که به تلفن نزدیکتر بودیم تا صدای زنگ را می شنیدیم می دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم نمی دانم از کی شاید هم از زن مرد نقاش سیلویا که فرانسوی بود و کمی هم فارسی می دانست شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان اغلب مجبور بوده اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند

بانویی لیوان چای به دست می گفت : عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند آنیسا گفت : تیرانا گفتم : ناین ، ایران ، تهران جیغ زد : ناین تیرانا با مهربانی خم شدم طرفش گفتم : ناین تهران و به خودم اشاره کردم جیغ زد : تیرانا تیرانا ! و دوید بیرون

هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند و با تعارف سیلویا نشستند یلوی رو به بانویی کرد و گفت : ناین تیرانا و خندید

بانویی گفت : ناین تهران

به به انگلیسی گفت : آمدم که اخبار گوش بدهم . آنیسا هم بود

یلوی شانه بالا انداخت و دست هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت

سیلویا گفت : انگلیسی نمی فهمد فقط کلمات مشترک را تشخیص می دهد

بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده باشند لطفا توضیج بده که چی شده

سیلویا به فارسی شکسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد

یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم چند زبان دیگر . من و با نویی انگلیسی می دانستیم و مراد چند کلمه ای انگلیسی می فهمید اما فقط فارسی حرف می زد زن یلوی ظاهرا انگلیسی کمی می فهمید یا نمی فهمید و فقط همچنان لبخند می زد ناتاشا کمی انگلیسی می دانست و روسی پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالا ناتاشا حوصله می کردند می شد فهمید که هر کس چه می گوید اما سیلویا مریض احوال بود شاید هم واقعا مریض بود نمی دانم از کی شنیده بودیم که سینه اش را عمل کرده اند

صدای تلفن که بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت از پاریس است با من کار دارند

درست حدس زده بود داشت حرف می زد انگار به روسی ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایه ی درخت های پرشکوفه ی آن طرف شیشه ها نگاه می کردیم و به صدای ناتاشا گوش می دادیم که بلند بلند حرف می زد من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم : چای

با اشاره ی سر و دست فهماند که نمی خواهد و چیزی هم گفت سیلویا گفت : این ها بیشتر چای کیسه ای می خورند

زن یلوی به انگلیسی گفت : بله

برایش ریختم برداشت و بو کرد و حتی لب نزد صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟

سیلویا فقط دو کلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت بعد که یلوی جوابش را داد دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود بیشتر کشید و گفت : یلوی می گوید : صداش و حرکاتش خیلی یعنی زیادی متجاوز هست انگار فقط خودش اینجا هست

زبانه ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ی کنده های گرد تا گردش می رسید چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم بانویی خرده چوب می ریخت و من فوت می کردم بالاخره هم روزنامه ای را مچاله کردیم و زیر خرده چوب ها و برگ ها گذاشتیم تا خانه کرد وقتی مراد و سیلویا کندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می کردیم که از میانه ی سیاهه برگ ها و روزنامه لرزان لرزان قد می کشید و به گرد خرده چوب ها می پیچید

یلوی چیزی گفت . سیلویا گفت : اخبار ایران را شنیده

مراد گفت : این که خیلی حرف زد

سیلویا با صدای خسته گفت : برای شما ندارد - چه می گویید ؟- هان تازگی .

دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت آلمان فریاد کرده اند زیاد . راجع به همین دادگاه برلن خواسته اند به سفارت آلمان حمله کنند اما پلیس بوده زنجیر بسته بودند دست به دست پلیس ضد شورش بوده بعد هم رفته اند

ناتاشا آمد می خندید خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می گفت و به سر و صورتش اشاره می کرد و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید یلوی نمی خندید سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد سیلویا گفت : می گوید: دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه از همه چیزش گفته بعد بالاخره یادش آمد چوب زیر بغل دارد

به ناتاشا نگاه کردیم نگاهمان کرد متعجب بود به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالخره شلوارش اشارهکرد و بالاخره شکل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید بانویی و من هم خندیدیم بانویی گفت : ناتاشا می گوید فردا دارد می رود پاریس . بار اولش است که به کسی که اسما می شناخته زنگ زده که بیاید جلوش ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت ؟ طرف هم گفته : خوب من کلاه به سر دارم خاکستری است سبیل هم دارم کراواتم زرشکی است با خط های آبی کتم هم چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم بعد هم گفته : اگر دیر رسیدم ناراحت نباش ماه پیش پایم شکسته و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم

مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم زن یلوی فقط لبخند می زد یلوی انگار به آتش نگاه می کرد ناتاشا شکل سبیلی بالای لبش ساخت به انگلیسی گفت : سبیل و با تکان هر دو شانه خندید و بالاخره کنار بانویی نشست این بار یلوی به آلبانیایی حتما برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره کرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالاخره شکل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید بی صدا ناتاشا باز بلند خندید

مراد گفت : از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟

سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد زنش همچنان لبخند می زد

مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق ازش بپرس برای من جالب است نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول

لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه کرد : می گوید : ما ، مشکل ما مافیا هست مافیای روسی و ایتالیایی اسلحه دارند همه بعضی ها هم از گرسنگی حمله می کنند چی می گویید ؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت کرد ) هر چه پیدا بشود کرد

گفتم : غارت

بله مرسی غارت می کنند از خانه ها مغازه ها می گوید خالی است

یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی حرف زد

ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید بعد مدتی با هم حرف زدند ناتاشا بلند شده بود و داد می کشید یلوی همچنان نرم و سر به زیر افکنده جواب می داد

سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم که اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست

من پرسیدم : قبلش چی می گفت ؟

یادم نمی آید

داشت از آنیسا اسم می برد

بلبه بله یادم رفت این ها خانواده ی یلوی بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می کرده اند نه خواب نه بیدار بوده اند ( به شیشه ی کنارش اشاره کرد ) از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد پرت می شود نه خودش می رود روی زمین چه می گویید شما ؟

ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می داد اول هم عذر خواست که عصبانی شده بانویی ترجمه کرد : می گوید: یلوی بی رحمی می کند ما با هم اغلب دعوامان می شود او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد خوب درست است که مافیای روسی هست بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل همه ی موسسات دولتی را و حتی کارخانجات را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده اند آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترک های عثمانی بوده آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده بعد هم که ما روسها رفتیم کمونیست شان کردیم آن وقت نوبت آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد با شورش هم شروع شد حالا همان حاکمان قبل یک شبه شده اند لیبرال و دمکرات مافیای ایتالیا هم آمده جوان های گرسنه هم هستند بیکارند چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می شود یک دار و دسته کادرهای ارتش هم دست به کار شده اند پلیس هم حقوق که نمی گیرند برای همین غارت می کنند می کشند

ناتاشا با یلوی حرف زد یلوی هم چیزی گفت و بالاخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد سیلویا گفت : یک ماهی هست که با هم چیز می کنند دعوا نه حرف می زدند من این حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم هر جا مثل هر جا می باشد مثل یوگوسلاوی سابق جنگ است می کشند به زنها ... خودتان می فهمید انقلاب کرده اید

گفتم : در انقلاب ایران این حرف ها نبود هیچ کس به زنی تجاوز نکرد جایی را غارت نکردند

سیلویا گفت : شیشه ی بانک ها را می شکستند یک سینما را با همه هر کس که بود توش آتش انداختند من خودم بودم ایران به صورت زن ها اسید پاشیدند

بانویی گفت : این ها استثنا بود مردم به جایی برای غارت حمله نمی کردند شیشه ی بانک ها را شکستند اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد

سیلویا گفت : کتاب های یکی از همین طاغوت ها - مراد بوده دیده - ریخته بودند توی استخر کتاب ها بیشتر کتابهای خطی بوده همه جا شبیه هم هستند

بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده اش می کشید

به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چطور بود از تجربه هام می گفتم یک ستون دو ریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم یا زنی بچه به بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه شان ایستاده بود و به هر کس که می گذشت تعارف می کرد از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می داد این را هم تعریف کرددم که بچه های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند شب ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می دادند آخرش هم از موتور سواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش اولین آدم غیر ارتشی که اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا کشیدم گفتم : همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبتماست

ناتاشا پرسید : حالا که فکر نمی کنی نوبت شماها بوده ؟

گفتم : همین طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند

ناتاشا به انگلیسی گفت : آقای یلوی فکر می کند هر وقت خون و خونریزی باشد برنده کسی است که می تواند بکشد اما من فکرمی کنم

بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت بعد یلوی همان طور آرام و یکنواخت جوابی داد که نفهمیدیم تا بالاخره سیلویا با آن صدای تیز و حرکات دست گفت و گفتو باز یلوی گفت سیلویا گفت : باز - چی می گویید ؟ - مثل سگ و گربه به هم پریده اند

بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت

مراد آهسته از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟

همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم

مراد به فارسی گفت : سیلویا اشتباه می کند آن وقایع را از دید یک خارجی می دید هر خشونت جزیی می ترساندش وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند گریه کنان برگشت خانه بعد از تظاهرات زن ها در اعتراض به شعار  یا روسری یا توسری  دیگر نماند

بانویی اول برای ناتاشا ترجمه کرد بعد ناتاشا برای یلوی بعد هم به فارسی گفت : به سر خود من هم آمد کاپشنی داشتم که کلاه سر خود بود

سیلویا گفت : کلاه چی ؟

کلاه داشت برای مثلا برف یا سرما

سیلویا گفت : خوب بعدش چی ؟ بفرمایید

هیچی زنی بود که پشت سر من می آمد اولش خواهش کرد که سرم را بپوشانم چون نامحذم هست خودش هم کمکم کرد و کلاه را سرم کشید کمی که رفتم سر و گردنم عرق کرد و من کلاه را انداختم پشت سرم این بار زن بی آنکه حرفی بزند به سرم کشید باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم لبخند می زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد من یکی دو صف جلوتر رفتم و کلاه را پس زدم باز کسی به زور سرم کشید خودش بود فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره کرد این بار من کلاه را پشت سرم زیر لبه ی کاپشن فرو کردم و زیپش را تا زیر گلو کشیدم بالا چند قدم که جلوتر رفتم کفلم آتش گرفت به پشت سرم مگاه کردم یکی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و کنارم هم زنهای چادری فقط یک چشمشان پیدا بود باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت نمی شد ادامه داد از صف بیرون آمدم اما فرداش باز فکر کردم اتفاقی بوده هر روز اتفاقی می افتاد و ما باز فکر می کردیم اتفاقی است یا ساواکی ها هستند که سنگ می پرانند

بعد به انگلیسی شروع کرد تا برای ناتاشا ترجمه کند گوش نمی داد با یلوی داشت حرف میزد و حالا دیگر یلوی هم داد می کشید و انگشت اشاره ی دست راستش را رو به ناتاشا تکان تکان می داد

سیلویا گفت : باز دعواشان شد

و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم هاش را مالید بعد سیگاری روشن کرد زیر لب داشت با زنش حتما به آلبانیایی حرف می زد

زبانه ی باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده ها از بدنه ی کنده ها هم زبانه می کشید و آن پایین دیگر نه سیاهه ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته های سیاه کاغذ سوخته که رنگ های سرخ و صورتی در هم می رفت و به کناره های گاهی آبی ختم یم شد زبانه های باریک و بلند آبی

یلوی خطاب به ما من و بانویی حرف می زد سیلویا گفت : معذرت خواست می گوید یکی از آهنگهای زمان انور خوجه مال من هست عضو حزب بوده و عضو اتحادیه ی نویسندگان و هنرمندان بعدش می گفت یک آهنگ ساختم قشنگ خیل خیلی زیبا نمی دانم چی باید گفت نگذاشتند پخش بشود

مراد گفت : ممنوع

بله ممنوع می گردد اما آن آهنگ که همیشه پخش می شود از رادیو نه می شده بدون نام آهنگ سازش یلوی باز هم گفت یادم نیست مهم نیست همه جا یک جور هست شما هم دارید مانندهاش توی این دنیا زیاد هست

ناتاشا به انگلیسی گفت : من به یلوی می گویم چرا همه اش را از چشم روس ها می بیند ؟ همین بلا هم سر ما آمد مقامات ما هم یک شبه صاحب میلیون ها ثروت شدند صاحب ملک و املاک و ویلا مافیاه هم هست قاچاق هم هست گاهی سیگارشان را با دلار آتش می زنند آن وقت زن ها دخترهای جوان می روند به دوبی یک هفته دو هفته و بعد بر می گردند با غذا با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند

به مراد آهسته گفتم : ما را بگو که جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم

ناتاشا از بانویی پرسید : شوهرت چه گفت ؟

بانویی به انگلیسی گفت : این ها یعنی راستش همه ی ما برای یک کتاب حتی یک جزوه ی چند صفحه ای ترجمه از روسی گاهی سال ها زندان رفته ایم که مثلا برسیم به شما کشور ما بشود لهشت باکو بهشت لنینگراد حالا ...-

دیگر گوش نمی دادم به ناتاشا هم که انگار داشت در جواب چیزی می گفت گوش ندادم خوشه خوشه های شعله ها کوتاه و بلند جمع شده بودند و زبانه ی بلند و باریک رو به دهانه ی ناپیدای لوله ی شومینه گر می کشید با اشاره به آتش به فارسی بلند گفتم : آتش زردشت

بانویی به انگلیسی گفت : آتش زردشت

یلوی خندید و به زنش چیزی گفت که زردشت اش را فهمیدم

سیلویا گفت : زردشت بله آتش قبله بوده نه ؟

هیچ کدام حرفی نزدیک که به آتش نگاهمی کردیم به زبانه ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه ی آتش که سرخ بود و گرم و دیگر حتی یک لکه ی سیاه هم در کانونش نبود. 

برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

codebazan

codebazan